این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

«کانون نویسندگان در تبعید و انجمن قلم ایران در تبعید » در هجران دمکراسی

 


«اندازه از خود بیگانه شدن حق در ناحق، در یک جامعه، اندازه غفلت انسان از استقلال و آزادی خویش، در آن جامعه، و نیز اندازه نا برخورداری انسان از حقوق خویش را نشان می دهد. اخلاق استقلال و آزادی چون وجدان اخلاقی جامعه گشت، انسانها را به قیام به حق بر می انگیزد و آنها را بر آن می دارد که از راه باز یافتن استقلال و آزادی و حقوق خویش و عمل به آنها، آن آسیب اجتماعی بسیار سخت را درمان کنند که فراوانی از خود بیگانه شدن حق در ناحق است».               ابوالحسن بنی صدر

 

اطلاعیه ای دیدم از کانون و انجمن نامبرده در سوگ آرامش دوستدار، کنشگر فرهنگی که هفته ای پیش درگذشت. این رسم را بهانه ای یافتم برای بازگو کردن پدیده ای نا میمون که کشور ما را در مهلکۀ استبداد نگه داشته و میدارد. همدردی از هجران انسان ها رسمی پسندیده است که باید به آن ارج نهاد. اما در چند هفته پیش از این مصیبت، ابوالحسن بنی صدر به سفری ابدی هجرت کرده بود. بیش از هفتاد جلد کتاب و هزاران مقاله و کلاس درس از او به جای مانده است. از دیدگاه عمومی، کانون نویسندگان باید یک نهاد فرهنگی باشد که جامعه را تحت پوشش داشته و دیدی فراخ به فرهنگ آن داشته باشد. با این فرض به اصل ماجرا که درد تاریخی کشور ما می باشد می پردازم.



ابوالحسن بنی صدر، علاوه بر کنشگر فرهنگی و فلسفه و اقتصاد و دین پژوهی، در سیاست بر اصول استقلال و آزادی فردی و اجتماعی بسیار کوشا بود. برای استقرار آزادی های رسانه ای و پژوهش و نویسندگی چه در قدرت و چه در خارج از آن، استوار می ایستاد. از خدماتی که به کشور و فرهنگ و آگاهی عمومی و حضور شبانه روزی او در جبهه های جنگ و... که خدماتی عمومی به هر ایرانی هستند، در می گذرم. اما آنچه به خصوص به نویسندگان مربوط می شود، دفاع از آزادی قلم آنها است که جای حداقل یک سپاس را دارا می باشد. این قدر دانی نه در زمان حیاتش انجام شد و نه پس از مرگش.

اما اصل این نوشته جویای این می باشد که چرا این بی توجهی و یا بی میلی رخ داده است؟ چرا کنشگران ما به اصل آزادی قلم بی توجهی کرده و فقط آن را در پیرامون خویش جستجو می کنند؟ آرامش دوستدار یک پژوهندۀ دین و بر ضد آن بود، ابوالحسن بنی صدر، یک پژوهندۀ دینی و در پی زنده کردن ارزش های آن بود. هر دو پژوهنده دینی بودند. اما گویا پژوهش دوستدار باب میل کانون نویسندگان و انجمن قلم در تبعید بوده و به پژوهش بنی صدر بی اعتنا بوده اند. درد مجموعۀ کنش گری ما همین می باشد که کشور را در مهلکۀ استبداد فرو برده است. درد "بینش آزادی در پیرامون خویش". مگر رضاشاه و محمد رضاشاه، خمینی و خامنه ای غیر از این کرده و می کنند؟ با دید کوتاه و محفلی خود، هم خود را در تنگنا قرار داده و هم کشور را زندانی این نوع بینش گردانده اند. دین ستیزی چادر را به زور از سر زن بر می دارد و دین باز، چادر را به زور بر سر زن می کند بدون توجه و ارزش دادن به استقلال انسان. بنی صدر آزادی را حق انسان می دانست، نه در چرخۀ باند و دسته و عقیده و دین و ... . و شاید، و بازهم شاید همین ویژگی او انگیزۀ اصلی بی توجهی نویسندگان عزیز ما را فراهم کرده باشد! اگر به بحث های آزاد ابتدای انقلاب توجه کنیم، همین اختلاف بینش را مشاهده خواهیم کرد. به وجدانمان رجوع کنیم و ببینیم آیا آن روزها به دنبال استقلال و آزادی مردم و کشور بوده ایم یا نه؟ به نظر می رسد هماهنگی و همدستی گروه های چپ وابسته و راست در کودتای بر ضد او، ترس از این بینش بوده باشد. ترس از استقرار آزادی و دمکراسی در ایران. اما خاطرنشان می کنم که آیندگان این نسل را به پاسخ گوئی فرا خواهند خواند.

