این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۳۹۹ مرداد ۱۱, شنبه

قرارداد نشر یافته با چین چه می گوید؟

 ایجاد روابط مستمر فرهنگی، اقتصادی و سیاسی با چین ویا هرکشور دیگری نه تنها استقلال کشور را به مخاطره نمی اندازد، بلکه متضمن آن هم می تواند باشد. درحقیقت روابط بلندمدت هم با شرق و هم باغرب، خطر آسیب رساندن به استقلال کشور را بسیار کاهش میدهد. به این دلیل نه تنها مخالف رابطه باچین نیستم، بلکه به دلائلی آن را مفید هم می دانم. اما نگرانی های جدی  دراین مورد وجود دارند که به اوضاع سیاسی و اقتصادی و مدنی کشورمان مربوط می شوند. به ترتیبی که می توان ادعا کرد خطر نه از سوی چین و آمریکا و غیره است، که از درون کشور خودمان ناشی می شود. بخشی از آن خطرات، ازجمله حکم معروف خمینی درمورد "حفظ نظام اوجب واجبات است" (1) می باشد که موجودیت نظام را نسبت به استقلال و آزادی و دیگر اصولی که حتا در قانون اساسی  موجود هستند، در اولویت قرار میدهد، خطراصلی زیر سلطۀ بیگانه بردن کشور است. توضیح اینکه، او این حکم را برای توجیه خلاف های خودش، ازجمله کودتای خرداد 60  و سلطۀ روحانیت برکشورصادر کرد. حکم، حکم سلطه گری است. پیش ازاین در مقاله ای  براساس دونامه که از سوی بهشتی و رفسنجانی چند ماه قبل از کودتا به اونوشته بودند و او را تهدید کردند به انتخاب میان بنی صدر و نظام فقاهتی، او نظام ولایت فقیه را انتخاب کرد ودست عملگان استبداد را برای کودتا باز گذاشت. میدانست که این کودتا ابتدای کار است وباید تا آخر، حتا به قیمت ویرانی کشوربرود که رفت. برای توجیه آن هم همین حکم بی پایه و اساس اوجب واجبات را صادر کرد تا در پی آن، هرکاری را به نام نظام بتوان انجام داد. نا گفته نماند که محتوای این حکم درطول رژیم سابق هم اجرا می شد، به دلیل اینکه این حکم، حکم همۀ استبدادهامی باشد. حالا کشور است و این نظام ووجوب نگهداری آن. این حکم اولین نگرانی جدی برای توافقی بایک قدرت خارجی می باشد که حفظ نظام را از حقوق و منافع ملی واجب تر کرده است. همانطور که در زیر نویس (1) توضیح داده شده، خامنه ای هم آن حکم را تأیید وبرآن تأکید می کند. حکمی که می تواند اساس استقلال کشور را درتنگنای حیات نظام به مخاطره اندازد، همانطور که درمورد آزادی های مدنی هم انداخت.

نگرانی دیگر، واقعیتی است که نه تنها نظام، بلکه جامعه هم درآن مسئولیت مستقیم دارد وآن وجود فساد ومدیران فاسد هستند. میگویند چین تعهد کرده بیش ازچهارصد میلیارد دلار در کشور سرمایه گذاری کند. مگر میتوان باورکرد که چین این مبلغ را دردستان کثیف و نامطمئن مدیران دزد وبی کفایت بریزد؟ یعنی گوشت را به گربه بسپارد؟ یقینا چنین کاری نخواهد کرد وباید انصاف داد که نباید هم بکند. بنابراین، اگر معامله ای صورت گیرد، باید به انتظارحضور مدیران خارجی بر مسند توسعۀ اقتصادی کشورنشست که این امر شامل امنیت سرمایه گذاری وایجاد دفتر حراست اجنبی درکشورهم خواهد بود. پس ازآن، وضع قوانینی لازم خواهندآمد تا منافع سرمایۀ خارجی را تأمین کنند. ازدست دادن استقلال ورفتن زیر سلطۀ بیگانه غیرازاین چه می تواند باشد؟ ومعنای آن، نه سلطه گری چین، که زیرسلطه گری مدیران و مسئولین وجامعۀ فعالان ما می باشد.

این وضع حاصل عملکرد شما عملگان استبداد است که به نام اصلاح طلب و اصولگرا، هرچند با توجیهات، خود را در ذهن خود بی گناه تلقی کنید می باشد. برای تصاحب مقام های دولتی در بی کفایتی و با چاپلوسی کودتا کردید تا به اختلاس های بزرگ ودزدی و زمین خواری از اموال عمومی رسیدید واکنون کشور را در ورطۀ نابودی کشانده اید. چگونه میتوان به شما اعتماد کرد؟ به شمائی که نه مردم و نه کشور و حتا نه نظام موجود برایتان کم ترین ارزشی ندارند؟ واین ارث خمینی است که برای ملت به جا گذاشته تا انقلاب مردم را بر ضد آن رهبری کند.

کار سلطه گر، سلطه گری است وحسابش روشن می باشد. آنها ازاین دوضعف بزرگ که کشور را به خود آلوده کرده است، به خوبی آگاهند. دلیل بیرون رفتن ترامپ از برجام و تحریم های غیر انسانی ووحشیگری های او، همین منش ضدانسانی و پراز فساد شما طی چهل سال می باشد. آنها کم ترین توجهی به شعارهای "انقلابی" شما نمی کنند، اما به حقیقت نظام وبه خصوص به دو ضعف نامبرده توجه می کنند. می دانند که شماها نه به استقلال و نه آزادی و نه اسلامی که ادعا می کنید، کم ترین اعتقادی ندارید وبه همین دلیل به آنها امید میدهید که بالاخره تسلیم تمام و کمال آنها خواهید شد. نتیجۀ آن شده است تشدید تحریم ها و زحمت و زجر کشیدن هرچه بیشترمردم.

متن قراردادی که دراین مورد انتشاریافته است جدی به نظر نمی رسد. این امکان هم هست که تهدیدی برای غرب باشد همچنان که شاهد اظهار نگرانی هائی از سوی غرب دراین مورد هم بوده ایم به خصوص اینکه این تهدید تازگی ندارد و در جریان برجام هم روی میز بوده است. این امر هم خودش ناقض استقلال می باشد، زیرا از اهرم خارجی برای امتیاز گرفتن استفاده کردن، نوعی وابستگی را به اجنبی می رساند. دراین مورد، غرب و به خصوص آمریکا می گوید شما که حاضر به امتیاز دادن به چین می شوید، چرا این امتیازات را از ما دریغ می کنید؟ بنابراین شما در استقلال خواهیتان دروغ می گوئید. در نتیجه، از یک سو بر تحریم ها می افزایند و از سوی دیگر با چین قرار و مدار می گذارند تا به سود آنها کنار رود.

این کلیاتی نگران آور بود که قبل از هرچیز باید به آنها اندیشید ودر این مورد وموارد دیگر، کنشگرانی که هنوز به فساد آلوده نشده اند به مسئولیت خویش آگاه شوند. درهرحال باید هشیار بود و درعین حال تحت تأثیر ضداطلاعات و سلطۀ رسانه ای قرارنگرفت.

 1-      سایت خمینی باوجود تفسیر این جمله، منتسب بودن آن را به خمینی انکار میکند و می نویسد این جمله در آثار امام نیست. ظاهرا آن را سانسور کرده اند. اما خامنه ای در یک سخنرانی آن را تأیید میکند ومیگوید "حفظ نظام اوجب واجبات است" یا "از اوجب واجبات است" از خمینی است.

 


