این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه

ضرورت استقلال قوه قضائیه


در فضای مجازی خبری مبنی بر جذب ایرانیان خارج از کشور از سوی حکومت منتشر شد. قبل از آن هم پزشکیان در مورد جذب این هموطنان سخنانی گفته بود. اسامی منتشر شده اما حکایت از یک نوع گلچینی دارد که با ادعای مطرح شده فاصله ای زیاد دارد. گویا در دهه هفتاد بود که من برای تجدید گذرنامه (پاسپورت) به سفارت در پاریس رفتم. یادم نیست چه گذشت اما مسئول پشت گیشه خطاب به من گفت "ضد انقلاب". گفتم ضد انقلاب کسانی هستند که ضد استقلال و آزادی می باشند، فهم این امر محتاج هوش زیاد نیست. پاسپورت را در کشوی میز گذاشت و با آهنگی به خصوص گفت: مصادره. بدون پاسپورت از سفارت خارج شدم. به سفیر تلفن زدم با وجود آشنائی قبلی، او حاضر نشد با من صحبت کند و منشی او از من خواست فردا به سفارت بروم. فردای آن روز به سفارت رفتم. من را به اتاقی هدایت کردند. در آن اتاق کنسول و یک شخص اطلاعاتی بودند. از من خواستند به ایران بازگردم. گفتم تا زمانی قوه قضائیه مستقل نباشد بازگشت من دیوانگی است. گفتند ما نامه ای برای شما می نویسیم که کسی با شما کاری نداشته باشد. داستانی را برای آنها نقل کردم که در ابتدای انقلاب رخ داده بود: به من اطلاع دادند که فلان کمیته یک دختر روزنامه فروش را بغل کرده و داخل اتومبیل گذاشته و به کمیته برده است. نزد او رفتم و دلیل آن کار را که به خود اجازه داده خانمی را بغل کند پرسیدم. جریان بالا گرفت، گفتم امام این اجازه را به شما داده است؟ به کلت کمری اش اشاره کرد و گفت با این کلت خواهر و مادر امام را هم . . . .حالا شما انتظار دارید با نامه شما وارد کشور شوم؟ پس از ساعتی گفتگو، شخص اطلاعاتی به کنسول گفت: آقا ول کنید ایشان حق دارد و راست می گوید. حالا این هرج و مرج در قوه قضائیه مستقر شده است. هر دار و دسته ای نماینده خودش و قاضی خودش را دارد. چگونه می توان به آن اعتماد کرد؟

استقلال قوه قضائیه، سنگ بنای هر نوع تغییر و تحولی می باشد. کسانی که دل به اصلاح قانون اساسی بسته اند باید بدانند هر نوع اصلاح یا تغییر در قانون اساسی بدون یک قوه قضائیه مستقل افتادن از چاله به چاه است. ابتدائی ترین کار، تصفیه این قوه از قضات آلوده به فساد می باشد. با کوتاه کردن دست فاسدان از جامعه حقوقی، رئیس قوه قضائیه باید از سوی حقوقدانان و قضات بدون وابستگی کاندیداها به نهاد یا جریان سیاسی و نظامی و مالی خاصی انتخاب گردد. در حال حاضر رئیس قوه قضائیه از سوی رهبر انتخاب می شود. و بنابر اصل 157 او باید مجتهد عادل باشد، به همین دلیل بوده که تا کنون با تکیه بر مجتهد بودن او، این مسئولیت خطیر را یک روحانی به عهده داشته است که عملا وابستگی او به حوزه علمیه و غیر مستقیم به بازار محرز می باشد. در این مورد رهبر می تواند شخص منتخب جامعه حقوقی کشور را به عنوان رئیس قوه قضائیه معرفی کند و چنانچه در مجتهد بودن او شکی باشد، یک مشاور مجتهد را هم که از سوی آن جامعه انتخاب شده باشد را برای او تعیین کنند تا در زمان مقتضی این اصل اصلاح گردد.

هرج و مرج های موجود در کشور، چه در دستگاه های دولتی و حکومتی و چه در سطح جامعه، به نا به سامانی قوه قضائیه مربوط می شوند. مردمی که یکپارچه برای استقلال کشور آنچنان در عرض چند روز منقلب می شوند را نمی توان جامعه فساد زده تلقی کرد. این عملکرد قوه قضائیه است که روند روزمره گی کشور را به سوی فساد رهبری می کند و کشور را در تمامی وجوه آن از رشد باز می دارد، الا رشد فساد و از رشد ماندگی عمومی.