تا کی باید قلم نخبگان ما در حلقۀ تسلط فرهنگی رسانه های سلطه جو قرار داشته باشد تا مردم را در سلطۀ مستبدان سوق دهد تا گروه گروه به پای صندوق رأی استبداد بروند؟ تا کی باید مردم را بر سر انتخاب میان استبداد و یا وابستگی سرگشته قرار داد و استقلال و آزادی را به پرتگاه فراموشی سپرد؟ استقلالی که بنی صدر از آن سخن می گفت، همین استقلالی بود که قلم را از زیر سلطۀ فرهنگ بیگانه با مردم رها کند - آزادی را در ارادۀ خود آگاه و خارج از بیان قدرت و جبر های  اجتماعی و... می دانست و با یاری خرد آزاد و نقاد خود عقل زورمدار یا وابسته که  در تنگنای مدار بسته اندیشه در پدیدارشناسی که از ممکن الوجودات جهان هستی متعین و نا متعین و بازتابی از خود سانسوری و سانسور و حذف دیگری است ارزیابی و سنجش می کرد -و به مردم نزدیک گرداند. چرا قلم به دستان ما نتوانستند طی قرن گذشته مردم را از استبداد، از جمله استبداد دینی دور سازند و به کرامت انسانی خود نزدیک گردانند؟ دلیلی جز این ندارد که این قلم ها برای فرهنگ و بزرگان ملی ما که اصول استقلال و آزادی اساس هویت آنها را تشکیل می دهند ارزشی قائل نیستند و مردم و آزادی و استقلال آنها را کم ارزش ارزیابی کرده و به جای ارج نهادن به کرامت آنان، با گذاشتن پا، جای پای فرهنگ مسلط غربی، دین ستیزی را اساس کار خودشان قرار داده اند. مگر دین بدون انسان چه ارزشی دارد که او را رها کرده و قلم خود را فدای ضدیت با آن دیگری کرده و می کنید؟ بنی صدر سراسر عمرش را برای استقلال و آزادی انسان و کرامت او به هدیه نهاد زیرا باور داشت که این انسان است که به دین شکل می دهد، نه بر عکس آن. و تا انسان، مستقل، یعنی رها نشود، شیادان چپ و راست و دینی و غیر دینی زندگی او را به تباهی می کشند.

اشتباه نشود که در این نوشته قصد گله کردن در کار باشد که چرا این کانون و آن انجمن  اطلاعیه ای در مورد بزرگداشت منتخب مردم نداده است؟ اصلا چنین نیست. هدف این مختصر جستجو در مورد چرایی آن می باشد که معضل بزرگ تاریخ معاصر کشورمان می دانم.

 

۱۴۰۰ مهر ۱۶, جمعه

بنی صدر

 

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید


انسان دو ابزار دیدن دارد، یکی چشم و دیگری بصیرت یا به نوعی بینش که به چشم دل شهرت دارد. چشم دل یا چشم وجدان چشمی است که داده ها را به صورت تصویر در خود نگاه می دارد و مستمر می تواند آن تصویر را ببیند. اما چشم ها تصاویر را فقط در لحظاتی می بینند که در برابر آنها قرار می گیرند. انسان های بزرگ کسانی هستند که تصاویر آنان از دید بصیرت محو نمی شوند. او از میان ما رفت، اما با ما مانده است، زیرا تصویرش در وجدان ما ماندگار می باشد. موافقان و مخالفانی داشت. اما او کرامت انسانی را که کرامت خودش باشد، محترم می دانست و این کار کوچکی نیست. وقتی در جبهۀ جنگ در کرمانشاه بود، خمینی به او پیغام می دهد که حق انسانی کسانی که خودشان آن را نا دیده می گرفتند را نا دیده بگیرد و آزادی آنها را سلب کند و در عوض علاوه بر ریاست جمهوری که داشت، و فرماندهی کل قوا، قدرت های دیگری را هم خواهد داشت، زیر بار نرفت. روزی که بر تخت بیماری در بیمارستان بود، به یاد او آوردم که آن بی محلی به قدرت در کرمانشاه از سوی او به یک تصمیم ساده خلاصه نمی شود، بلکه این "نه"، از سوی تمامی سلول های تشکیل دهندۀ او بود، سلول هائی که استقلال انسان را می سازند. ترد قدرت در جهانی که در آن زندگی می کنیم کاری آسان نیست و از هرکسی ساخته نمی باشد. او وجدانی مستقل داشت و آن وجدان چشم دیدن قدرت و وابسته به آن شدن را نداشت، به آن اهمیتی نمی داد و اصلا آن را نادیده می گرفت. کار کوچکی نیست، اما برای یک انسان مستقل، آسان و پیش پا افتاده است. عمل به ناحق را نپذیرفت و جاودانه شد. عهدی را که با مردم بسته بود محترم شمرد و ذره ای با آن معامله نکرد، و مخالفان او همان کسانیند که ایراد می گیرند چرا بر سر اصول، اهل معامله نبوده است؟ و این اهل معامله نبودن برسر اصول، در دستگاه ظلم شهامت و شجاعت می خواهد زیرا نتیجه ای جز کشته شدن و زندان و در به دری ندارد. می گفت:

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

و همین شهامت و شجاعت بود که در زمان جنگ، شب و روز را در جبهه ها با سربازان می گذرانید و این برای یک سیاستمدار در جهان بی نظیر است. خداوند برای انسان کرامت زیادی قائل است، که باید انسان هم همان کرامت را برای خودش بشناسد و او آن را شناخت. انا لله، ما از او هستیم. ببینید که خداوند انسان ها را از خودش می داند! نه اینکه من مالک آنهایم، می گوید از من اند! و الیه راجعون، و بسوی من مراجعت می کنند. حالا بنی صدر با آغوشی باز به سوی او بازگشته، و اوهم با رضایت ازاو در پاسداری از حق او را می پذیرد: ارجعی الی ربک راضیه مرضیه. برگرد به سوی خدائی که از تو راضی است و تو راضی از رضایت او. ترک دنیا و یا از دست دادن عزیزان شاید برای ما سخت باشد، اما این سختی بر حسب عادت کردن به این زندگی است زیرا جای ما این جهان خاکی و فانی نیست. به قول مولانا:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

در حقیقت، این زندگی زود گذر خاکی لحظه ایست از زندگی واقعی ما. از اوئیم، بوده ایم و سفری در قالب انسان می کنیم و به او بر می گردیم.