۱۳۹۹ خرداد ۲۸, چهارشنبه

چرا اهمیت کودتای خرداد شصت از انقلاب 57 بیشتر است؟


درخانواده ای سیاسی و مصدقی بزرگ شده بودم، زمانی که دانشجو بودم، مصدق فوت کرد، خبر که به من رسید باتعجب گفتم مگر مصدق زنده بود؟! تاریخ نگارنامی، یرواند آبراهامیان چند روز پیش در مصاحبه ای بابی بی سی فارسی گفت: " ازاینکه عده ای از نمایندگان مجلس و هیئت وزیران از ام6 و سیا حقوق میگرفتند شکی نیست واسنادش منتشر شده اند، اما ما منتظر انتشار اسامی آنها هستیم" (نقل به مظمون). این ها شمه ای از وضعیت سانسور سیاسی کشور پس از کودتای 28 مرداد 32 می باشند.
وضعیت سیاسی ای که سانسوروخودسانسوری بانی آن است ودرکشورما به آسانی اجراوپذیرفته شده ومی شود تا درقبال آن، استبداد استمرار پیداکند. این اطلاعات پراکنده و سانسورشده، پس از دهه ها مورد توجه قرارمی گیرند. هنوز پس از قریب هفتاد سال ابعاد آن کودتا، پس از خسارت های فراوانی که به نسل هائی ازمردم وکشوروارد آورده است پنهان اند و ما همواره به دنبال کشف  جزئیات آن هستیم. اما کودتائی که زیر چشمان ما اتفاق افتاد را فعلا برای هفتاد سال آینده به کناری نهاده ایم تا کودتا چیان بتوانند به راحتی زیر سایۀ سانسور، به چپاول ثروتهای ملی و اموال کشور مشغول باشند و"حقوق بگیران" به عقب نگه داشتن کشورهمت کنند و با دریافت مزد ازبیگانگان، زمینه را برای چپاول بیشترمردم و عقب نگه داشتن کشور آماده سازند. به خصوص اینکه به حقوق دهندگان بیگانه و خواهان متلاشی کردن ایران، این بار اسرائیل و عربستان هم اضافه شده اند.
پیش ازاین در مقاله ای نوشته بودم: وضعیت نابسامان کنونی نتیجه منطقی حوادث رخ داده درابتدای انقلاب می باشد. برای یافتن راه حلی جهت بیرون رفت از این اوضاع فلاکت بار، ضرورت دارد به طور مستمر آن برهه زمانی را مورد بازنگری و تحلیل قراردهیم. سیرتحولات سیاسی در سه ساله اول انقلاب به سرعت رقم خورد و زیر فشارجنگ، ضد انقلاب را براریکه قدرت نشاند. کودتای خردادشصت امری ساده نبود که بتوان آن را به کنار گذاشتن یک رئیس جمهوری که اختیارات زیادی هم نداشت خلاصه نمود. اهمیت آن از خود انقلاب، اگرنگوئیم بیشترنبوده، قطعأ کمتر نیست. زیرا برآیند برخورد دو جریان انقلاب و ضدانقلاب بوده که به یاری رهبرانقلاب، با به قدرت رسیدن ضد انقلاب سرانجام گرفته است. تمرکزسیرتحول سه ساله ابتدای انقلاب را می توان درحوادث چندماهه قبل از کودتا مشاهده کرد: در 25 بهمن 1359، هاشمی رفسنجانی نامه‌ای به خمینی مینویسد که چند نکته از آن نامه به این قراراست:
 «امام و رهبرومرجع تقلیدعزیز و معظم،
به نظرمی‌رسد در ملاقات‌های معمولی،  به خاطر كارهای  زیاد و  خستگی جنابعالی،  فرصت  كافی  برای طرح  و  بحث مطالبی اساسی  كه  داریم  به  دست  نمی‌آید، ناچار چیزهائی كه تذكرش را وظیفه تشخیص میدهم تحت عنوان«النصیحة لائمه  المؤمنین» در  این نامه  بنویسم، خواهش  میكنم توجه  فرمایید ودرملاقات بعدی جواب لطف كنید:
...........
4ـ ما جایزنمی‌دانیم  كه  میدان را برای حریف خالی بگذاریم ومثل  بعضی از همراهان سابق، قیافه بی‌طرف بگیریم ...  به خاطر حفاظت  از  خط اسلامی انقلاب در صحنه می‌مانیم  وازمشكلات، مخالفت‌ها و تهمت‌ها نمی‌هراسیم. به صلاحیت رهبری  جنابعالی ایمان داریم ولی تحمل ابهام در نظررهبر برایمان  مشكل است....
 احتمال این كه  این  ابهام  در رابطه با خطوط   سیاسی و فكری جاری  و خطی  كه در ارتش تعقیب می شود، آثار  نامطلوبی در  تاریخ  انقلابمان بگذارد...
5ـ  قبل از انتخابات ریاست جمهوری به  شماعرض كردیم  كه بینش آقای بنی صدرمخالف بینش اسلام فقاهتی است كه  ما برای اجرای آن تلاش می‌كنیم واكنون هم  برهمان نظر هستیم وشما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و كاری دستش نیست، امروزملاحظه می‌فرمائید كه چگونه دركاركابینه و...»
همچنین در22 اسفند 1359، یعنی کم تراز یک ماه بعدازآن، سیدمحمدبهشتی رهبر حزب جمهوری اسلامی، به نوبه خود، نامه ای به خمینی می نویسد که اهم آن مرتبط با این نوشته، به این قراراست:
 «استاد و رهبر بزرگوار،السلام علیكم و رحمةﷲ  و بركاته
 سنگینی وظیفه،  فرزندتان را بر آن داشت كه این نامه را به حضورتان بنویسد و حقایقی را به عرضتان برساند.
 دوگانگی موجود میان مدیران كشوربیش از آن كه جنبه شخصی داشته باشد به اختلاف دو بینش مربوط  میشود.
 یك بینش معتقد وملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادی كه درعین  زنده  بودن وپویا بودن، باید سخت ملتزم به  وحی و تعبد در برابر كتاب و سنت باشد.  ......
 بینش اول به نظام وشیوه‌ای  برای زندگی امت ما معتقد است، كه در عین گشودن راه  به  سوی همه  نوع پیشرفت  و ترقی  مانع  حل شدن مسلمانها در دستاوردهای شرق یا غرب  باشد...
امام بزرگوار به حكم وظیفه عمومی النصیحة لائمه المسلمین عرض میكنم:
........
2ـ دنباله زنجیروارتوطئه‌های غرب وشرق كه متأسفانه خود راپشت سر رئیس جمهور پنهان كرده‌اند بیش از پیش نمایان است.
.......
10ـ با همه  این احوال چندی است كه این اندیشه دراین فرزندتان و برخی  برادران دیگر،  قوت گرفته كه اگر اداره  جمهوری  اسلامی به وسیله  صاحبان  بینش دوم را دراین مقطع اصلح می‌دانید ما به همان كارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش ازاین  شاهد تلف شدن نیروها درجریان این دوگانگی فرساینده نباشیم. این بود خلاصه‌ ای ازآن چه لازم  میدانستم با آن پدر بزرگوار و رهبرعزیزدر میان بگذارم  تا مثل همیشه با تصمیم  پیامبرگونه تان راه را برای  ما و همه  مردم مشخص  كنید.  دعایم این  است   كه خدایا  امام  عزیزمان را در این  تصمیم  گیری دشوار یار و رهنما باش .  سیدمحمدحسین بهشتی».
کودتای خرداد 1360، به نظر می رسد از جهات مختلف مهم تر از کودتای 28 مرداد و حتا انقلاب 57 بود. مهم تر بود زیرا اثرات مخربش بر طبیعت ساختار اجتماعی به این سادگی ها قابل ترمیم نیستند. اهم آنها اما یکی این بود که کودتا این بار، باروشنی تمام بر ضد مردم و رای آنها بود. مردمی که در اولین انتخابات کشور با درصدی بالا وکم سابقه در دمکراسی ها، رای خود را با هرانگیزه و پشتوانه ای، نه تنها به یک شخص، بلکه به یک روش و یک منش دادند. یک سال و اندی پس از آن، جریانی با نفوذ در انقلاب مردم، با پشتوانه اسلحه به مردم نه گفت وآنان را ازدردست داشتن سرنوشت خود محروم گرداند. اهمیت دیگر این کودتا دراین بود که حاصل یک اجماع فعالان سیاسی مستبد، فاسد، ووابسته بود. سلطه گران خارجی، باوجود فراهم کردن زمینۀ کنار زدن مردم توسط ایادیشان، دخالت مستقیم درآن نداشتند ومی توان ادعا کرد که کودتائی داخلی بود. کثیری از فعالان سیاسی که تا هم اکنون برحاکمیت مشغولند (اصلاح طلبان و اصولگرایان امروزی) عملگان کودتا بودند که سکوت اغلب گروه ها و احزاب را تأییدی بر خیات خود به مردم تلقی می کردند تا باخیالی آسوده حقوق مردم را نادیده  بگیرند و لگد کوب نمایند. البته گروه های اخیر، تقاص سکوت خود را پس دادند. بااین وجود، دریک مورد هنوز این گروه ها با جلاد خود، همکاری را همچنان ادامه می دهند و آن یک مورد، سانسورکردن کودتای خرداد 60 می باشد که خود، در آن نقش داشتند.
پس از هرکودتائی نه تنها سانسور، بلکه دگرگونی حقیقت ازابزارهای اصلی کودتا چیان بوده و هست. سانسور خط تمیز بین دمکراسی و استبداد می باشد. بنابراین می توان دریافت کسانی که کودتای انجام شده برضد حاکمیت مردم را سانسورمی کنند و ادعای دمکراسی هم دارند، بدون شک دروغ می گویند و درگفتار خود صادق نیستند. این همکاری نانوشته را می توان به روشنی بین حاکمیت ولایت فقیه و رسانه های وابسته به سلطه گران و خبرنگاران و تحلیلگرانی که درآن رسانه ها فعال هستند و همچنین اغلب کنشگران، دررابطه با سانسور کودتا مشاهده کرد. بخشی با وصل کردن 22 بهمن 57 به خرداد 60 در یکی کردن انقلاب وحاکمیت ولایت فقیه قصد تصفیه حساب باانقلاب را دارند و غافلند که آب به آسیاب استبداد می ریزند، و بخشی با یکی کردن آن، از خیانت خود به مردم تبرا می جویند وحاکمیت فعلی را نتیجۀ طبیعی انقلاب جلوه می دهند. گوئی بین 22 بهمن 57 و 30 خرداد 60 هیچ اتفاقی درکشور رخ نداده است. البته برای خالی نبودن عریضه، گاهی نام بازرگان برده می شود. هدف هردو کودتاچیان دورۀ مصدق و دورۀ انقلاب، همراه وهم گام با سطلۀ خارجی، دور نگه داشتن ایران از استقرار دمکراسی و دخالت مردم درسرنوشت خود می باشد. هردو دسته، مردم را به انتخاب میان بد و بدتر تشویق کرده ومی کنند در حالیکه علیه خوب، کودتا کردند تا وجود خوب را در دید مردم ناممکن جلوه دهند. رسما اعلام می کنند که حاکمیت از بد و بدتر تشکیل شده و مردم را به دنبال بد وبدتر روانه و در جبر انتخاب بین این دو زندانی می کنند، گوئی چیزی به نام خوب وجود ندارد وکشور را گرفتار بدی ها گردانده اند به نحوی که بد در ذهن مردم دربرابر بدتر "خوب " جلوه می کند و چاره ای غیر ازاین درافق سیاسی نمی بینند. چه مستبدینی که بر اریکۀ قدرت نشسته اند وچه کسانی که به امید فرصتی هستند تا جای آنها را پرکنند، برای سانسور جریان استقلال و آزادی یک جبهه مشترک تشکیل داده اند، غافلند از اینکه جریان استقلال وآزادی یک حزب سیاسی نیست، بلکه سخنگویان مردمی هستند که در قرن گذشته همواره در جوشش و خروش بوده وهمواره خواهند بود. جریان استقلال و آزادی، جریان ملت است و به همین دلیل نمی تواند رفتنی باشد.