 

 


۱۴۰۵ شهریور ۱, یکشنبه

چرا افرادی از میان عوام مناصب حکومتی و قدرت را اشغال می کنند؟

 

خدا رحمت کند محمد باقر سلامی دوست نازنینی که پس از انقلاب اولین سفیر ایران در ایتالیا بود. تعریف می کرد که سید محمد خاتمی را از ایران خواستند تا به تهران باز گردد و سرپرستی مؤسسه کیهان را به عهده گیرد. وقتی جریان را با او در میان گذاشتم، آشفته شد و گفت من را چه به این موسسه عریض و طویل؟ کار من نیست. به هر حال، او با نارضایتی  به تهران رفت و به اداره کیهان مشغول شد. اینکه فردی خود را در حد منصبی که به او پیشنهاد می کنند نبیند، دلایلی چند دارد که مهم ترین آنها هوش بالا، قدرت تجزیه و تحلیل و شناخت عدیده مشکلات مدیریتی می باشد. حالا چگونه او پس از مدتی با میل پست ریاست جمهوری را می پذیرد، مهم ترین دلیل آن، عدم شناخت و آگاهی از آن جایگاه بوده است. در مورد کیهان، او به دلیل تخصصی که از حوزه در مورد تبلیغ و فرهنگ کسب کرده بود، با شناختی کافی خود را لایق آن نمی دانست. البته دلایلی چند هم می توان در نظر گرفت که پشتیبانی مراکز قدرت هم می توانسته مؤثر بوده باشد. اما قبول او برای احراز ریاست جمهوری به شخصیت شخص او بر می گردد. عدم آگاهی و شناخت از جایگاه یک رئیس جمهور که منجر به بالا رفتن اعتماد به نفس کاذب او شده است.

این عملکرد در اشخاص به پدیده روانشناختی دانینگ کروگر ( دو روانشناس آمریکایی در سال 1999 این پروژه را اعلام کردند Dunning–Kruger effect )  شهرت دارد. خلاصه این پژوهش می گوید: "وقتی فرد در یک زمینه مهارت یا دانش کمی دارد، ممکن است به‌دلیل همان کمبود دانش، نتواند میزان ناآگاهی یا ضعف خودش را به‌درستی تشخیص دهد". این عارضه روانی همواره مورد استفاده شیادان بوده و در موارد گوناگون مذهبی، مالی، قدرت و . . . مورد استفاده قرار می گرفته. اکنون این پدیده جهانی شده است و از زمانی که سرمایه بر قدرت سیاسی تسلط یافت، قدرت های مالی یا الیگارشی، از میان عوام اشخاصی را که دارای امتیازاتی، مانند خوب سخن گفتن، مقبولیت ظاهری، حرف شنوی و خصوصیاتی دیگر برای تصدی پست های حساس انتخاب می کنند و آنها را بر مناصب می گمارند. در سال 2014 میلادی ماکرون رئیس جمهور فعلی فرانسه را به کنفرانس سالانه بیلدربرگ (1) دعوت می کنند و پیشنهاد ریاست جمهوری را به ماکرون می دهند. او در انتخابات "آزاد" و "دمکراتیک" سال 2016 رئیس جمهور می شود و فیلیپ را به نخست وزیری انتصاب می کند. در کشور خود ما، پس از کودتای خرداد 60، تمامی ریاست جمهور ها به این ترتیب به مناصب رسیدند.

البته بر نظریه دانینگ-کروگر انتقاداتی شده است و این پدیده را نباید همه گیر در نظر گرفت. اما این حقیقت را که دنیای قدرتمند سرمایه به دنبال مدیران مطیع و بی اصول هستند و این قشر را تقویت می کنند باید مد نظر داشت. واقعیت امروز قدرت سیاسی که با چشم خود می بینیم، تجربه نظریه دانینگ-کروگر را تقریبا در تمامی کشورها نشان می دهد. در کشور خود ما هم شاهد هستیم که چگونه الیگارشی حاکم بر اقتصاد، با تکیه بر ثروت های هنگفت باد آورده، با استخدام نیروهای اجتماعی و مهره های بی اصل و اصول اما با اعتماد به نفس بالا را در مناصب می گمارند تا بتوانند بر چپاولگری های خود ادامه دهند.