شاید در طول تاریخ زمامداری پس از علی ابن ابیطالب و فرزندش حسین که در مقام زمامداری قرار داشت اما با استقلال خویش آن را معامله نکرد، و میرزا تقی خان و مصدق و گاندی و ماندلا، زمامداری دیگر نتوان یافت که نگاهی چنین بی ارزش به قدرت داشته باشد. این ضایعۀ جبران نا پذیر را به عذرا خانم که در طول زندگی او را در اغلب تصمیمات یاری می رساند و فرزندان و بازماندگان تسلیت عرض می کنیم و از خداوند برایشان صبر و شکیبائی طلب می کنیم.

۱۴۰۰ تیر ۲۲, سه‌شنبه

چرا کشور محتاج تکرار انقلاب و یا یک کودتا است؟


"خداوند بر وژدانهایشان مهر زده، (زیرا)  بر گوش و چشم های خود پرده ای افکنده اند"

ساختار نظام ولایت مطلقۀ فقیه بر اسکلت یا استخوان بندی منسجمی سوار هست که نقطۀ اتصال اجزای آن با پیچ و مهرۀ فساد و به دست و با همدستی مافیاهای روحانی - نظامی -کراواتی قفل و بند شده است. ابتدای انقلاب خمینی در جواب بعضی که از جذب مفسدان و دفع افراد سالم و میهن دوست نگران بودند، گفت "حفظ نظام از اوجب واجبات است"، در حقیقت حکم مجوز فساد را صادر و ضدانقلاب را جانشین انقلاب کرد. از زمانی که افشاگری ها وسعت یافتند و فسادها آشکار گشتند، بازهم با بی شرمی تمام پیشانی را سوزانده و اظهار دین داری کرده و به محراب رفتن و نماز جماعت خواندن را ادامه می دهند. گوئی دین با فساد عجین است و از هم جداناکردنی می باشند. سکوت کنشگران دین باور غیر قابل توجیه، خسارت بار و مورد سرزنش نسل های آینده خواهد بود.

 هنوز بخشی از کسانی که با خلوص نیت انقلاب کردند، حضور دارند و سکوت آنها با هیچ بهانه ای قابل توجیه نمی باشد. ابزار دین ساختگی، یا به قول رفسنجانی همان اسلام فقاهتی، به کار فریب کسانی که باید آن انقلاب را در شرایط آشکار امروز تکرار کنند می آید، و این فریب، آنها را فلج کرده است. البته پدیدۀ سلطه گری امر تازه ای نیست و ساختن قشر یا فرقۀ روحانیت در تمام ادیان و در طول زمان به هدف فریب دادن و فلج کردن و از رشد انداختن جوامع برای اهداف سلطه گری و بهره های مالی بوده است. روزی عسگراولادی در حضور خمینی به من گفت: وقتی از زندان بیرون آمدیم، خدمت آقا رسیدیم و کسب تکلیف کردیم، آقا فرمودند بروید دنبال پول. در ابتدای قرن پانزدهم با این همه پیشرفت رسانه ای و تبادل اخبار و اندیشه، نمیتوان انتظار داشت جوانان به مفسدان اجازه دهند همان کارهائی را که هفت – هشت قرن پیش با مردم می کردند، اکنون به راحتی و در گسترۀ  بیشتر و به صورتی آشکار انجام دهند. کسانی که در انتخابات اخیر شرکت کردند، امید کاذبی در ذهن خود ایجاد کرده اند که با رأی دادن به رئیسی، شاید روزنۀ امیدی به تحول و فسادزدائی ایجاد شود. و غافلند از این که تحول وقتی صورت می گیرد که استخوان بندی نظام فاسد در هم ریخته شود. نصب اژه ای که نماد یکی از آن پیچ و مهره های ساختار نظام فاسد می باشد در رأس قوۀ قضائیه، به روشنی می گوید دستان پولادین فساد همچنان بر ارکان نظام، قدرت نمائی می کند و نباید به امید کاذب مستقر در ذهن، دل بست و به آن معتاد شد. و شاید بتوان ادعا کرد که بیرون آوردن رئیسی از قوۀ قضائیه برای اطمینان خاطر دادن به مافیاهای پرقدرت فساد بوده باشد تا با خاطری آسوده یکی از یاران  خود را بر مسند قاضی القضاتی ببینند. همین تغییر و تحول ها نشان می دهند که حاکمان تا چه اندازه به نقش تعیین کنندۀ فساد در حفظ نظام آگاهند و مجبور به تمکین در برابر منافع مافیاها هستند. زمان می گذرد و دیر یا زود کسانی که به اصلاح نظام دل بسته اند، خواه اصولگرا و خواه اصلاح طلب و خواه مستقل، پس از تحمل خسارات بیشتر، به واقعیت تحول ناپذیری نظام پی خواهند برد و اعتراضات مدنی خود را شروع خواهند کرد. اعتراضات اینها با اعتراضات برای بنزین و حقوق و آب و ... از یک جنس نخواهند بود و مسئولان خوب می دانند که شروع آنها، پایان سلطه گری و استبدادشان خواهد بود. این اعتراضات محتاج جنجال های رسانه های بیگانه نیستند و خود، مستقل و مصمم ارکان فساد را در هم خواهند ریخت.