۱۳۹۹ خرداد ۱۷, شنبه

مکانیزم خودتخریبی و دوام حاکمیت ولایت فقیه



می گویند انسان حقوق وکراماتی دارد که از ابتدای تولدش، با او به این جهان می آیند. این کرامات کجا می روند تا پدری قادر شود سر فرزند خود را ازتن او جدا کند؟ این راز در کجا نهفته است؟ و چگونه این کرامات دروجدان انسان پنهان می شوند؟
باید بدانیم که انسان، خود خالق است. انسان توانائی خلق چیزهائی را دارد که نه در ذات خودش ونه درهستی وجود ندارند از جمله، هوای انواع قدرت، و خشونت می باشند. انسان باورنرمی دارد که می توان آن را به هرشکلی درآورد. قدرتمداران و شیادان دربین انسان ها به دنبال همین باور هستند تا آن را به شکلی که خودشان می خواهند درآورند. اهمیت باوردراین است که اقشار و طبقات اجتماعی که جامعه شناسان و فلاسفه جامعه را با آن تقسیم می کنند، درآن تأثیری ندارد ودرهمۀ آن طبقات مشترک است. بنابراین، هرگاه باوری بر جامعه ای تسلط پیداکند، تمامی طبقات آن جامعه را دربر می گیرد. درنتیجه، اختلافات طبقاتی تحت سلطۀ یک باورهمگانی، وحتا به نام آن، می تواند رشد کند وبرپایۀ آن باور توجیه گردد. جهان سرمایه، برپایۀ تسلط برباورها به وسیلۀ رسانه های جمعی توانسته است دوام بیاورد وبرخود بیفزاید. عملکردی که درکشورمان شاهدآنیم، نوعی دیگر از سلطه بر باورمردم است. روحانیان و جادوگران را می توان در میان دستۀ شیادان جا داد. این قشر ازجامعه ابتدا باید کرامات خودشان را نادیده بگیرند تا بتوانند دیگران را فریب دهند. اما در میان روحانیان کسانی هم بوده اند که به کرامات انسان واقف بودند و انسان های برجسته ای ازمیان آنان سربلند کرده اند که درطول تاریخ، تحت سانسورروحانیت مسلط قرارگرفتند. تسلط این روحانیت مسلط، مرهون بخشی ازاقشارتأثیرگذارجامعه نظیر بازاریان، نویسندگان، شاعران، متعصبینی که به نوبۀ خود از دستاوردهای روحانیت هستند و...می باشد که یک جریان یاجبهه را تشکیل می دهد. این جبهه اغلب برای فراهم آوردن زمینۀ تسلط خود برجامعه، مردم را باخرافات، واشاعۀ باورهای مخرب انسانیت، درجهل نگه می دارند. برای نمونه، به نظر می رسد قضیۀ عاشورا نمونه ای روشن باشد تا مارا به عمق فاجعه آگاه سازد. حسین ابن علی برای نشان دادن اهمیت آزادی (برای آگاهی کسانی که اطلاع ندارند، اودرآن حادثه خطاب به مردمی که ازترس نیروهای حاکم وقت صحنۀ مبارزه را ترک می کردند، جملۀ ای ماندنی را برزبان آورد وگفت: اگر دین ندارید آزاده باشید. و بااین جمله، فلسفۀ مقاومت خود را ثبت نمود) وارزش آن نسبت به حیات انسان، درسی را برای انسانیت درسراسرتاریخ به ثبت رساند. روحانیان ما اما، ازآن درس آزادگی، درس خشونت وتحقیرانسانیت را به جامعه تحمیل کرده و می کنند. گریه وزاری، زنجیر وقمه و جاری شدن خون ودرگل غلطیدن، برسر زدن و... نه برای حسین است، که به هدف تحقیرانسانیت انجام می گیرند. تحقیر انسانیت دربرابر قدرت. پیام آن این است که ای یزید، دربرابر قدرت تو کاری غیر از تخریب خود ازما بر نمی آید. دراین میان، پیامی که حسین برای آن شهیدشد، یعنی آزادی، درانسان تخریب شده ای که کرامت خودرا ازدست داده، چه جائی می تواند داشته باشد؟ اما این درس روحانیت شروع قضیه است، ادامۀ آن را جامعه ای که کرامت انسانی درآن تخریب شده است راخود برعهده می گیرد. سلسله مراتب روحانیت، پادوها و مداحان و قدرتمداران و مفسدین که خودشان انسان های تخریب شده هستند، پس از آلوده شدن جامعه، مدیریت تخریب را به مردم واگذار کرده باوربه جهل عمومی وخودتخریبی روش عمومی می گردد. این خودتخریبی عارضه ای روانی است که همواره با سکوت وپشتیبانی روحانیت مسلط درحال گسترش است. عارضۀ خودتخریبی انسان را دوبخش می کند، یک بخش، انسان تخریب شدۀ غریبه باانسانیت، وبخش دیگر ذات اوست. هرگاه بخش غیرانسانی او ناظروحاکم براوگردد، عارضه به مرحلۀ خطرناک می رسد. به دلیل این که هدف روحانیت مسلط، جامعه است و نه فرد، چنین جامعه ای بدون کم ترین توجه به کرامات وحقوق انسان عمل می کند. ازاین به بعد، دیگرانسان در جامعۀ آلوده محتاج روحانیت نمی شود وخودش دست به خودتخریبی می زند تا آنجا که فرد خود را ملزم می بیند برای ارضای جامعۀ تخریب شده، سر فرزند خویش را ازبدنش جداکند. این تخریبِ جمعیِ ارزشِ انسانیت وکرامات اوست که به نام دین صورت گرفته و می گیرد، وعلت اصلی همه گیر شدن انواع خشونت وفساد گشته که حاکمیت و روحانیت برای سلطه برجامعه  به آن نیازدارند. به نظرنمی رسد برای اثبات وجود عوارض نهادینه شدۀاجتماعی محتاج اثبات باشیم. انواع خشونت ها واعتیاد، فساد وطلاق و دزدی و اختلاس و کلاهبرداری و... برعموم هویدا و تبدیل به زندگی روزمرۀ مردم شده است. خوشبختانه حاکمیتی که با روحانیت عجین ویکی می باشد کاربازسازی جامعه را برمردم آسان گردانیده است. به بیان دیگر، سرچشمۀ فرهنگ تخریب و خودتخریبی دریک مجموعۀ قدرت و سیاست و روحانیت خلاصه می شود. مجموعه ای که متکی بر دینی ساختگی به نام "اسلام فقاهتی" می باشد. عارضه وعامل آن یکی است، بنابراین درمان آن هم آسان تر قابل دستیابی می باشد. این عارضۀ اجتماعی وفردی امری نیست که بتوان دریک متن کوتاه مورد بررسی قرار داد ومحتاج بررسی دقیقی است که دراینجا نمی گنجد. اما این متن فشرده به هدف اعلام وبازگوئی و یادآوری موقعیتی است که درآن قرار داریم تا دریک جمله راه حلی برای این معضل پیشنهاد شود. وشاید بد نباشد برای تلطیف وارائۀ روشن ترموضوع اززبان مرحوم مشیری بشنویم:
گفت دانایى که گرگى خیره سر            هست پنهان در نهان (1)هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ         روز و شب مابین این انسان و گرگ
زورِ بازو چاره این گرگ نیست           صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش             سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر               مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک        رفته رفته مى‌شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند              خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست      گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر           واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر       ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مى‌درند            گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند       گرگها فرمان روایى مى‌کنند
این ستمکاران که با هم همرهند          گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب            با که باید گفت این حال عجیب
(1)    دراصل مشیری از واژۀ "نهاد" استفاده کرده است. با مرحوم مشیری موافق نیستم که گرگ در نهاد هرانسانی باشد. همانطور که دربالا اشاره رفت، این گرگ ساختۀ خودانسان است که در پی تخریب خود، تولد می یابد وزندگی را دچار خسران می کندونمی تواند درنهاد او باشد، به این دلیل باپوزش از شاعرگرانمایه، نهاد را با نهان عوض کردم.
متخصصانی که درموردعوارض اجتماعی حاصل تخریب و خودتخریبی اجتماعی (آلمان زمان جنگ و بعضی کشورهای آفریقائی) کارکرده اند، به جزآلمان، با موانعی جدی روبروبوده و هستند. باموارد زیادی، از جمله: دین، روانشناختی، قومیت، باورها، اثرات ناشی از زیر سلطه بودن و... مواجه شدند که هرکدام پیچیدگی خاص خودشان رادارند. مورد کشورما به نظر نمی رسد به پیچیدگی کشورهای آفریقائی باشد. مورد آلمان رامی توان با شباهت به کشورمان تلقی کرد. آلمان هم یک مورد عمومی نژادپرستی داشت که به سرعت ترمیم شد وجامعه به حالت طبیعی خود بازگشت. عارضه ای بود که دخالت خارجی وسرمایه داری داخلی باعملکرد خود برآن جامعه تحمیل کرده بود وجامعه را تخریب کرده بود. به نظر می رسد کشورماهم دچار یک چنین عارضه ای شده باشد. عارضه ای به نام اسلام فقاهتی، ویروسی که هم "اسلام" را آلوده کرده است وهم انسان را. مبارزه بااین ویروس کاری ناشدنی است اگر ما به اندازۀ لازم کنشگر مستقل وآزاد نداشته باشیم. و آسان و شدنی است، درصورتی که کنشگران ما ازهر جبهه و جریانی که باشند، خودشان را مستقل وآزاد کنند تا تعصبات فکری وگروهی خود را رها کنند و به جد به فکر تحول ودگرگونی فرهنگ جامعه باشند. طرفداران اسلام فقاهتی و ضددین ها درکشورما در یک جبهه قرار دارند وعامل اصلی استمرارحاکمیت ولایت فقیه هستند. بااین توضیح که هردو جریان دریکی بودن اسلام با حاکمیت توافق دارند، اما یکی درپی تحکیم وتداوم حاکمیت خودش است ودیگری در پی تخریب دینی که معلوم نیست درکجای این جهان قراردارد وتخریب آن چه دردی رادوا می کند، می کوشد.
اگر نخواهیم بگوئیم نتیجۀ چندین قرنی عملکرد روحانیت، اقلا می توان این پرسش را از نتیجۀ چهل سالۀ حاکمیت این قشر برکشور طرح نمود که آیا دروغ، تهمت، ظلم، چپاول بیت المال، اختلاس، انواع تجاوزات به حقوق، و... هدف اسلام فقاهتی بوده است که به نتیجۀ مطلوبش رسیده؟ واین پرسش را از مردم کرد که آیا شما از دین همین ها را انتظار داشته و دارید؟ وپرسشی از کسانی که به نام تصفیه حساب بادین می گویند وتبلیغ می کنند که اسلام همان است که آخوندها می گویند، آیا فکر کرده اند که آب به آسیاب آنها می ریزند؟ وکردار شریک دزد و رفیق قافله را دارند؟ وکسانی که به نام دمکراسی دغدغه شان رسیدن به قدرت است، فکر کرده اند وقتی به قدرت دست یابند، با جامعۀ تخریب شده ای روبرو می شوند که برای حکومت کردن و دوام آوردن چاره ای جز هم رنگ شدن با آن نخواهند داشت؟
راه حل چیست؟ همانطور که دربالا اشاره شد، متحول کردن جامعه کاری دشواربه نظرنمی رسد. کافی است کنشگران ما، خواه باورمند به دین، یاکسانی که به دینی باورندارند، مردم راآگاه سازند این اسلامی که برکشورحاکم است، اسلام نیست و دینی ساخته و پرداخته به دست انسان هائی بوده که درهشت، نه، قرن پیش می زیسته اند ودراثرمرور زمان به باورما درآمده اند. و دین چیزی جز حقوق وکرامات انسان نیست ونباید باشد. اگر کنشگران ما به این صرافت افتادند، امید به تحول واقعیت پیدا خواهد کرد، اگر نیفتادند، راه دیگری درتصور نمی گنجد. باتعویض ده ها هزارنفر از کارگزاران این نظام هم موفق نخواهیم شد عوارض خودتخریبی که یکی ازآنها استبداد است را ازمیان برداریم.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