1-    https://publicintelligence.net/2014-bilderberg-participant-list/

۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه

خود خداپنداری یا ریشه عقب ماندگی

 

هستی یکی بیش نیست. تمامی موجودات که هستی را شامل می شوند، در خدا و توحید خلاصه می شوند همانند قطرات آب که در اقیانوس جمع می شوند و یکی می شوند. انسانی که از فطرت الهی هستی گرفته است، به دلیل خالق بودن – باطل – از حق که برنامه هستی است می تواند فاصله گیرد و به مخلوق خود (باطل) عشق بورزد. مخلوقی که وجود حقیقی ندارد و در محدوده  فضای تخیل و توهم انسان عمل می کند.

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

ظن یکی از فرآورده های ذهن انسان است که باید به وسیله عقل آن را به حقیقت نزدیک کند. اما بر پایه همین ذهنیت یا اباطیل که آنها را حق تصور می کند، عمل می کند: ظلم، تکبر، حسادت، استبداد، خودخواهی، خودپسندی و . . . جنگ ها به پا می کند، جنایت ها مرتکب می شود، در حالی که همه این ها را حق پنداشته و با انواع توجیهات میل فراوان دارد که بر همین اباطیل پای فشارد. آینده زندگی خود را فدای گذشته ناحق خود کند تا اجلش از راه برسد. دوستی آیه زیر را برایم فرستاد و نظر من را خواست:

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَيْنهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَيهِمْ فَرِحُونَ. آیه 53 سوره مؤمنون. در امر انبياء متفرق شده، جمعيت هاى گوناگون شدند، و هر حزبى به آنچه داشت، دلخوش گشت. ترجمه المیزان.

از نظر من، قرآن کتابی روانکاوانه است و شاید قدیمی ترین کتابی باشد که زاویه های گوناگون روانشناختی انسان را شرح می دهد. این آیه گوشه ای از خود خداپنداری انسان را شرح می دهد که چگونه با وجود گذشت زمان و به جای کسب تجربه از گذشتگان خود، و در حیات خود، این موجود حاضر نمی شود از خدائی خود کمی کوتاه آید و خود را مستقل از ظنیات و ذهنیات خود گرداند. در آیه های قبل بیان میکند که چگونه در طول زمان و تجربیات گوناگون که به سقوط جوامع بشر انجامید، انسان ها نتوانستند خود خداپنداری را رها سازند، مستقل ( از ذهنیات ساخته خود) به حق پایبند باشند. در انتهای آیه می گوید که از این پراکندگی که حاصل خود خداپنداری انسان ها می باشد، دلخوش و شاد هم می باشند. همین رضایت از ذهنیات است که جوامع بشری را به سقوط کشانده و می کشاند. این وابستگی به ذهنیات خود است که استقلال (تقوا) انسان را به مخاطره انداخته و او را وارد روابط قوا و چرخه سلطه گری کرده و می کند. زمانی که انسان خود را خدا تصور کند، چگونه خواهد توانست رشد کند و به کمال برسد؟ به این ترتیب است که دربن بست خود ساخته، یا باید بر دیگران سلطه یابد یا در زیر سلطه به زندگی ادامه دهد. آیه فوق، گونه گون بودن ادیان و هزاران فرقه و جدائی ها را نتیجه همان وابستگی می داند که انسان ها را پراکنده گردانیده است.

 

۱۴۰۵ تیر ۱۲, جمعه

تابوت کوچک

 

مراسم یادبود رهبر شهید در مکانی عبادی با حضور نظامیان پدیده ای جدید به نظر می رسد، اما ریشه در تاریخ دارد. بخشی از این مراسم که در فضای مجازی نشر یافت را دیدم. انتخاب آیاتی که به هر مناسبتی خوانده می شدند حساب شده بودند. مراسم موفق بود و قدر مسلم این است که در وجدان خفته جنایتکاران دمکرات نما نفوذ خواهد کرد. ای کاش سیاستمداران ما هم وجدان خود را باز کنند تا حقایقی چند توان ورود در آن را پیدا کنند و ذهنیات پلیدی که در آن خانه گزیده اند را اصلاح نمایند. مراسم ریشه در تاریخ داشت زیرا در ابتدای اسلام، نظامی گری با سیاست و زندگی اجتماعی در هم آمیخته بود. علی با شمشیر بر کمر، سیاست و عدالت و قضاوت را رهبری می کرد. دلیل آن هم وجود سلطه گرانی بود که با زر و زور از هر فرصتی برای سلطه بر مردم استفاده می کردند. داستان گوساله سامری گویای همین پدیده شوم است که تا هم اکنون دست از سر بشر بر نداشته است.

