این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۳۹۹ آذر ۱۰, دوشنبه

شعار پیروزی دمکراسی در آمریکا


 

آیا بارفتن ترامپ، می توان ادعا کرد دمکراسی درآمریکا تضمین شده است؟ اگرفراموش نکرده باشیم که هیتلر در دمکراسی وبا دمکراسی به قدرت رسید، دراین باره کمی تأمل خواهیم کرد. درمورد دلایل به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان کارهای زیادی شده است. حاصل آنها این می باشد که خردجمعی دلیل به قدرت رسیدن او نبوده است، بلکه یک سلسله فشارهای روانی و احساسی او را به قدرت رساند. فشارهائی که بعداز جنگ اول جهانی و درپی قرارداد تحمیلی ورسای به ملت آلمان زمینه را برای ظهور هیتلر فراهم آورد، یکی ازآن دلایل بود. دلیل عمدۀ دیگر که درپی آن مردم آلمان را به سوی هیتلر کشاند، تحریم هائی بودند که ازسوی سرمایه داران اغلب صهیونیست بر آلمان اعمال کردند. در پی آن، صنایع آلمان از کارافتادند ومردم به بیکاری وگرسنگی دچار شدند. تحقیر مردم ازسوی ارتش فرانسه ودیگر پیروزمندان جنگ هم به این احساسات "تنفراز دیگران" دامن می زد. اینچنین یک ملت برای ارتکاب جنایت های غیر انسانی حاضر وآماده شد. پس از جنگ دوم جهانی، همان ها که در قرارداد ورسای با فشار بر دولت های اروپائی آن را به آلمان تحمیل کرده بودند، درصدد ایجاد دولت اسرائیل برآمدند که با بی میلی آمریکا روبرو شدند. از همان زمان تصمیم گرفتند تا نفوذ خودرا در دستگاه دیپلماسی آمریکا گسترش دهند. کارخود را باسلطه بر رسانه های همگانی شروع نمودند تا زمینۀ اجتماعی رابرای هدف خود آماده سازند.