کنشگران ما به انتظار چه نشسته اند؟



مجموعۀ کنشگران ما، از درون کشور و بیرون آن گرفته تا برانداز واصلاح طلب واصولگرا و کنشگران مدنی و نویسنده و شاعربه انتظار چه نشسته اند؟ مدتی به انتظار مرگ خمینی بودند، حالا درانتظار مرگ  خامنه ای به چه امیدی نشسته اند؟ تحلیلگران ما هم هرچندماه یک بار نوید فروپاشی و خاتمۀ نظام را میدهند. بخشی ازاین کنشگران هم نوید بهشتی را برای کشور پس از دوستی با آمریکا و اسرائیل را می دهند. اسرائیلی که به جرأت می توان گفت هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که به اندازۀ آن کمک مالی و لوژیستیکی وپشتیبانی سیاسی دریافت کند. اسرائیلی که می گویند تنها کشور دمکراتیک منطقه است. وهمین اسرائیل دمکراتیک هنگام انتخابات آزاد، مردمش به کسانی رأی می دهند که مرتجع ترین و خشن ترین وتجاوزکارانه ترین گفتمان را در مبارزات انتخاباتی شان اعلام میدارند. شکی نیست که دمکراسی اسرائیلی مرهون وابستگی مالی و سیاسی اش به غرب می باشد واین وابستگی، دمکراسی دروغین دولتی را به اسرائیل تحمیل کرده است. اگر این وابستگی نبود، همین گروه های مستبدی که اکنون رأی می آورند به جان هم می افتادند تا خشن ترینشان حاکمیت را دردست گیرد. همان کاری که ابتدای انقلاب در کشورما رخ داد. این نمونۀ اسرائیل برای ما کافی نیست تا بدانیم دمکراسی وارداتی نیست بلکه ساختنی است؟ باوراست، باوری که باید ازمردم به جامعه منتقل شود. انتقالی که جامعه را باورمند به مردمسالاری کند. باوری که اساسش براستقلال و آزادی استوارمی باشد که کیفیت زندگی انسان را رقم می زنند.
زندگی چیزی جزحاصل تصمیمات پی درپی گرفته شده براساس هوس یا ذهنیات، ظن یا تعقل ویا فشار ازدرون ویابیرون نیست. البته بعضی تصمیمات بر اساس اخلاق گرفته می شوند که معلوم نیست همیشه نتیجۀ مطلوبی داشته باشد ویا دررشدانسان مؤثر باشد. هنگام تصمیم گیری، انسان بین خود ویکی از عوامل بالا گفتگوئی ایجاد می کند. دراین گفتگو، قبل از گرفتن تصمیم، انسان سنگین و سبک می کند که چه تصمیمی را اتخاد کند، درحقیقت قبل از گرفتن تصمیم قضاوت می کند، اما قضاوتی که اساسش بر هوس و ذهنیات و فشار باشد، غیرممکن است، زیرا اساس قضاوت براستقلال استوارمی باشد، دراین حالت تصمیمی را که می گیرد، به نام مصلحت می گیرد. اگر طرف گفتگو هوس باشد، مسلما تصمیم را هوس می گیرد وانسان تحت سلطۀ هوس قرارمی گیرد. همین عملکردهم برای ظن وذهنیات وانواع فشارهای دیگرصدق می کند. دراین میان، عقل یاخرد که خاص انسان ومتمایز کنندۀ انسان ازدیگر حیوانات می باشد را می توان ازباقی پایه ها و اساس تصمیم گیری که در بالا آمدند، جدا دانست. تصمیم گرفتن با تعقل، در آگاهی یا ناآگاهی، در حیطۀ خرد قرارمی گیرد زیرا خرد ورزی یا تعقل محتاج آگاهی واطلاعات درست می باشد. اگر تصمیم را خرد در ناآگاهی یا کم آگاهی بگیرد، مسلما دچار کمبود ونقص خواهد بود اما قابل ترمیم وبازبینی می باشد. وقتی کارکرد خرد دراستقلال (نبودن تحت فشار عوامل درونی و بیرونی) وآزادی (عدم خودسانسوری و دسترسی داشتن به اطلاعات لازم) عمل میکند، قضاوت صورت می گیرد که بنابرآن همراه با دلیل یا دلائلی خواهد بود زیرا تصمیم بدون دلیل عملی متعلق به موجود خردمند که انسان باشدنیست. زیرا چنانچه خرد تحت دخالت یکی ازعوامل بالا بخواهد عمل کند، تصمیم گرفته شده را همان عامل است که گرفته ودلیلی جز تمکین عقل به آن عامل قابل ارائه نیست وتصمیم خارج ازاستقلال وآزادی گرفته شده است. وچنانچه خردنتواند آزادنه به اطلاعات لازم جهت تصمیم گیری دستیابی داشته باشد،(عامل اصلی دست نیافتن انسان به اطلاعات، خودسانسوری است، که برای ارضای یکی از عوامل درونی، مانند هوس، ذهنیات، کینه، خودخواهی،... انجام می دهد) آن اطلاعات محدودهستند که در اصل تصمیم می گیرند ونه خرد. درهرحال، تصمیمی که اساسش خردورزی دراستقلال وآزادی نباشد، تصمیمی است که دون انسان برای انسان می گیرد. دلیل اصلی ناکامی ها همین است.
همین اصلاح طلبان وبقیه که حالا ادای دمکراسی درمی آورند، در این چهل سال برای جامعه چه کرده اند جز کشمکش های قدرت طلبانه؟ اگرکنشگران ما به دنبال مردمسالاری بودند، درطول این چهل سال باید اثری از تغییرازاستبداد به آزادی دیده می شد. ازکودتای خرداد شصت که کودتائی بر ضد دمکراسی و رأی مردم بود به این سو، روند نهادینه شدن استبداد وخشونت چه در سطح حاکمان و چه درجامعه روبه افزایش بوده است. این افزایش حاصل چه می تواند باشد به جز یک توافق نانوشته بین حاکمیت و کنشگران ما؟ اکنون جامعه ما به کجا رسیده است؟ میلیون ها نفراز جوانان ما به دنبال تتلوها هستند و میلیون های دیگر به دنبال خرافات و دینی تهی ازحقیقت وعده ای به دنبال دزدی واختلاس واحتکارو تجملات و عده ای به دنبال سایت های مبتذل و بقیه به دنبال لقمه ای نان، وموجی ازکنشگران ماهم دچار اغتشاش فکری. این است تابلوی رنگ آمیزی شدۀ کشورما بدون آمیخته بودن به غلو. استقلال وآزادی ازجامعه رخت بربسته ودرذهن حاکمان و دیگر کنشگران به مثابه چاشنی سیاست بازی درآمده است. استقلال و آزادی درزندگی روزمرۀ ما، به خصوص از دیدگاه کیفیت زندگی، نقشی اساسی وکارساز ایفا می کند. اما متاسفانه، مثل اینکه دنیای سیاست این واژه ها را احتکار کرده و ازدسترس فرد خارج ساخته است. تا نام استقلال و آزادی برده می شود، گفته می شود مابا سیاست کاری نداریم. اما درصورتی کنشگران مدنی وفرهنگی وشعرا ونویسندگان ما اقلا ازدهه ها پیش همت می کردند وجامعه را با فرهنگ استقلال و آزادی آشنا می کردند، هیچ نوع استبدادی نمی توانست در کشور پا گیرد. کارسختی نیست وهمتی می خواهد زیرا خوشبختانه، ملت ایران یک سده هست که نشان داده با استقلال وآزادی آشناست، اما بدبختانه آن را به مثابه یک تاکتیک سیاسی می شناسد ودرلحظات حساسی، ازآن برای رهائی کشور استفاده کرده است. به همین دلیل شاهدیم که تمامی گروه های سیاسی، علیرغم کردارشان استقلال وآزادی را همواره برای عوام فریبی به عاریه می گیرند. کشورراهی جز این ندارد که مردم وکنشگران، استقلال وآزادی را نه به عنوان روشی تاکتیکی، که به مثابه منشی برای زندگی انتخاب کنند. ریشۀ استقلال وآزادی در فرد وجود دارد واز فرد است که وارد اجتماع می شود وفرهنگ عمومی می شود ونه برعکس آن. اقلا تجربۀ صدسالۀ ایران این امررا ثابت کرده است که نمی توان استقلال وآزادی را از جنبش های مقطعی سیاسی به انسان انتقال داد. کاربایسته این است که کنشگران ما باور به قدرت را رها کنند، به استقلال و آزادی خود ارج نهند تا پس از تغییر بتوانند مردم خود را هم به اهمیت مستقل وآزاد بودن آگاه سازند. کشورراهی جزاین ندارد، کنشگرانی که به استقلال وآزادی باورندارند ومی خواهند جای نظام حاکم را پر کنند، آب درهاون می کوبند، زیرا هم اکنون این باور حاکم است وبااین همه هزینه ای که ملت داده است، هرگز حاضرنخواهد شد این بازی را از سرشروع کند. راهی جزاین وجود ندارد زیرا برفرض استقرار دمکراسی با زور، همانطور که درمورد اسرائیل دیدیم، تغییری ایجاد نخواهدشد.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