راه بر حق ایستادن با راه معامله بر سر حق یکی نیستند. معامله با سلطه گر به معنای تلطیف کردن سلطه است، نه نفی آن. سیاستمدارانی که قائل به معامله بر سر چگونگی و میزان سلطه پذیری هستند، اصل سلطه را پذیرفته اند که در نتیجه، مقدار آن را سلطه گر معین می کند. امید ترامپ در ادامه جنایت هایش به همین پذیرش می باشد. با تاسف باید گفت که محیط سیاسی به دلیل تمایل و سلطه "قدرت" بر انسان، با ابزار چاپلوسی و روایط، به محیطی آلوده تبدیل شده است که باید آن را بهبود بخشید. وجود بی شمار مدیران پلید، جامعه را پلید می کند و جامعه پلید زندگی سالم و آرامش را از فرد می گیرد. عصبیت و نارضایتی و شاکی بودن از زمین و زمان برای مردم اینگونه پدید می آیند. نارضایتی اجتماعی به نوبه خود، در همان مدیران اثر می گذارد و زندگی را برای آنان تنگ می گرداند. به دلیل همین تنگی است که این مدیران، خواه سیاسی و یا اقتصادی، پول های خود را به خارج از کشور می برند تا از گزند احتمالی در امان باشند. این هم شد زندگی؟

به هر حال، آنچه سبب شد در دم صبح این متن را بنویسم، آن تابوت کوچکی بود که در میان تابوت های بزرگ مرا منقلب کرد و تا صبح خواب را از چشمان من گرفت. خاک بر سرتان کنند ای دمکرات های متمدن قانونمدار.

 

۱۴۰۵ خرداد ۲, شنبه

جنگ یا مذاکره ؟

 

دیشب مناظره ای را بین دو تحلیل گر از دو جریان فکری متفاوت می دیدم که تیتر آن از جنگ تا توافق بود. متحیر شدم که چرا جنگ؟ مگر ما جنگی راه انداختیم؟ زیرا ظاهرا ایران اقلا  در درگیری های اخیر کاری جز دفاع نکرده است. بگذریم، آنچه مرا مبهوت کرد اصرار یک طرف بود بر بدی های جنگ که نتایج مخرب مادی و انسانی بر جای می گذارد. سخن حق برای مرادی باطل که لزوم کوتاه آمدن در برابر متجاوز باشد. لحظه ای در بینش او که ارائه می کرد، تصویری از تمایز تجاوز و دفاع  حس نمی شد. یک دلیل آن همین گماردن واژه "جنگ" به جای دفاع در نوشته ها و گفته های صاحبان قلم و صوت و تصویر می باشد. کدام جنگ؟ اما دلیل اصلی این بینش که مذاکره حلال مشکلات است، خودسانسوری از تهدیدات و سخنان و اهداف و کردار متجاوز می باشد. متجاوز با چه زبانی باید بگوید که من سلطه گر، رهائی زیر سلطه را نمیتوانم بپذیرم زیرا بودن من وابسته به زبونی و زیر سلطه زیستن شماست. آیا می توان تاریخ انقضائی برای این وابستگی فرض کرد؟ در این مورد در مقاله ای قبل از این به این موضوع که مذاکره برای چه؟ پرداخته بودم.