درآن زمان ها هنوز افکارعمومی تحت سلطۀ رسانه های تحریم کنندگان آلمان قرارنداشتند. اکنون، از پس ازجنک دوم جهانی افکارعمومی تحت سلطۀ رسانه های سرمایه داری به یک فکرعمومی تبدیل شده است که سرمایه داران اغلب آمریکائی دیکته می کنند. همان روش تحریم و تحقیردوران بعدازجنگ اول با آلمانی هارا، این بار با پشتیبانی "افکارعمومی" مردم آمریکا برای کشورهای دیگرادامه می دهند. درحالی که نیمی ازمردم آمریکا تحت نام دمکراسی به این روش مخرب وغیر انسانی آشکارا رأی می دهند، سخن گفتن از پیروزی دمکراسی یک خودفریبی بیش نیست. این حقیقت که دمکرات هاهم با برخورد با این روند یک دست نیستند وبخشی از آنها چندان مخالفتی با این روش ضد انسانی و غیر دمکراتیک ندارند، عمق فاجعه رانشان می دهد. باید واقعیت را دید وبرای آن چاره اندیشی کرد. هر اندازه منش دمکراتیک برای بایدن درنظر بگیریم، نخواهد توانست خواست های آن دسته ازصهیونیست ها که اکنون نیمی ازجمعیت آمریکا را هم پشت خود دارند را نادیده بگیرد. یادآوری می کنم که عامل ترور کندی یکی از محبوب ترین رئیس جمهورهای تاریخ آمریکا که بنابر تحقیقات سنای آن کشور یازده سال پس از آن واقعه یک "توطئه" بوده است، هنوزدرپرده ای از ابهام قرار دارد. دلیل ماندگاری درابهام این ترور درکشوری که دارای مجهز ترین سازمان های اطلاعاتی می باشد، چیزی نیست غیراز این که دستهای پرقدرتی پشت آن قرارداشته ودارند. در سال های 1960، یکی از مشاوران ژنرال دوگل رئیس جمهورفرانسه مخفیانه اسرائیل را به بمب اتم مجهز کرده بودکه به برکناری او منجرشد. کندی سخت مخالف اتمی شدن منطقۀ خاورمیانه بود، به نظر بعضی ها، یکی از دلائل ترور او، مخالفت با اتمی شدن اسرائیل بوده است. از تاریخ آن ترور، رؤسای جمهور آمریکا استقلال خود را ازدست داده اند ومجبورهستند با تعامل با سرمایه داری این کشور، حکومت کنند. ازاین که منتظر معجزه ای ازسوی بایدن درمورد تحکیم دمکراسی درجامعۀ آمریکائی باشیم، بیشتر به خیال پردازی شباهت دارد تا یک حقیقت. کانون های سرمایه داری به سختی برنهادهای مدنی وپژوهشگران اجتماعی و دانشگاه ها اشراف دارند وخط مشی کلی آنها را ترسیم می کنند. زیرا اغلب این نهادها خصوصی شده اند و از نظر مالی وابسته به مراکز قدرت های مالی می باشند. ازاین گذرگاه، ابرقدرت آمریکا در واقعیت وابسته به کشوری کوچک به نام اسرائیل شده است. جهان در وضع بغرنجی قراردارد. چنانچه دمکراسی را به رأی دادن وپذیرش قوانین آن منحصربدانیم، باید رئیس جمهوری که در دور بعدی درآمریکا انتخاب می شود را بپذیریم حتا اگر هیتلر باشد. دراین صورت همان طور که دربالا گفته شد، دودش در درجۀ اول به چشم همان ها خواهدرفت که این چنین جامعه ای را با درانحصارقرار دادن رسانه ها ساخته و پرداخته اند. و در درجۀ دوم، جهان را بابحران های غیرقابل پیش بینی، باوجود چین، روبرو خواهد کرد. به خصوص منطقۀ خاورمیانه که با نزدیکی چین با ایران و ورودش به منطقه، زمینۀ یک برخورد جهانی را در خود مهیا خواهد ساخت. نباید فریب شکل اداری دمکراسی را خورد. درصورت کمبود دمکرات در جامعه و بین مردم، دمکراسی به چه کارمی آید غیر از این که به نام آن، هیتلر ها بر قدرت آورده شوند؟ درحالی که قدرت سرمایه، دمکراسی را در رسانه ها و مراکز پژوهشی با به انحصار درآوردن آنها، به چالش کشیده است، چگونه می توان از یک دمکراسی سخن گفت؟

واقعیت می تواند همان نباشد که ما میل داریم ویا تصور می کنیم. درانتخابات 2016 همه می گفتند که محال است ترامپ انتخاب شود. درمیان حیرت همگان، انتخاب شد وبعد گفته می شد نخواهد توانست چهار سال رئیس جمهور بماند، چهارسال ریاست جمهوریش را به پایان برد و در انتخابات شرکت کرد وبیش از دور قبلی و قریب به نیمی از آراء رابه دست آورد.

به نظر می رسد فاجعه ای در راه باشد، همان کسانی که بانی روی کار آمدن هیتلر شدند و دود آن اول به چشم خودشان رفت، اینک دیر یا زود، زمینه را برای پدیدآوردن هیتلری دیگر آماده می کنند، این بار اما بسیار خطرناک تراز آن زمان. باید چاره ای اندیشید.

۱۳۹۹ آذر ۷, جمعه

راه حل ایران سرمشق گرفتن از انقلاب است

 