کشور در غیاب کنشگران به کجا می رود؟



ابتدا یادآوری می کنم که به نظر نمی رسد تلاش های سیاسی به معنای اخص واژه درکشور برای رسیدن به قدرت، به جائی برسد. البته دستیابی به قدرت جهت برقراری دمکراسی هم به طریق اولی به دمکراسی ختم نخواهد شد. جامعه درملقمه ای از قدرت و زور ودین وفرهنگ وفساد و کانون های مافیائی گرفتاراست که تنها راه خروج ازآن، خروج مردم ازآن می باشد. راه حل از طریق مردم چندان مشکل نیست. همت میخواهد وشجاعت وخردورزی.
ابتدای انقلاب، هاشمی رفسنجانی گفت "ما می خواهیم اسلام فقاهتی را پیاده کنیم". اصطلاح "اسلام فقاهتی" به خودی خود می گوید: اسلامی غیراز اسلام. آنچه درعمل ازاین اسلام دیدیم، خشونت، ظلم، بی عدالتی، فساد، انواع اختلاس و حیف مال بیت المال بوده است. درست آئینۀ همان که در کلیسای قرون وسطای مسیحیت می دیدیم. خیلی دیر، اما جامعه اکنون متوجه شده است که دینش با دین حاکم یکی نیست وبا آن تفاوتی فاحش دارد. متوجه شده است که این اسلام حاکم، آن نیست که حتا همین روحانیان حاکم امروز، قبل از به قدرت رسیدن، برای آنان تشریح می کردند. ابتدای انقلاب، جامعه بااعتماد به نهاد روحانیت به زندگی خویش بازگشت وحاکمیت را به آن سپرد. اکنون نه تنها آن اعتماد وجودندارد، بلکه بی اعتمادی عمیقی درجامعه حاکم می باشد. مردم لحظات دردناکی را می گذرانند، لحظات جدائی. میدانیم که هرجدائی ضایعات زیادی را با خود همراه دارد، اماجدائی از خود، ضایعات روانیش قابل پیش بینی نیست. قرون متمادی این جامعه بادینی شکل گرفته بود که درآن راستی و درستی و وفای به عهد وعدالت ومهربانی وپاکی و... ازاصول اولیۀ آن بودند. اکنون درتجربه و باچشمان خود می بیند که فریب خورده است. فریب دین راخورده است یافریب روحانیت را؟ اگرفریب دین را خورده بود، می بایستی از خود، یعنی از هویت خودجداشود، اما چگونه انسان می تواند هویت خودرا بدون ضایعات عمیق روانی آن، ترک کند؟ یکی دودهه را با ناباوری وشک وتردید وجنگ ومسائل دیگر گذراند. پس از آن به دنبال نوعی توجیه وفراراز واقعیات گشت. متخصصان علوم اجتماعی باید به این سئوال پاسخ گویند که: آیا رفتن و پناه بردن به چاه جمکران به این معنا نبوده ونیست که می روند به سوی مرجعی که زبان نداشته باشد، زورنگوید، دروغ نگوید، اختلاس نکند، جنایت نکند؟ باخیالی آسوده که درآن چاه کسی نیست که خلف وعده کند، ظلم کند، به اعتماد آنان خیانت کند با جمعیت میلیونی به آنجا می روند؟ آیا مردم در ناآگاه خود به این مکان تهی به نوعی برای توجیه دینی که در وجدان خود دارند، پناه نمی برند؟ تا تنفر خودشان را از روحانیان حاکم ابراز دارند و این چنین، دین خودرا از تمامی آن آلودگی ها، درذهن خود پاک سازند؟ اکنون پس از طی دوران آشفتگی، به نظر می رسدکه جامعه پی برده است نهادی دینی که به نام اسلام چهاردهه برآنان حکومت کرده است، هم دین و هم کیش آنان نیست. اما پی بردن به این واقعیت تا پیاده شدن و تنظیم وجا انداختن آن در وجدان عمومی، محتاج به زمان است. باید دید مسئولیت روشنفکران دراین دوران تنظیم و ساماندهی چیست؟ دو دسته کنشگر دراین امر مهم مسئولند. یکی کنشگران با باوردینی، روحانی وغیرآن، ودیگری کنشگران با باور غیرمذهبی ویا ضد مذهبی.
مسئولیت کنشگران مذهبی بسیارروشن است زیرا دراین مدت چهاردهه یاسکوت کرده اند ویا درایجاد وضع موجود شریک بوده اند واکنون به هردلیلی پشیمانند. اینان باید باشهامت و شجاعت، بااستناد به منابع دینی برای مردم تشریح کنند که نظام حاکم ربطی به دین مردم ندارد. به دلیل اینکه این روشنگری ازسوی دین داران ابراز می شود، مورد قبول مردم قرارمی گیرد. اثر سازندگی آن این است که دوگانگی مخربی که در وجدان عمومی ایجادشده است را می زداید ودرجامعه آرامش روانی ایجاد می کند. همین یک کار کافیست تا جامعه را از خطرات عدیده ای که امکان وقوع آنها می رود دور نگه دارد وامید به بازسازی خود وکشور را در دل مردم زنده کند.
و اما کنشگران با باورغیردینی یا ضددینی هم به نوبۀ خودشان نقشی اساسی دراین تحول دارند. به نظر می رسد که بخشی از آنها باید تحولی را ابتدا درخودشان ایجاد نمایند. موقع آن شده است که آنها ازقرون هفده و هیجده و نوزده بیرون آیند وبه واقعیت های قرنی که درآن قرار داریم توجه نمایند. آنچه درآن قرون گذشت، چه از نظر زمان، وچه ازنظرمکان وچه ازنظر فرهنگ هیچ ربطی به امروز، به خصوص به امروز ما ندارد. نظریه هائی که درآن دوران داده شده اند، هرچندهمگی بعداز تجربه به شکست انجامیدند، حتا اگر موفق هم می بودند، به کار ما نمی آمدند. درهرحال قدرمسلم نظرات محترمند و حق هرکسی است که هرنظری داشته باشد. اما وقتی نظر به جامعه ورود پیدا می کند وجامعه را خطاب قرار می دهد، نباید بنارابرفریب آن گذاشت، کاری که این روحانیان حاکم کردند و نتیجه آن راهم می بینیم. مثلا گفتن اینکه اسلام همین است که روحانیت می گوید، چه دردی را تا حالا دوا کرده است؟ شکی نیست که این دروغ یاازسرناآگاهی است و یا به هدف فریب جامعه گفته می شود که درهرحال سودی را برای گوینده به ارمغان نمی آورد. کوشش برای عوض کردن هویت جامعه راه به جائی نبرده و نمی برد. درقرن گذشته سعی شد تا بازورموفق به این کار شوند که نتیجه نداد. حالا شاید عده ای براین نظر باشند که با تبادل اندیشه، این کارممکن می شود، دراین صورت ابتدا باید محیط آزادی برای تبادل آراء به وجودآورد، آنگاه دست به کارآن شد. ایجاد محیطی آزاد برای گفتگوی آزاد بافریب و زورممکن نمی شود. این امرکاری نیست که بااحساسات و یا کینه وعصبانیت به آن پرداخته شود. ویا تصور کرد همانند خم رنگرزی، می توان مردم را درآن فروبرد وبه هر رنگی درآورد. درطول تاریخ، بخشی ازهمین خاخام ها و کشیشان وآخوندهای خود ما، شیادانی بودند که ازساده ترین راه، یعنی هویت جامعه واردشدند وآنگاه توانستند به اهداف خودشان برسند.اما همانطور که درکشورخودمان شاهدیم، آن دوران هم سپری شده است.  