اما چرا برخی یک جانبه نگرانه فقط "جنگ" را می بینند، کشتار، خرابی را می بینند، اما به علل و دلایل آن بی توجه می مانند؟ دلیل آن نه همدستی با دشمن است و نه ترس است و نه مهربانی برای قربانیان، دلیل آن یک جانبه نگری این افراد می باشد. این افراد در محیطی ساختگی (تبلیغات) که قرار می گیرند، به دلیل یک جانبه نگری صادقانه از آن محیط پیروی می کنند. به این دلیل وجود چنین افرادی در مدیریت بحران می تواند مخرب و برای کشور زیان آور باشد. چند سال پیش ویدیوی کوتاهی در این مورد منتشر شده است. این افراد راه تحول، در نتیجه رشد را بر خود می بندند و تغییر را بر خود حرام کرده اند. اغلب بدون ادله بر بینش خود اصرار می ورزند. پانزده قرن پیش فرمود: ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب الیم (کسانی که پرده ای بر گوش و چشم خود می بندند وجدانشان بسته می شود و عذابی دردناک در انتظارشان است). از همان زمان بر اثر ناآگاهی گفته شده عذاب دردناک آتش جهنم است، اما آن عذاب دردناک نتایج همین محروم کردن خود از تحول و رشد می باشد. به قول صغیر اصفهانی که درویشی سر قلیان خویش را به مرید داد تا در جهنم بر روی آن آتش بگذارد. او اما در بازگشت گفت در جهنم آتشی نبود " زآتش خویش هر کسی می سوخت". پیش از این در ویدیوئی به دلیل علمی این پدیده پرداخته شده است.

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۲, شنبه

جنگ آشکار، جنگ پنهان

 


کشور ما اقلا از مشروطیت به این سو، یعنی بیش از یک قرن است که در وضعیت جنگی به سر می برد. بخشی از این زمان دراز در جنگی آشکار، با قشون کشی و مرگ و میر آشکار ناشی از آن سپری شده و بیشتر آن در جنگی پنهان یا تحت سلطه بیگانه گذرانده است. جنگ پنهان یعنی زندگی در زیر سلطه، یعنی زندگی در پی یک شکست یا پذیرش پیروزی واهی دشمن، بدون جنگی واقعی. انقلاب مردم در سال پنجاه و هفت شروعی بود تا کشور را در آرامش، یعنی در استقلال و آزادی هدایت کند. به این معنا، انقلاب نقطه پایانی بود بر جنگی خانمان سوز اما پنهان و مزمن، که زیر سلطه اجنبی در جریان بود. وضعیتی که حاصل سکوت کنشگران و یا گاهی همیاری با بیگانه برای تأمین منافع و سود شخصی بود. اما پس از انقلاب به محض اینکه سلطه گران متوجه پایان جنگ پنهان در ایران شدند، جنگ آشکار هشت ساله را تدارک دیدند که در خلال آن، برای پایان دادن به این جنگ آشکار و استحاله آن به جنگی پنهان، با وطن فروشانی در داخل و درون نظام نوپا وارد گفتگو  شدند. نتیجه اولیه آن گفتگوها، تحولاتی را در داخل نظام به وجود آورد که از کودتای خرداد شصت شروع شدند. کودتائی که پایان جنگ آشکار را که در شرف انجام بود، به مدت هشت سال ادامه پیدا کند. این مدت لازم بود تا جریانی را به قدرت رساند که حامی جنگ پنهان بود. در این مدت، مزدوران قسم خورده گرد هم آمدند تا به کمک سلطه گران بیگانه اهرم اقتصادی کشور را در دست گیرند. همزمان سرویس های جاسوسی موساد و سیا تماس های خود را در سطح جامعه با خودفروختگان برقرار نمودند تا روز موعود فرا رسد. با کشته شدن هاشمی رفسنجانی، این جریان تضعیف شد و تئوری جنگ پنهان موقتا به حاشیه رفت. این بار جنگ آشکار با تحریم ها و فشارهای سیاسی در سطح جهانی شدت گرفتند.