این مختصر هشداری به حاکمان نیست، زیرا بنابر قرآن و حکم هستی، وژدان های شان سخت شده و پرده ای بر گوش و چشم های خود افکنده اند که نه می شنوند و نه می بینند. این هشداری است به جوانانی که به امید کاذب تحول در این نظام نشسته و زندگی خود را در تباهی می گذرانند. امید کاذبی که توسط همان مافیاها به کمک ثروت هنگفتی که در اختیار دارند، ایجاد شده و با روش های گوناگون و تزویر بر جامعه تحمیل می کنند. جوانان ما باید به اهمیت استقلال و آزادی پی برده و  آنها را روش و منش خود در زندگی قرار دهند تا تحول ممکن گردد و کشور به راه رشد افتد.

 

 

۱۴۰۰ خرداد ۳۱, دوشنبه

متهم کردن مردم و نقش اپوزیسیون در انتخاب رئیسی

 


رئیس جمهور جدید مشخص شد و عده ای رأی داده و عده ای رأی ندادند، اما آنچه که از پیش معلوم بود انجام شد. این که نوشتم عده ای، باید توجه داشته باشیم که رأی دادن یک تصمیم اجتماعی نیست، بلکه تصمیمی فردی می باشد. آنهائی که در انتخابات شرکت کرده یا نکرده اند، تک به تک انسان هائی حقمند هستند، یعنی از حقوق فردی و اجتماعی برخوردارند. بنابراین سزاوار نیست که با آنها به صورت فله ای برخورد کرد زیرا هریک بر اساسی تصمیم خود را گرفته است که حتما با دیگری می تواند یکی نباشد. کسی که در این انتخابات شرکت کرده است، به این معنا نیست که حتما کاندیدايی را مورد نظر داشته یا به گفتۀ خامنه ای به نظام رأی داده باشد. حتما دلایلی برای خودش دارد که باید سعی کرد آنها را، این بار، جمعی شناسائی کرد. او درون کشور زندگی می کند. خود را در برابر دو جریان سیاسی که از بعد از کودتای خرداد 60 قدرت و کشور را بین خود تقسیم کرده اند می بیند. دو جریانی که در استبداد، فساد، قتل، شکنجه و ... هم نظر هستند، اما یکی آشکارا می گوید باید زیر سلطۀ غرب برویم، دیگری ادعا دارد که به هر قیمتی نباید زیر بار چنین خفتی برویم حتا در صورت فشارهای وارده. این تصویری از دستگاه سیاسی قابل دیدن است که مردم با آن رو در رو و به طور روزمره قرار دارند.


واقعیت جامعه هم این است که اگر نخواهیم دورتر برویم، می دانیم اقلا این انقلابی که بخشی از جامعۀ کنونی در آن شرکت داشته است، به هدف استقلال و آزادی صورت گرفت. استمرار جامعه در این مدت کوتاهی که از انقلاب می گذرد، نمی تواند آن آرمان ها را به فراموشی سپرده باشد، همچنان که طی بیش از یک قرن اخیر تا انقلاب فراموش نشده بودند. همین مردم در اولین انتخابات ریاست جمهوری و فرصت های دیگری نظیر انتخابات 72 که آن را هم طراز با آن آرمان ها به آنها شناسانده بودند، نشان دادند که همواره بر آن آرمان ها پایبند و مصر هستند.  دلیل دیگری که می توان از میان دلایل تصور کرد، وجود همین شورای نگهبان و نظارت استصوابی می باشد تا جریان استقلال و آزادی را که همسو با مردم است از صحنۀ سیاسی حذف کنند که در این میان آن را در تقابل قوا بین خودی ها هم به کار می برند. به نظر نمی رسد کسی در استقلال خواهی بخش بزرگ مردم شکی داشته باشد. بنابراین چرا نباید در تحلیل ها و قضاوت ها این اصل اصیل را در نظر نیاورده و آن را به کلی نادیده بگیریم؟ و در میان هیاهو های رسانه ای مردم را متهم به طرفداری از استبداد و قاتل و امثال آن کنیم؟