۱۳۹۹ فروردین ۱۴, پنجشنبه

ویروس کرونا دربرابر ویروس مِدیا (رسانه ها)(1)



چرا با استعاره، نام ویروس را بر وسائل ارتباط جمعی برگزیده ام؟ آیا یک بازی نوشتاری است یا حقیقتی درآن نهفته است؟ شباهت های زیادی بین عملکرد ویروس کرونا واطلاعاتی که پیوسته دریافت می کنیم وجود دارند. ازمهم ترین آنها اینست که کرونا به خودی خود موجودی زنده وفعال نیست، اما به محض اینکه انسان آن را دریافت می کند، به موجودی زنده تبدیل گشته ودر درون انسان رشد کرده و تخریب را آغاز می کند. به همین ترتیب، اطلاعاتی که انسان از بیرون دریافت می کند، تا قبل از دریافت، همانند ویروس کرونا زنده نیستند وعمل نمی کنند. اما بسته به جهت اطلاعات دریافتی، به محض ورود به دستگاه روان انسان، فعال می شوند بااین تفاوت که هم می توانند بسازند و هم می توانند تخریب کنند. شباهت بعدی این است که فعلا تنها راه آلوده نشدن به ویروس کرونا، این انسان است که باید خود را ازآن محافظت کند، ودرصورت آلوده شدن، باز این سامانه دفاعی بدن است که باید باآن مقابله کند. درمورد ویروس اطلاعات وداده های مستمروحساب شده، این سامانۀ روان انسان، شامل وجدان، تفکروتعقل است که باآنها مقابل می شود. با وجوداین شباهت ها، اما این دوویروس تفاوت عمده ای هم باهم دارند، وآن این است که کرونا سلول های حیاتی انسان راتا مرگ اوتخریب می کند. به بیان دیگر، دربرابر حیات انسان قرارمی گیرد وبه مثابه دشمنی آشکار عمل می کند. اما ویروس اطلاعات، نه تنها به صورتی مستقیم باحیات انسان درگیرنمی شود، بلکه با نفوذ در سیستم روانی او، فرد مبتلا را درخود حل کرده، با اویکی می شود وبنابه جهت ویروس، به او رشدمی دهد ویا اورا ازرشد بازمی دارد. بنابراین، فرد مبتلا نه تنها اقدام  به مبارزه باآن نمی کند، بلکه به تأیید وتقویت آن هم می پردازد. به این ترتیب انسان مبتلا، ساخته وآماده می شود برای زندگی در استقلال و یا زندگی دردهکده (جهانی)ای "عادی"، "نرمال" و مانند همه. از دهه ها پیش پژوهش های زیادی ازسوی فلاسفه و جامعه شناسان وروانشناسان ودیگررشته های علمی برروی رسانه های جمعی و تأثیرآنها بررفتارفرد وجامعه انجام شده اند.
پس از جنگ دوم جهانی، کانون هائی نزدیک به مراکزقدرت اقتصادی و رسانه ای به فکر جهانی کردن اقتصاد ومناسبات بین المللی به سرپرستی آمریکا افتادند وفعالیت ها وروابطی در این راستا رابه صورتی پی گیرومرتب دردست گرفتند (2). با پیشرفت تکنولوژی، به خصوص درامر رسانه ای، این روند به صورتی پیچیده و فراگیرپی گیری شد. در دهه 1960 برای اولین بار، مک لوهان (McLuhan)(3) ازدهکدۀ جهانی واثرات رسانه های همگانی بر زندگی بشرسخن به میان آورد. کاربرد مطبوعات درزمان جنگ جهانی اول، پس ازآن، رادیو در جنگ دوم جهانی ، دلهرۀ عمیقی ازظرفیت تأثیررسانه ها به نحوی مستقیم وآنی بررفتار وباور و افکاررا بین دست اندکاران فرهنگی به وجودآورد.
چاخوتین (4) نویسندۀ کتاب "تجاوز به توده ها از راه تبلیغات سیاسی"، ظرفیت رسانه های عمومی درنفوذ مستقیم و بی واسطه برافکار ورفتارافراد را مطرح می کند. به کمک نظریه های روانشناختی مطرح در این زمینه، تأثیر ارتباطات جمعی را بررفتار انسان در برابر تحریک اطلاعاتی ارائه می دهد. او در همین کتاب می نویسد: بنابراین، باتزریق مقداری اطلاعات ارتباطاتی یا تبلیغی، کافی است که نتیجۀ دلخواه به دست آید.
همانطور که دربالا هم آمد، ازاین دست نظریات و پژوهش ها فراوانند، اما این نظرات، مخالفانی هم دارد که برعکس، نقش زیادی برای رسانه قائل نیستند. برای مثال، نظر Éric MAIGRET براین است که: طرزفکرقادرمطلق بودن رسانه ها اشتباه به نظر می رسد ونظریه تقسیم جامعه به فرد (نظرآنا آرنت) غیرعقلانی است. اثرپیام رسانه ها غیرمستقیم و محدود وبنابر استعداد شناختی افراد ممیزی می شوند. انتشارات افقی در درون شبکه ها صورت می گیرند ونه عمودی ازفرستنده به سوی گیرنده (5).
اشکال این گونه محققان دراین است که تحقیقات خودرادردرون جامعه ای انجام می دهند که پیش ازاین توسط همان رسانه ها شکل گرفته اند. به بیان دیگر، پیام فرستنده ها با فرهنگ دریافت کننده های پیام تا اندازه ای درطول زمان این همانی پیدا کرده اند وشبکه ها در فضائی جریان پیدا می کنند که چهارچوب آن طی اقلا هفتاد سال شکل گرفته اند. این مثال شاید به روشن کردن این رویکرد کمک کند: نخست وزیر انگلستان رسما اعلام می کند که باید ویروس کرونا را رها کرد تا کسانی که نمی توانند مقاومت کنند بمیرند و کسانی که می مانند توانسته اند در برابر آن مقاومت کنند (نقل به مضمون). عدۀ اندکی ازاین سخن وسیاست انتقاد کردند وچندی بعد که ابعاد فاجعه هویداشد، سیاستی دیگر اتخاذ کرد. اما درافکارعمومی جهان (این دهکدۀ جهانی)، این فرهنگ وحشیگرایانۀ انسان چندان بازتابی نداشت و رسانه هاهم همچون امری عادی دربرابراین فاجعه رفتار کردند. حالا این سئوال مطرح است که چنانچه دولت چین یا حاکمان ایران یا کره چنین تصمیمی را با این وقاحت، رسانه ای می کردند، آیا عکس العمل رسانه ها همین سکوت می بود یا غوغائی به پا می شد که در پی آن، تنفر افکارعمومی هم تحریک می گشت و کارزاری به راه انداخته می شد؟ دراینجا می بینیم استعداد شناختی افراد وممیزی اطلاعات ادعائی "اریک مگره" نقشی درمحکوم کردن این عمل غیر انسانی ندارد ودرواقع از رسانه ها پیروی کرده واستقلال استعداد شناختی و ادراکی انسان ها در "دهکدۀ جهانی" حل گشته است. ویا عادی شدن کشتاری که آمریکا و اسرائیل درمنطقه به راه انداخته اند ازسوی افکارعمومی، علتی جز تأثیرنقش رسانه ها برمخاطبان نمی تواند داشته باشد که استعداد شناخت وادراک وفرهنگ جامعه را دچار نقصان گردانده است. به گفتۀ مک لوهان: " اثررسانه قدرتمند وشدید است زیرا در درون آن، رسانۀ دیگری به نام محتوا وجود دارد(6)".  