در این زمان، نیروهای نظامی ما با هشیاری برای مقابله با جنگی آشکار از نوع نظامی آن، خود را آماده می کردند که نتایج افتخار آمیز آن را این روزها شاهد هستیم. شاهد هستیم که هیکل ابرقدرتی سلطه گر در برابر ملتی متحد پوشالی است. اما آن جریاناتی که هویت ایرانی را از آن خود نمیدانند و چشم تمنا از سلطه گر اجنبی بر نمی دارند، بیکار ننشسته اند و از نوعی از دموکراسی که در کشور برقرار است، استفاده کرده و همچنان بر طبل متجاوزان می کوبند. وجدان آنان چنان منجمد گشته که امکان تحول و رشد را از خود گرفته اند. با القابی همچون استاد دانشگاه، دکتر، مهندس، تحلیلگر، و . . . تلاش دارند مردم را از راه استقامت و انقلاب بازدارند. خود از جنگ نظامی هراس دارند- که البته هراس هم دارد- اما نه در برابر جنگ پنهان یا زیر سلطه ماندن که کشنده تر از جنگ آشکار می باشد. نمی خواهند این حقیقت را دریابند که همواره این سلطه گران هستند که با اهرم جنگ و ترس به سلطه گری خود تداوم می بخشند. با واژه های فریبنده ای مانند صلح و آرامش و تعامل و . . . میل دارند در جنگی پنهان عمر خود را در آرامشی کاذب سپری کنند. این دسته حضرات بی سواد و باسواد و دانشگاهی و حوزه دیده، حقایق را با تصورات و ذهنیات خود پوشانده اند.  

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۴, جمعه

درماندگی در مذاکره

 

پس از این همه جنایت و قلدری ترامپ در حین مذاکرات و پیش و پس از آنها، می بینیم هنوز نظریه مذاکره بشود یا نه در میان کنشگران ما رواج دارد. وقتی به ژرفای این پدیده بنگریم، متوجه می شویم که ریشه این تصور که مذاکره در سایه قلدری ممکن می باشد، پیش پذیرفته شدن سامانه سلطه گری می باشد. به بیان دیگر، حق سلطه گری را برای قدرت قائل شدن و حق زیر دست بودن را برای زیر سلطه شناختن است. و غافل از اینکه چرخه سلطه گری به خودی خود ناحق می باشد، و آن حق فقط در ذهن سازنده آن جای دارد. کدخدا تصور کردن آمریکا از درون همین مکانیزم می آید. مادر تمامی این توهمات از وابستگی انسان و مستقل نبودن او می باشد. و برای آرامش ذهن، بهانه های فراوان می سازند که یکی از آنها این است که مذاکره چیز خوبی است و بهتر از جنگ می باشد. گویی کسی دیگر به جز ترامپ ادعا کرده که جنگ بهتر از مذاکره است. این عارضه را روانشناسانی مانند فروید و اریک فروم مورد بررسی قرار داده اند. البته از نظر بالینی هم متخصصان عصب شناسی عامل این پدیده را در مغز انسان شناسائی کرده اند که در مصاحبه ای به آن پرداخته ام.  اما در اینجا به نظریه قرآن که قبل از علوم روانشناختی جدید به این امر اشاره دارد می پردازیم.

در آیه هفتم از سوره بقره آمده است (وجدان کسی که پرده ای بر گوش ها و بر چشمان خود کشیده باشد، بسته می شود و عذابی دردناک در انتظارش است). پیام روشن است، می گوید کسی که آنچه را می بیند و آنچه را که می شنود را وارد دستگاه روان خود (وجدان، تعقل، تفکر) نکند، و آنها را در ذهنیات خود حل گرداند، رشد و تحولی در او پدید نمی آید. و در ادامه عذابی عظیم را به او وعده می دهد. آن عذاب هم حاصل همین خودسانسوری است که از رشد ماندگی نتیجه آن می باشد. نتیجه عملی این عذاب، وابستگی فرد به ذهنیات خودش می باشد و آنها را حق می پندارد. برای رهائی از این وابستگی، فرد باید تمرین مستقل بودن را در درجه اول از ذهنیات خود داشته باشد و خود را از "خود" رها سازد. این شروع عارف شدن به آزادی فطری او می باشد. ملتی که یکپارچه با شعار استقلال و آزادی انقلاب می کند، آن را نمیتوان به یک شعار محدود دانست، بلکه باید آن را پدیده ای دانست که از اعماق خودناآگاه نسل ها سرچشمه می گیرد و به این آسانی ها نمیتوان آن را زدود. بنابراین، آن دسته از کنشگران که هنوز از مذاکره با کسی که قلدری را یک اصل مذاکره می داند، توصیه می شود به ادعای خود قلدر توجه کنند و آن ادعا را به وجدان خود راه دهند و با خرد و تعقل با آن برخورد کنند. البته این مکانیزم محتاج شجاعت می باشد که خود از فرآورده های استقلال می باشد.