آنچه را که مردم در شکل می بینند، انتساب رئیسی به جریانی می باشد که مدعی استقلال کشور است و بیهوده نیست که  همواره این واژه از سوی خامنه ای تأکید و تکرار می شود. از سوی دیگر، جریان اصلاح طلبی که روحانی را به ریاست جمهوری رساند، همان رئیس جمهوری که آشکارا آمریکا را ارباب خود قلمداد می کند، بخشی از مردم که احساس مسئولیت می کنند را به چاره جوئی  وا میدارد. این بخش اجبارا چاره را در تقویت بخشی از حاکمیت استبدادی می بیند که مدعی حراست از استقلال کشور می باشد. بنابراین، آراء این بخش را که در انتخابات شرکت کردند و به رئیسی رأی دادند، باید به حساب حفظ استقلال کشور گذاشت، نه رئیسی و نه نظام، آنطور که خامنه ای مدعی آن است. زیرا این بخش از رأی دهندگان، گذشته از هراسی که برای استقلال در دل دارند، جایگزینی ملموس و واقعی، همان طور که در زمان انقلاب بود، برای این نظام جلوی چشم خود ندارند. در غیاب یک بدیل نیرومند مستقل و آزاد، چاره ای دیگر را نمی توانند در تصور آورند. با جنگ قدرتی که روزمره جلوی چشم خود می بینند، نمی توانند به خیابان بریزند و ماری را ببرند و عقربی را به جای او بنشانند. بخشی از کسانی هم که رأی ندادند را می توان خسته از جنگ و تحریم و فساد و استبداد و فشارهای اقتصادی دانست که چاره را در رأی ندادن دیده اند و بنابر آنچه گذشت، این بخش از تحریمی ها را می توان معترض به استبداد و وابستگی، یا به طرفداری از استقلال و آزادی دانست. بنابراین تحلیل، باید به تمامی مردم ایران، چه کسانی که رأی داده اند و چه کسانی که رأی نداده اند تبریک گفت که همچنان در خط استقلال و آزادی ایستاده اند تا فرصتی فراهم شود که بتوانند به آرمان های خود دست یابند. نباید اقلیتی از مردم که در تمامی جوامع وجود دارند، با اکثریت قاطع مردم که انسان های آگاه و خواستار استقلال و آزادی هستند را در پی هیاهو های تبلیغاتی مستمر بیگانگان و وابستگان، به اشتباه گرفت و یکی تلقی کرد. چه انتظاری از مردمی که در میان منگنۀ سلطۀ خارجی و سلطۀ داخلی گرفتار آمده اند می توان داشت؟ در حالی که وزنۀ سنگین کنشگران و فعالان ما از این دو سلطه گر ارتزاق می کنند و یا به امید آنها نشسته اند. چگونه مردم می توانند به اصلاح طلب یا اصولگرا و یا هر موجود دیگری که تا دیروز در ایجاد سلطه گر داخلی و یا در تقویت آن می کوشید و اکنون ندای دمکراسی سر میدهد اعتماد کنند؟ و یا به اپوزیسیونی که به انتظار دوباره به قدرت رسیدن بخشی از سلطه گر داخلی نشسته است تا با آن همگرائی ایجاد کند، دل بندد؟ با تأسف، باید گفت که منگنه کامل است و عمل می کند. حقیقت این است که آرمان استقلال و آزادی در آگاه و ناخودآگاه جامعه بسیار قوی و در وژدان کنشگران ما بسیار ضعیف می باشد. بی دلیل نیست که هیچ سلطه گری در جهان به این قشر از کنشگران رحم نمی کند و در اولین فرصت آنها را از میان بر می دارد. انصاف بدهیم که در چنین حالتی چه انتظاری می توان از مردمی مستقل و آزاد داشت؟ در این مورد سخن فراوان است اما برای کوتاه کردن متن خلاصه می توان گفت برای حل مشکلات دو کار باید کرد. ابتدا کنشگرانی که واقعاً به استقلال و آزادی عقیده دارند، به این جریان وارد شوند تا آن را تقویت نمایند و از آن مهم تر، کشور باید به تربیت کنشگران جریان استقلال و آزادی همتی واقعی به کار گیرد تا مردم بار دیگر گردهم آیند تا به دنبال آن، دست سلطه گر اجنبی از این مرز و بوم کوتاه گردد و دست از تقویت و سلطه جو ی داخلی ساختن بردارد.

 

۱۴۰۰ خرداد ۲۴, دوشنبه

تغییر ماهیت انتخابات و از حیز انتفاع ساقط کردن تحریم

 

این روزها شاهد موج گستردۀ تحریم انتخابات هستیم. گسترده تر از گذشته. اما با یک تفاوت چشم گیر که معنای تحریم را دگرگون ساخته است. بخشی از هموطنان که در امتداد رژیم سابق هستند، اصولا با انتخابات آزاد سر و کاری نداشته و ندارند و تحریم انتخابات را ابزاری برای جنگ قدرت تلقی می کرده و می کنند، و از ابتدا تحریم می کردند. گروه های دیگری هم بودند که پس از اولین انتخابات ریاست جمهوری و شروع تقلب و دخالت در روند انتخابات، رأی دادن را تحریم می کردند. به دلیل این که در گذشته اصل تحریم نفی یک رویۀ خلاف استقلال و آزادی بود، در آن شرایط، از سوی تفکرات و جریانات استقلال و آزادی به مثابه یک مقاومت در برابر استبداد به حساب می آمد. به این ترتیب، تحریم انتخابات به یک روند دائمی منجر شده بود، هرچند اصل انتخابات فرمایشی قلّابی بوده باشد. این بار با تحریم انتخابات توسط مهره های اصیل نظام ولایت فقیه نظیر تاج زاده، فائزه هاشمی رفسنجانی، احمدی نژاد و... ، تحریم انتخابات رنگی جدید به خود گرفته و تحولی اساسی کرده و به ابزار تقابل قوا بین جریانات درون نظام تبدیل گشته است. شاید یادآوری این امر لازم باشد که تحریم انتخابات با رأی ندادن یک ماهیت ندارند، به این ترتیب که تحریم یک امر سیاسی-اجتماعی است که از سوی فرد یا سازمان سیاسی به مردم پیشنهاد می شود. اما رأی ندادن یک تصمیم شخصی است که به دلایل زیادی از جمله تحریم آن از سوی مراجع مورد اعتماد مردم می تواند گرفته شود. آنچه اصالت و کاربرد دارد، همین رأی ندادن فرد می باشد، خواه در پی تحریمی صورت گیرد و خواه تصمیمی شخصی باشد. همانطور که گفته شد، تصمیم تحریم چه از سوی فرد و یا گروهی گرفته شود، تصمیمی سیاسی می باشد که با هدفی روشن در پی تحلیلی از اوضاع موجود برای رسیدن به آن هدف در زمان و مکان مشخص گرفته می شود. این تحلیل سیاسی در زمان و مکان، بر پایۀ نتایج احتمالی تحریم گرفته می شود. مثلا به عنوان اعتراض به آزاد نبودن انتخابات و فشار آوردن به حاکمیت برای برگزاری یک انتخابات سالم. اما در حالی که بخشی از درون نظام، تحریم را به مثابه یک ابزار فشار بر بخشی دیگر اعمال می کند، دیگر هدف تحریم را سرقت شده باید تلقی نمود و گروه ها یا شخصیت های سیاسی از این به بعد باید فقط انتخابات را قلّابی بخوانند و تصمیم به رأی دادن را فردی بدانند و به خود افراد محول گردانند. زیرا در این حالت، جبهۀ سیاسی جدیدی ایجاد خواهد شد که در آن، بخشی از درون نظام و بخشی از خارج نظام در آن حضور خواهند داشت که معنای سیاسی آن، به دلیل کوتاه آمدن بخش خارج از نظام از اصول خود، جذب نیروهای سیاسی مخالف، از سوی نظام می شود. این امر جز به سود روند موجود نمی انجامد و پیامد آن شرکت بیشتر در انتخابات خواهد بود. علاوه بر اینها امر مهمی که باید به آن توجه داشت این است که بنابر قانون اساسی و تجربۀ پس از انقلاب، نه رأی دادن و نه رأی ندادن تغییری اساسی ایجاد نمی کند.