شرح حال بیننده ای که فیلمی را تماشا می کند این نظریۀ مک لوهان را روشن می گرداند. بیننده فیلم تعدادی افراد رامی بیند که با یکدیگر روابطی برقرار کرده و سخنانی ردوبدل می کنند که همه را باچشم وگوش خود می بیند ومی شنود. اما کار اینجا تمام نمیشود، درآن فیلم، پیامی نهفته است که نه دیده می شود و نه شنیده می شود، اما توسط ادراک درحافظه برای همیشه ضبط می گردد، این پیام است که هدف اصلی سازندگان فیلم را تشکیل می دهد واثرخودرا درناخودآگاه بیننده برجای می گذارد. این موضوع درمورد اخبار و اطلاعات وسخنرانی ها وهنرها هم صادق می باشد. مثلا درمورد تحرکات اخیر آمریکا درعراق، تیتر خبر را اقلا به دو گونه دررسانه ها می بینیم. یکی می نویسد: " ترامپ : ایران بهای سنگینی می‌پردازد اگر به نیروها و منافع آمریکا در عراق حمله کند."  و همان خبر با این تیتر"ترامپ: اگرایران به وسیلۀ نیروهای نیابتی اش به ما حمله کند، پاسخ سختی می گیرد". پیام اول دوتیتریکی وخبریک حادثه است. اما پیام نهفته درتیتراول، ترامپ مهاجم ودرقدرت، و در تیتر دوم، ایران مهاجم و ترامپ در موضع دفاعی قرارمی گیرد. پیام نهفتۀ تیتراول، دخالت نظامی آمریکا به ایران وقدرت آن را تبلیغ می کند. پیام نهفتۀ تیتر دوم، مقصریک برخورد احتمالی را ایران معرفی می کند. این مثال ها، اهمیت نقش رسانه در ساختن فرهنگ جامعه را نشان می دهد.
اساسی ترین دستورکاربرای برقراری واستمرارجهانی کردن، تغییررفتارجامعه وهمراه ساختن آن برای نظم نوین جهانی بود. به همین دلیل دراولین نشست خود، از صاحبان رسانه های مطرح، دعوت کرده بودندتادرآن شرکت کنند(2). البته بیم آن می رفت که این سیاست جدید به مثابه یک توطئه تلقی شده ومقاومتی درسطح جوامع دربرابر آن شکل گیرد. برای پیش گیری ازیک مقاومت محتمل، پوپردرسال 1945 درکتاب جامعه باز ودشمنانش "توهم توطئه" را مطرح می سازد که تا هم اکنون به مثابه یک ویروس خودسانسوری، در ذهن کنشگران، به خصوص جهان سومی، چنان تأثیری گذاشته است که در مورد حوادث وتصمیمات سیاسی که بدون دلیل خاصی اتفاق می افتند، ازطرح پرسش درعلل و چگونگی آن، حتا از خود، تردید می کنند وازترس اتهام به توهم توطئه، آن را به چالش نمی کشند. به این ترتیب در "دهکدۀ جهانی" فضائی ساخته و پرداخته شده است که خروج از آن برای فرد به دادن بهای زیادی نظیر بیکاری و اتهام های گوناگون منجر می شود. تأثیر شگرف رسانه ها بر فرهنگ فردی و جمعی و انحصارآنها توسط چند قدرت مالی، وضعیتی را برای بشریت ساخته است که شاهد آن هستیم.
به این ترتیب، نوع زندگی انسان ها ازپیش تعیین شده است به نحوی که انگشت شماری از شهروندان که خود، دراستقلال از سامانۀ تحمیل شده توسط "نظم جهانی" نوع زندگی خودرا انتخاب می کنند، مورد تعجب و گاهی انتقاد واقع می شوند وبه صورتی نامرئی از جامعه تقریبا ترد می گردند. به خصوص نزد کسانی که در فعالیت های رسانه ای هستند، بصورتی آشکاردرزندگی روزمره شان اثری منفی می گذارد به نحوی که گاهی برای امرارمعاش روزمره دچار مشکل می شوند. این امر حرفۀ خبرنگاری را به ابزاری درخدمت سرمایه تقلیل داده واغلب آنها درآماده کردن جامعه و عادی نشان دادن زیستن تحت سلطه سرمایه نقشی اساسی دارند. خبرنگار، تبدیل شده به فردی که خوب سخن بگوید یا خوب بنویسد واحیانا ظاهری آراسته داشته باشد تا بتواند پیامی را که به او می دهند، به گیرنده برساند، یعنی پیام رسان. نتیجه این که انسانیت تعریف تازه ای به خودگرفته وکاملا درخدمت سرمایه درآمده است. سرمایه ای که این ویروس کرونا نشان داد کاملا بی پایه و اساس وشکننده است. کسانی که زندگی انسان ها را براین پایۀ بی اساس بنا نهاده وافرادی که به دوام و نگه داری آن به آنها یاری می رسانند مسئول هستند.
خلاصه سخن اینکه درحال حاضر کرونا تصمیم دارد این "نظم جهانی" را درهم ریزد، هرچندترامپ مقدمۀ آن را فراهم کرده بود، اما این یکی میخواهد کاررا تمام کند. سئوال این است که نظم جدید چگونه خواهد بود؟ آیا نظمی بر اساس استقلال و آزادی و حقوق، پایه گذاری خواهد شد یا این بار، چین معرکه گردان "نظمی" دیگر خواهد بود؟
چرا انسان ها به وجود چنین ویروس نادیدنی بی تفاوتند؟ ویروسی که آزادی واستقلالشان را نشانه گرفته و می گیرد. ویروسی که سازنده اش انسان های شیاد و زورگو و پول پرست هستند. ویروسی که قرن ها است انسان را در خرافات و خیال و مسائل بی پایه واساس فرو برده و می برد. ویروسی که انسان را اسیر ووابسته به انباشت ثروت وساختن قدرتی کند که ظهور یک ویروس ناآشنا درمدتی کوتاه بتوانداساس هرچه ساخته است را ویران سازد. چراانسان ها خودشان رابی پروا دراختیار این ویروس نادیدنی می گذارند تا زندگی خودراصرف تخریب انسانیت وطبیعت کنند؟
___________________________________________________________________
1-      به فرانسه médias یا مجموعۀ رسانه های ارتباط جمعی. به این دلیل واژۀ لاتین آن را به کاربردم زیرا پشت این واژه، حجم عظیمی نظریه و پژوهش درررابطه با رشته های مختلف علمی از روانشناسی گرفته تا پزشکی و جامعه شناسی و مردم شناسی و فلسفه وارتباطات و سیاست و... نهفته است. اقلا در ذهن نوسندۀ این متن چنین است. به علاوۀ آن، از لحاظ وزن و شکل هم بیشتر با کرونا همخوانی دارد.
2-      برای توضیح بیشتر به این مقاله مراجعه شود: آیاترامپ در مأموریت خود موفق می شود؟
3-      L Herbert Marshall McLuhanمتولد 21 ژوئیه 1911 ، فیلسوف وپژوهشگر کانادائی بود که کارهایش برروی ارتباطات ورسانه متمرکز می باشد. دراوائل سال های 1960 شهرت زیادی یافت. درسال 1967 که کتاب  "رسانه پیا م است"  le médium est le message   را انتشار داد، مورد توجه بسیار قرار گرفت ویک میلیون نسخه ازآن به فروش رفت. اما ناگهان توسط بیشتر دانشگاهیان به خصوص در کانادا و فرانسه نادیده گرفته شد ودر 31 دسامبر 1980 در گمنامی وفات کرد. این امر به نوبه خود نشان دهندۀ قدرت و نفوذ صاحبان رسانه در انحصاروسانسور اطلاع رسانی می باشد.
4-      Serge TCHAKHOTINE, Le viol des foules par la propagande politique, Paris, Gallimard, 1968,
5-      Éric MAIGRET, Sociologie de la communication et des médias, op. cit., p. 80
6-      LE MÉDIUM EST LE MESSAGE DANS LE VILLAGE GLOBAL : LE VRAI MESSAGE DE MARSHALL McLUHAN