پراکندگی ودرهمان حال، همبستگی ایرانیان ازعجایب روزگار وتاریخ است. پرشماربودن ادیان و نِحله های فکری گوناگون ازدوران باستان دراین سرزمین وجود داشته اند. گاهی قدرت سیاسی برای آسان کردن سلطه یافتن بر این پراکندگی، با یکی ازمهم ترین وپرنفوذترین این نِحله ها، با زور و اشاعۀ خرافات موفق می شد بیشترمردم را بر محور آن گردآورد و دین رسمی بگرداند تا از تعدد دین ومرام جلوگیری کند. اززمانی که اسلام وارد ایران شد، درمدت کوتاهی هزاران فرقه و تفکر وبرداشت ازاین دین در کشورما ظهورکردند. بعضی تعداد فرق شیعی که دارای شناسنامه و تاریخچه می باشند را بیش از 220 عددشمارش کرده اند. شیعه، یکی از مذاهبی است که مبتکران آن، به وسیلۀ امامان این آئین را به پیامبر می رسانند واین رساندن، به خودی خود یک امتیاز به حساب می آید. اما این امتیاز تنها رمزگسترش شیعۀ دوازده امامی نیست. می گویند امیرکبیربرای امری بایکی از روحانیان مشورتی می کند ونظراورا می خواهد. آن روحانی درجواب استفتاء امیرمی گوید: "دامنۀ شرع اقدس وسیع است، تا نظر امیر چه افتد". پدیدۀ استقلال دراجتهاد ازهمین گستردگی شرع اقدس سرچشمه میگیرد ویا بالعکس. به همین دلیل درمیان روحانیان شیعه، ازقدیم همه نوع تفکر وپندار وکردار و روش و منش، حتا گاهی متضادباهم وجود داشته و دارد. درمیان آنها به آسانی می توان دزد دید، دروغ گو دید، آدم صالح دید، خائن دید، راست کرداردید، متجاوز دید، روشنفکر دید و متعصب و خرافی دید وبالاخره دمکرات دید ومستبد دید (میدانیم که آقای خمینی نقش این دو بینش متضاد اخیر را به تنهائی درانقلاب بازی کرد). این گستردگی شرع اقدس، وتمایل های رنگارنگ درون آن، اساس توانائی جذب این مذهب را درمیان مذاهب و فرق دیگرتشکیل می دهد. ازسوی دیگر، مردمی که جذب چنین سامانه ای با سلیقه های گوناگون می شوند، به این دلیل است که استقلال وآزادی خود را درون آن سامانه می توانند بیابند و به درون آن وارد شوند. در همین حال، این تمایل به استقلال فردی مردم، محرک اصلی استقلال جمعی می باشد که اساس موجودیت ایران با وجود اقوام وفرق گوناگون را تضمین کرده ومی کند. آقای خمینی درپاریس، ازهمین "وسعت دامنۀ شرع اقدس" استفاده کرد و آن را درامرسیاست واردنمود وتوانست رهبری انقلاب مردم را باتمام گوناگونی تمایلات وتفکرات، از آن خودکند. به روشنی تمام همۀ تفکرات سیاسی را آزاد اعلام کرد، پوشش برای زنان ودستیابی آنان را به بالاترین مقامات سیاسی نوید داد و....(مرجع دمکرات)، اماپس از دستیابی به قدرت، همۀ آنچه راکه اعلام کرده بود ازیادبرد ودوباره کشور را به مرام و گروه های سیاسی و فرق خرد وکوچک فرو برد (مرجع مستبد).

ازاین میان می توان نتیجه گرفت که کلید همبستگی ملی، دمکراسی است، یعنی همان که آقای خمینی در پاریس پذیرفته بود. اگر بتوانیم دمکراسی را درکشور برای یک نسل نگه داریم، باقی مسائل قابلیت حل شدن را در این مدت خواهند داشت. به همین دلیل هم هست که سلطه گران هرچه توان دارند را برای جلوگیری از استقراردمکراسی درکشورمان به کاربرده و می برند و خواهند برد. اما، ما مردم تا استقرار با دوام دمکراسی باید  دراین راه از هیچ کوششی فروگذار نکنیم.

با تأسف فراوان فرصت کم نظیر انقلاب را رایگان ازدست دادیم. کسانی که دستشان در کودتای خرداد 1360 آلوده است، اگر کمی انسانیت در وجودشان باقی مانده باشد، بنا بر اهمیت جفائی که به نسل های ایرانی کرده اند، باید باصدائی بلند ورسا از مردم طلب عفو کنند تا اقلا جوانان و آیندگان بتوانند از تجربۀ ننگین آنها درس بگیرند وبه فکر زنده کردن دوران مرجع انقلاب بیفتند.