کسانی این تحریم درون نظامی را به فال نیک گرفته و به آن امید بسته اند و می گویند کسانی که از نظام بریده اند تحول کرده اند و باید مقدم آنها را محترم یا مغتنم شمرد. متأسفانه باید گفت که این برداشت یک ساده نگری بیش نیست، ساده نگری ای که از پس از انقلاب کشور را به این فلاکت کشانده است. می گویند انسان تغییر می کند و باید این تغییر را به فال نیک گرفت. درست است که انسان می تواند رشد کند و گذشتۀ مخرب خود را ترک گوید، اما بر او است که آن را با کردار خویش نشان دهد و ثابت کند، نه اینکه ما به وکالت از او تصمیم بگیریم ادعاهایش را بپذیریم و برای چندمین بار فریب بخوریم. ساده اندیشی این است که ادعاهای دیگران را بدون جبران و آزمایش بپذیریم. علاوه بر آن، بر جدا شدگان از نظام است که باید جذب بدیل شوند و نه برعکس آن. این پرسش از این افراد جا پیدا می کند که هر گاه رئیسی ادعا کند رشد کرده و تغییر کرده و دیگر حکم اعدام صادر نمی کند، به همین راحتی از او می پذیرند که از اصلاح طلبان؟ علاوه بر این ها کسانی از درون رژیم که انتخابات را تحریم کرده اند، علائق خود را به سلطه گران اجنبی پنهان نمی کنند و همچون ستون پنجم آنها در کشور عمل می کنند. مگر غصۀ رفتن ترامپ خوردن و تشویق تحریم مردم نقش ستون پنجم را بازی کردن نیست؟ اگر نیست چه نامی دیگر می توان بر آن نهاد؟  در این صورت این چگونه تغییری می تواند تلقی شود که به آن دل ببندیم؟

 

۱۴۰۰ خرداد ۶, پنجشنبه

خامنه ای: "در ابتدای انقلاب دیدی سطحی به مسائل داشتیم"

 

این اقرار مهم خامنه ای در جمع نمایندگان دانشجویان مبنی بر سطحی نگری جناحی که حاکمیت را از ابتدای انقلاب در انحصار خود درآورد، به نظر می رسد از اهمیت زیادی برخوردار باشد. او مثالی هم از خودش زد که به عنوان رئیس جمهور و رئیس شورای انقلاب فرهنگی، با سطحی نگری خیال می کرده اسلامی کردن دانشگاه کاری ساده می باشد. این اعتراف از لحاظ تاریخی و تاریخ نویسی، از اهمیت زیادی برخوردار است زیرا نقش بازیگران کودتای خرداد 60 را در جنگ و دیگر بحران ها را نشان می دهد. او اما چرا این اعتراف را می کند؟ بدون تردید، این اقرار با روند انتخابات ریاست جمهوری و مذاکرات برجام و نارضایتی عمومی در رابطه قرار دارند. با این وجود، حقیقتی را هم در درون خود دارد که از زبان کسی بیرون می آید که از ابتدای انقلاب در حوادث شرکت و نقش داشته است. نمی توان باور داشت که این اعتراف، اعترافی ساده از سوی شخصی است که به حقایقی دست یافته و از خود انتقاد می کند. بدون تردید، باید به انتظار تغییراتی پس از انتخابات ریاست جمهوری باشیم. حالا از درون این جملۀ اعترافی چه نکاتی را می توان بیرون کشید؟ اولین نکته این است که مخاطبان این جمله، دانشجویانی هستند که زندگی اجتماعی خود را در آینده ای نزدیک باید آغاز کنند. وارد جامعه ای شوند که با بن بست های زیادی روبرو خواهند بود. آیا قصد او نوید ژرفنگری را از این پس به آنها می دهد و می گوید اکنون به سطحی نگری خود واقف شده ایم و از این به بعد تحولاتی در پیش روی آنان خواهند بود؟ در این صورت به آنها صبر و حوصله را توصیه می کند تا همانند سال های پیش، با امید به وعده ها سرکنند و منتظر روزهای بهتری باشند. نکتۀ دومی که می توان از آن اقرار بیرون کشید، اعتراف به اشتباهات در ابتدای انقلاب است. می دانیم مهم ترین حادثۀ آن دوره، کودتا بر ضد ابوالحسن بنی صدر منتخب مردم بوده است. منتخبی که تا پایان بر سر استقلال و آزادی، شعار اصلی انقلاب ایستاد و ذره ای تردید در این مورد از خود نشان نداد. خامنه ای اما در این سخنرانی از شعار انقلاب گفت و تأکید کرد، استقلال و عدالت را باید ارج نهاد و عمل کرد، و از گفتن آزادی طفره رفت. بنابراین، اگر نوید ژرفنگری را داد، اما اعلام کرد که از آزادی خبری نیست و نظارت استصوابی همچنان پابرجا خواهد ماند. البته در این ساده نگری ابتدای انقلاب، احکام اعدام ها را هم می توان جا داد. به این معنا که سطحی نگری بوده که گمان می کردیم با اعدام می توان جلوی تندروی ها را گرفت که در این دامنه، تبرئۀ رئیسی هم در آن می گنجد. و این جوابی است به کسانی که از درون نظام و در حوزه، با اشاره به سخنان منتظری، این انتقاد را بر او وارد می کنند و آن را نقطۀ ضعفی بر سر راه رهبر شدن او می دانند. به آنها گوشزد می کند که همۀ ما، از جمله خود من در آن حوادث شریک هستیم، و این نکتۀ دیگر اعتراف به "سطحی نگری" می باشد. نکتۀ دیگر هدفش از این اعتراف به سطحی نگری ابتدای انقلاب چه می تواند باشد؟ آیا می خواهد ناکامی های نظام را با سطحی نگری توجیه کند و به نوعی دستان هدفمند مجموعۀ حاکمیت را پاک گرداند؟ یا در نظر دارد سطحی نگری را در سطح حاکمیت رها ساخته و به ژرفنگری یا "شعور" به آن معنا که در مقالۀ "اهمیت کاربرد شعور در زندگی روزمره" که روز قبل از این سخنرانی منتشر شد، را به اجرا گذارد؟ در این صورت اما نمی بایستی "آزادی" را از شعار انقلاب حذف می کرد.