۱۳۹۹ فروردین ۱, جمعه

کرونا وجامعه جهانی


چندروزی است به دنبال پاسخ پرسشی که من را رها نمی کند هستم اما به جوابی نرسیده ام. کرونا بی رحم تراست یا انسان؟ اگر انسان بی رحم تراست، چرا کشورهای جهان این چنینی در برابر کرونا یک دست وبایکدیگرمتحد شده اند اما در برابر جنایات بشر بی حرکتند؟ واگر کرونا بی رحم تراست، به چه دلیلی می توان آن را ثابت کرد؟ مگر کرونا تا حالا چند نفر راکشته است؟ پیش بینی های متخصصین در بدترین حالت، کشته های جهانی را زیر دویست هزارنفر تخمین می زنند. تاجائی که یادم هست، یک بمب اتم توسط انسان های دمکرات، دویست وپنجاه هزار نفر را در یک شهرو از یک نژاد ویکجا هلاک کرد بدون این که انتخابی برای آنان قائل باشد، وشهرهائی  را ویران نمود. یا کشتارروزانه و بی رحمانۀ انسان هائی که هفتادسال است در قرنطینه خاورمیانه نگهداری می شوند و بی توجهی به کشتاردریمن و سوریه و... اما کرونا نه نژاد پرست است ونه امتیازی برای پولدار قائل است ونه به دین و مذهب کسی سرکشی می کند و انسان ها را نه یک جا، که یکی یکی موردهدف خودقرار می دهد. به علاوه این انتخاب را برای انسان ها گذاشته است که اگر آنها به طرفش نروند، آن هم کاری به کارشان ندارد. تا اینجا کرونا به عنوان موجودی زنده و مخرب، نسبت به انسان از کرامت بیشتری برخوردار است. اما شاید بتوان فرقی بین کرونا و انسان قائل شد. آن فرق این است که ظاهرا همه کروناها مخرب اند وبه یک نوع عمل می کنند، اما انسان ها متفاوت اند وبعضی کرامات دارند و برخی فاقد آن هستند که البته این آخر قضیه نیست و محتاج بررسی بیشتری می باشد.
می بینیم که این کرونای ریز وکوچک، تمامی حاکمان جهان را ترسانده و دستپاچه کرده است. ترامپ باآن همه تکبر که روزهای اول زیر بار دست ندادن با دیگران نمی رفت، وقتی کرونا را در چندقدمی خودش دید، هراسان آن را جدی گرفت و خودش را، هم طراز و هم سطح دیگر انسان ها حس کرد. اما راهی برای تحریم کرونا دراختیارش نیست زیرا کرونا به پول های او وابستگی ندارد. نخست وزیرکشور باتمدن انگلیس اعلام می کند، بگذاریم کرونا تا جائی که می تواند بکشد، آنانی که زنده می مانند، کسانی هستند که دربرابرآن مقاومت کرده اند. پیام تکنیکی او این است که جریان سرمایه را وابسته به انسان ها نکنیم، هرکسی که می میرد را جایگزین کنیم بدون تغییردادن وضعیت "عادی" سرمایه داری. دقیق به اظهارات حاکمان توجه کنیم، تنها نگرانی حکومت ها و به تبع آنها، رسانه ها، اقتصاد است ونه مرگ انسان ها. آن هم نه هر اقتصادی، بلکه بورس، و بعدازآن دیگرسرمایه های بزرگ مالی وتولیدی. دراین گیرودار، ترامپ درفکربه انحصارآمریکا درآوردن داروی ضدکرونا افتاده و به پژوهشگران آلمانی پیشنهاد خریدن آنان را با میلیونها دلار میدهد. این کرونای کوچولو چنان وحشتی بر بازارهای جهانی واردآورده که دولت های ثروتمند برای دلداری سرمایه داران پیشنهاد اختصاص میلیاردها دلار و یورو به آنها داده اندتا نکند نگرانی دردلشان ایجاد شود. اما این میلیاردها از کجا تأمین می شوند؟ البته باگرفتن قرضه از خود آنها، وبازگرداندن آن باسود کلان توسط قشر تحتانی جامعه. مهم نیست که این کرونای ریز در لابراتوار خفاش ها ساخته شده باشد یا در لابراتوار انسان ها، وهرچند که می گویند از چین شروع شده، اما خیر مالیش به چین خواهدرسید. درحالی که کشورهای صنعتی این روزها با این ویروس دست به گریبان هستند، چین دارد روزهای آخرکارزار خودرا با آن می گذراند. این اختلاف زمان، ورق را به سود چین خواهد گرداند. ازهمین حالا، این کشورهای پیشرفته، از نظر علمی و تجربه مبارزه با این ویروس، منبع مهم تری از چین در اختیارندارند. بیشتر کشورهای اروپائی با کمبود ماسک و پاک کنندۀ الکلی دست به گریبانند و چین تا اندازه ای به دادشان رسیده است.
اما مردم دنیا ظاهرا تنفر چندانی ازاین کوچولو ندارند وباید با نیروی پلیس و ارتش بین آنها جدائی انداخت. شاید این محبت مردم به آن، به دلیل عدالتش در گزینش قربانیانش باشد. عدالتی که مدتها است باآن سر وکاری ندارند وبه واژۀ غریبی تبدیل شده است! درفضای مجازی می بینیم که باشادی وشعف می نویسند فلان آخوند یا پاسدار ویا فلان وزیربراثر کرونا "به درک واصل شد". قضاوت کنید، آیا می توان آن کوچولوی مخرب را با این انسان های خونخوار مقایسه کرد؟ از بعداز جنگ دوم جهانی، زمانی که تصمیم عده ای براین شد که سرمایه را جهانی کنند، به کمک رسانه ها برنامه های وسیع اجتماعی و فرهنگی بنانهادند تا انسان هارابرای سرمایه داری جدید مهیا سازند وزندگی جدید را با مهتری و سروری سرمایه همراه سازند. این همراهی تا آن حد در تار وپود انسان ها اینهمانی پیداکرده که محیط امنی را برای انواع بی عدالتی ها و جنایات روزمره فراهم آورده است. اکثر حاکمان با پول و بی رحمی وزور و تزویر به حاکمیت می رسند واین به لطف رسانه ها و خبرنگاران امری "عادی" تلقی می شود. درآمریکای مهد دمکراسی، امری "عادی" است وهمگان می گویند کاندیدی که بیشتر پول خرج کند(برایش خرج کنند)، رئیس جمهور می شود ودر هر صورت باید حافظ سرمایه باشد نه خدمتگزار مردم. سرمایه اما محتاج به وضعیت "عادی" است، این کرونای کوچولو مثل اینکه قصد دارد اوضاع را از وضعیت "عادی" خارج کند. دست پاچگی حاکمیت ها در جهان به این علت است، نه نگرانی ازمرگ انسان ها. جهان در فضای بی عدالتی و خشونت و پول پرستی وسلطه چنان فرو رفته است که مفری ازاین منجلاب برایش نمیتوان متصورشد. دراین موقعیت یأس وناامیدی از تحولی حتا جزئی، این دشمن کوچولو شاید بتواند چشمان مردم وحاکمان را به حقیقت وانسانیت بازگرداند. اثرات وجودش را از هم اکنون می توان مشاهده کرد. درکشور خودمان، چه کسی می توانست باورکند، هزاران زندانی را آزاد ویا به مرخصی بفرستند؟ این چیزی جزدلالت برذلالت قدرت و انواع نماد زور در برابر ویروسی کوچک نیست که سریع عمل می کند وباسرعتش وضعیت "عادی" را نه تنها برای حاکمان، بلکه برای مردم هم درهم می ریزد. وضعیت "عادی" ای که عامل بی عدالتی ها و جنایت ها وفقر و فساد وعقب ماندگی وزیرسلطه اطلاعات و اخباربودن است. امیدوارباشیم، این ویروسی که به گفته متخصصان چندان هم کشنده نیست، با این همه خساراتی که به سلامتی انسان ها تحمیل می کند، آنان را ازخواب غفلت بیرون آورد، به کسانی که ولع پول دارند بیاموزد که این سرمایه داری چه اندازه بی پایه و اساس وشکننده است وبه این حاکمان بفهماند آزاد گذاشتن مردم کاری سخت وناشدنی نیست وبالاخره به مردم حالی کند که این وضعیت "عادی" که پذیرفته ودرآن زندگی می کنند، غیرعادی است.