 

۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه

چرا اپوزیسیون و نظام از دمکراسی هراس دارند؟

دوستی اطلاعیه ای را از یک جریان فکری داخل کشور به نام "جریان سوم" برایم فرستاد. این متن، کوتاه و برای هدفی بزرگ، حاوی چند شعارووعده های تکراری دیگر گروه ها، پراز تضاد وابهام بود. درکل، شبیه همان ادعاهای گروه های دیگرداخل وخارج که بی اعتباری خود را نادیده می گیرند وبه این امر مهم بی توجه هستند. شباهت آنها از دوجهت بسیار قوی است. اول، نقطه مشترک ایجابی، یعنی دعوت ازمردم برای کنارزدن حاکمیت فعلی به هدف اینکه "من" یا "ما" قدرت را دردست بگیریم. و دوم، یک نقطۀ مشترک سلبی، یعنی به فراموشی سپردن "دمکراسی پدیدآمده بعداز انقلاب" که سانسور کردن آن، موردتوافق تمامی گروه ها و کنشگران اپوزیسیون و حاکمیت وسلطه گران اجنبی می باشد. شاید لازم به تذکرباشد که در یک فضای استبدادی، اپوزیسیون دربرابر یک پوزیسیون موجود ومستقر ایجاد می شودو موجودیت خود را ازآن حاکمیت می گیرد، ویا در دمکراسی دو جریان در اپوزیسیون با یکدیگر قرار می گیرند. هنگامی که حاکمیت دربرابر انقلاب نقش اپوزیسیون را بازی می کند، همراه با تمامی جریاناتی که دربرابر انقلاب قرارمیگیرند، درواقع، دریک جبهه هستند. دراین حالت جریاناتی که با انقلاب هم سو هستند، به مثابه آلترناتیو یا بدیل آن مجموعۀ اپوزیسیون انقلاب به حساب می آیند.

حال به جوانانی که براثرسانسورعمومی از اتفاقات ابتدای انقلاب تصویری روشن درذهن ندارند، عرض می کنم که ابتدای انقلاب، قدرتی متمرکز وجود نداشت وآزادی های مدنی و سیاسی برقرار بودند. یک استثاء داشت وآن سلب آزادی طرفداران نزدیک وکارگزاران رژیم پادشاهی که توسط خود مردم و تشکیلات حاکمیت جدید، آنهم به دلگرمی و پشتیبانی مردم بود. درست یا درست نبودن آن دراینجا مورد بحث نیست ودرپی انقلاب، درآن زمان طبیعی به نظر می رسد. زنان در پوشش خود آزاد بودند وحتا بخشی از زنان چپی با تصمیم ومیل خودشان روسری بر سر می کردند. همه نوع نشریه آزاد بود، عقیده ها هم آزاد بودند. در همان حال اما کسی که مخالف اسلام بود، به خودش اجازه نمیداد در جامعه آشکارا دراین مورد اظهار نظر کند. جو حاکم بر جامعه چنین بود. در همین اوضاع و احوال و آزادی ها، اعلام رفراندم برای جمهوری اسلامی شد وخمینی اعلام کرد جمهوری اسلامی آری یا نه، وهمین به رفراندم گذاشته شد. درآن فضای آزادی، اکثریت قریب به اتفاق مردم با خاطری آسوده به دلیل نداشتن تجربه، به  دلایلی گوناگون ازجمله آزادی موجود که درآن زندگی می کردند، به این رفراندم آری گفتند.