نتیجه ای را که می توان از آنچه گذشت گرفت، این است که تمامی جناح ها در آن سطحی نگری شریک هستند و وضعیت موجود نتیجۀ همان سطحی نگری عمومی است. روحانیان مخالف رهبری رئیسی آگاه باشند که به قصد تضعیف او بر اعدام ها انگشت نگذارند زیرا خود، در آنها شریک او هستند. نکتۀ دیگر آنکه "آزادی" در دستور کار نیست و چنانچه آزادی هائی که به نظر برای آرام کردن جامعه لازم به نظر می رسند، موهبتی است که از جانب رهبری به مردم داده می شود و به "آزادی" مورد نظر انقلاب ربطی ندارند. به این ترتیب گمان می برد با تغییر مدیران، تحولی اساسی ایجاد خواهد شد که به نظر می رسد ادامۀ همان سطحی نگری ابتدای انقلاب باشد.

 

۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

اهمیت کاربرد شعور در زندگی روزمره



شعور در لغتنامۀ دهخدا به معنای فهم و درک و دریافت و معرفت است و معنای ریشه‌ای این واژه در زبان عربی از واژۀ مو است. علامه طباطبایی تعریف شعور را چنین شرح می دهد که "شعور به معنای ادراک دقیق است از ماده شَعر که به معنای مو است و ادراک دقیق را از آنجا که مانند مو باریک می باشد شعورخوانده‌اند. مورد استفادۀ این کلمه در محسوسات غالب است نه معقولات، به همین جهت حواس ظاهری را مشاعر می‌گویند". نظرملاصدرا براین است که شعور عبارت است از ادراک بدون استنباط و آن اول مرتبت حصول علم به قدرت عاقله است و چنان می‌نماید که شعور ادراک متزلزل است و ازاین جهت در حق خدا اطلاق نشده است. طبرسی می گوید شعور اول علم است از راه مشاعر و حواس ... و بقولى شعور ادراك دقيق است مأخوذ از شعر بمعنى موى كه دقيق و نازك است و از آن است شاعر كه باقامه وزن و نظم متفطن است طوريكه ديگران نيستند. راغب گويد: شاعر بعلت فطنت و دقّت معرفت شاعر ناميده شده. شعر در اصل علم دقيق است ... و در تعارف نام كلام موزون و قافيه‏ دار شده.

با توجه به مفهومی از شعور که شرح آن رفت، می توان نتیجه گرفت که مترادف فارسی شعور، ژرفنگری است. بنابراین مفهوم، اصطلاح بی شعور که در فرهنگ ما به مثابه نا سزا و تحقیر به کار می رود بی مورد است و بی شعور صفتی می شود برای فردی که سطحی نگر باشد و به ژرفای حوادث و پدیده ها و گفتار و کردار و... بی توجهی می کند که بیشتر انسان ها را در جوامع بشری شامل می شود و صفتی همگانی باید تلقی شود، نه توهین و تحقیر. برای روشن کردن این امر مثالی می زنیم: فرض کنید ساختمانی ناگهان فرو می ریزد. رهگذری که این ریزش را می بیند و آن را یک حادثۀ اتفاقی واقع شده تلقی می کند و می گذرد، انسانی سطحی نگر، یا "بی شعور" در آن حادثه تلقی می شود. رهگذری دیگر که دارای کمی شعور یا ژرف نگری معمولی باشد، پی جو می شود تا علت ریزش را بیابد، متوجه می شود که علت آن نشست زمین بوده است و واقعیتی از تخریب ساختمان را در می یابد و راضی می شود. دیگر رهگذری که از شعور بالاتری برخوردار باشد، دلیل نشست زمین را پی می گیرد و در می یابد که علت آن مثلا استخراج بیش از اندازه از آب های زیر زمینی بوده که باعث نشست شده است. به این ترتیب به واقعیت دقیق تری رسیده است، راضی می شود و می رود. اما شخصی که از شعور بالاتری برخوردار است، از این واقعیت ها عبور می کند تا حقیقت حادثه را کشف کند. متوجه می شود که اساس نشست زمین به یک قاعدۀ کلی و ثابت در زمان و مکان ربط پیدا می کند و آن قوۀ جاذبۀ زمین است که با جمع شدن شرایط بالا (واقعیت ها)، و واقعیت های دیگری نظیر وزن ساختمان، نشست زمین امری حتمی است که به حقیقت یا دلیل علمی ریزش ساختمان رسیده است. به همین دلیل گفته شده که شعور ابتدای علم می باشد. در اینجا به اهمیت شعور یا ژرفنگری و درجات آن نزد افراد در زندگی روزمره و در امور گوناگونی نظیر: شعور تاریخی، شعور فردی، شعور سیاسی، شعور فرهنگی، شعور اجتماعی، شعور اخلاقی و... پی می بریم. پی می بریم که هرگاه انسان در امور بالا با دیدی کلی ژرفنگری کند، به ناراستی ها عارف می شود و تحت سلطه قرار نمی گیرد و در استقلال و آزادی می زیید.