پس ازآن، باقدرت گرفتن روزافزون روحانیان درشورای انقلاب و کمیته های انقلاب و دادگاه ها وبه یاری تندروی ها به نام دین، کم کم مردم به اشتباهشان درمورد اعتمادکردن به روحانیت پی بردند و مخالفت خود با این قشر را درانتخابات ریاست جمهوری با رأی قاطع خود به یک کاندیدای مسلمان و لائیک نشان دادند. دراین انتخابات روی بعضی دیوارها نوشته بودند "بنی صدر=ضدولایت فقیه" که هنوز دربعضی شهرهای کوچک، آثارش باقی است. پس از این انتخابات، بارهبری حزب جمهوری اسلامی که متشکل از اصول گرایان و بعضی اصلاح طلبان امروزی بود، با کمک ویا سکوت دیگر گروه های سیاسی، کودتائی را بر ضد رأی مردم ترتیب دادند. همین گروه هائی که به نام های گوناگون در داخل و خارج کشور حضور دارند وادعای براندازی یا اصلاحات را دارند. این گروه ها و کنشگران همراه با نظام حاکم، هنوز پس از بیش از چهل سال دریک مورد و فقط در یک موردبا یکدیگرتوافق دارند وآن سانسور همان دوسال و نیمۀ ابتدای انقلاب می باشد.یعنی زمانی که مردم آزاد بودند وزمینه برای برقراری دمکراسی فراهم گشته بود.

راستی آزمائی ادعاهای بالا کارمشکلی نیست. کافی است کمی به سایت ها و نشریات داخل و خارج کشور، ایرانی و غیر ایرانی نگاه کرد وسانسور عمومی را دراین مورد مشاهده نمود. مشاهده کرد که در تمامی رسانه ها، و از دید تحلیل گرانی که روز وشب در تلویزیون های فارسی زبان پرسه می زنند، انقلاب از سال 60 شروع می شود ونه از بهمن 57. زیرا در این بین درکشور آزادی بود ومردم همچنان به دنبال استقلال و آزادی تلاش می کردند. و برای ادعای آنچه که درآن دوسال ونیم گذشت، کافی است به نشریات آن زمان مراجعه کرد. نتیجه ای را ازاین همدستی عمومی می توان گرفت این است که این جریانات به اضافۀ سلطه گران، مخالف سرسخت استقرار دمکراسی، یعنی استقلال و آزادی در کشور هستند. دلیل اصلی ماندگاری نظام وجود نا مبارک همدستی دراین شراکت بزرگ می باشد که اعضای آن، هم حاکمیت ولایت فقیه است و هم کنشگران اپوزیسیون آن نظام وهم سلطه گران خارجی. منطق حکم می کند که برندۀ این تخاصم، نظام حاکم باشد که تا کنون بوده است.

بنابر آنچه گذشت، خطابم به همۀ گروه ها وکنشکران داخل وخارج کشوراست که تصورات براندازی نظام ودستیابی به قدرت را در سر می پرورانند: شما آب درهاون می کوبید همچنان که بیش ازچهل سال است مشغول هستید. جامعه وجدانی دارد که بیدار است و هنوز بوی انقلاب، یعنی بوی استقلال و آزادی ازدرون آن به مشام می رسد. همانطور که حکومت چندماهۀ مصدق درسینۀ جامعه بیست وپنج سال کمین کرده بود تا سر از انقلاب 57 بیرون آورد، آن دوسال ونیم ابتدای انقلاب هم در سینۀ جامعه به انتظار فرصتی می گردد تا باهمان شعار سرباز کند. آن فرصت در اعتبارواعتمادوصداقت پدیدمی آید نه با آرزوهای بی پایه و اساس. کنار زدن این نظام، اعتبارمیخواهد، اعتمادمیخواهد، صداقت میخواهد و همبستگی میخواهد. شمابرپایۀکدام اعتباری قصدجذب اعتماد مردم را دارید؟ چگونه انتظاردارید مردم به شمااعتماد کنند درحالی که اصل دمکراسی را باسانسورکردن شرکت آنان درانقلاب وآراء آنان در اولین انتخابات ریاست جمهوری نادیده می گیرید؟ تا با این نادیده گرفتن، صداقت خودرا درمورد دمکراسی زیر سئوال ببرید که مردم شمارا بانظام حاکم دریک جبهه ببینند. درحالی که توانائی ادعای داشتن نه اعتبار ونه اعتماد ونه صداقت را ندارید، چگونه انتظارداریدمردم شمارا باورکنند تا همبستگی ملی ایجاد گردد؟ باورکنید شعار اصلاح طلب اصولگرا دیگر تمامه ماجرا شماراهم دربر دارد که با تنوع شما دریک شعار جا نمی گیرید، اما خودتان می دانید که دستانتان در آن یک مورد دردست یکدیگر است. پیام شما به مردم این است که اشتباه کردند در انتخابات ریاست جمهوری به جریان شما رأی ندادند ودرعین حال از آنها میخواهید دریک جنبش عمومی، بابه خطر انداختن جانشان، شما را به قدرت برسانند. آیا هیچ آدم عاقلی چنین می کند؟ ایجاد تحول درکشور یک راه بیشتر ندارد وآن بازگشت به ابتدای انقلاب و جبران اشتباهات می باشد که همبستگی تمامی نیروها را طلب می کند، نیروهائی معتقد به حاکمیت مردم وبه دمکراسی، یعنی محترم شمردن رأی مردم.