با تعمیم دادن مثال بالا در امر سیاست، به اهمیت درجۀ شعور یا ژرفنگری در امور سیاسی پی می بریم. پی می بریم که لایه های گوناگونی که منجر به گرفتن یک تصمیم می شوند و از دید عموم ناپیدا هستند علل اصلی آن تصمیم می باشند. این ناپیدائی تا اندازه ای عادی و پذیرفته گشته، که کسی را که لایه ای از آن لایه ها را کشف کند و دراختیار افکار عمومی قرار دهد، به تئوری توطئه نسبت می دهند و اغلب به تمسخر عامل عمل به شعور می انجامد. به بیان دیگر، "شعور" یا ژرفنگری در غالب اعمال سیاسی غایب و غریب می باشد، به خصوص درجۀ بالای آن که باید به علم برسد. سطحی نگری در سیاست، یعنی گرفتن تصمیم در محیطی که در دسترس می باشد. هدف شکل گرفتن "جامعۀ جهانی"، برای ساختن محیطی یکدست است تا تصمیمات در آن محیط گرفته شود و شعور سیاسی در آن محدوده عمل کند. به دلیل اینکه زمینۀ این جامعۀ جهانی بر سلطه گری استوار می باشد، هر تصمیمی در هر نقطه از جهان گرفته می شود، در راستای همان سلطه گری شکل خواهد گرفت. و نتیجۀ چنین جامعه ای جز از رشد ماندگی انسان و رشد سلطه گر (سرمایه) نخواهد بود زیرا محدود کنندۀ جامعه به جامعۀ زیر سلطه و در نتیجه، انسان می باشد. و هر انسانی که شعوری فراتر از آن محدوده داشته باشد، حذف می گردد. مثال آن در کشور خود ما و ابتدای انقلاب است. از همان روزهای ابتدای انقلاب، با راه افتادن بحث میان متخصص و مکتبی، به غلبۀ هواداران "مکتب" انجامید و به نام مکتب، سطحی نگرها مدیریت کشور را در دست گرفتند. در محیطی استبدادی که از رژیم سابق مانده بود، با گرفتن تصمیمات در آن محیط، استبداد رفته رفته بازسازی شد و کشوز بر اثر سطحی نگری یا بی شعوری از رشد ماند. چه جفاهائی در طول تاریخ کشورمان بر خدمت گزاران به مردم از سوی بی شعوران که نرفته است. چه میهن دوستانی که از سوی بی شعوران به خیانت متهم نشده اند بدون اینکه متوجه اشتباهاتشان شده باشند.

شعور در تصمیمات فردی هم اثری مستقیم دارد. انسان ژرف نگر هنگام گرفتن تصمیم، به لایه های زیرین عواملی که محرک گرفتن تصمیم در امری هستند توجه می کند و چنانچه محرکی را خلاف کرامت انسان و حقوق یافت، آن را از عوامل تصمیم گیری خارج می سازد. اما فرد بی شعور تصمیم را بدون مقدمه و از روی شخصیت آنی خودش و عوامل محدود در زمان و مکان می گیرد. نمونۀ آن در سیاست، ترامپ رئیس جمهور سابق آمریکا است که حیرت همگان را با تصمیمات خود بر انگیخته بود. این بحث به حوزۀ روانشناسی بر می گردد که چگونه تصمیماتی که انسان بر پایۀ خصوصیات روانی خود، نظیر تکبر، برتری جوئی، حسادت، فرصت طلبی و... با سطحی نگری یا بی شعوری می گیرد، چه نتایج مخربی را بر خود و دیگران تحمیل می کند که بررسی آن از محدودۀ حاضر خارج می باشد و فرصتی دیگر را طلب می کند.

با تأسف زیاد، تکنولوژی جدید و دنیای مجازی، دشمنی شده است در میان دشمنان شعور انسان، که انسان ها را به طرز وحشتناکی در محدودۀ سطحی نگری ماندن قرار داده است. فرصت به کارگیری شعور را از انسان ربوده است و زمان در سطحی نگری به سرعت می گذرد و زمینه را برای سودجویان و شیادان با همان سرعت مهیا می سازد. از مختصری که گذشت، در می یابیم که شعور یکی از صفات مهم و لازمی است که در خوشبختی و بدبختی، رشد و از رشد ماندگی انسان تأثیری کارساز دارد.