۱۳۹۹ آبان ۲۴, شنبه

رابطۀ خرافه زدگی "خردمندانه" با استقلال

خرافه از گذشته های دور و درجوامع کوچک ازاساسی ترین امور زندگی فردی و روابط اجتماعی را تشکیل می داده است. آشنا نبودن انسان با چگونگی جهان هستی و حوادث طبیعی وکمبود اطلاعات، ازعوامل پناه آوردن او به خرافات یا باورهای غیر عقلانی بوده اند. رفته رفته باپیشرفت بشرویافتن جواب برای حوادث و آشنائی بیشتر با پدیده های گوناگون، خرافات از عمومیت خود فاصله گرفت و به صورت محدودتری درآمد. اما بخشی ازآن، همچنان نسل بعداز نسل باقی مانده است. علت اصلی این ماندگاری، آسان و روان و مأنوس بودن تخیلات با ذهن انسان ومشکل وپیچیده بودن کاربرداشتن تعقل یاخردورزی است. همین انس انسان به ذهنیات خودش، ابزاری بوده است برای شیادانی تا با ارضاء احساسات مردم برآنها سلطه یابند. دشمن این سلطه گری چیزی جز خردورزی نیست. بنابرتعریف خرافه، این پدیده مختص به دین نمی شود و بی دینی ولائیسیته وباسواد و بی سوادی را هم شامل می گردد.

به صورت خلاصه می توان خرافه را نتیجۀ وابستگی خرد به ذهنیات و تخیلات وبه خصوص تمایلات دانست. علت این وابستگی موضعی می تواند ناتوانی از یافتن پاسخی برای مجهولات ناشناخته نظیر حوادث طبیعی در گذشته، ویا توجیه تراشی برای ارتکاب عملی ضدحق که باوجدان انسان ناسازگاری دارد، مانند تجاوزازحقوق، دزدی، دروغ گفتن، خیانت کردن و... باشد، این بخش بیشتردردامنۀ سیاست مورد استفاده قرارمی گیرد. اما تمایلات انسان که اساسش ذهنیت و سلیقه و اصل راهنما واز آنها مهم تر- برای توجیه موقعیتی که خود را درآن قراردادیم- رفتن درزیرسلطۀ تبلیغات رسانه ای که همچون موجی خروشان شب و روز ماها را مورد تهاجم قرارمیدهند می باشد.

چشم وگوش دوعامل اصلی و اساسی دریافت اطلاعات و داده ها از بیرون به درون انسان هستند. درجهان انحصاری کنونی، این داده ها ازقبل پرورش، پردازش و هدف مند می گردند تا تأثیری که ارائه دهندۀ آن درنظر دارد برمردم بگذارد را هرچه بیشترکند. اما قضیه دراینجا تمام نمیشود. این بار خود فرد با ابزار مخرب خودسانسوری، این اطلاعات ساخته و پرداخته شده را دسته بندی کرده، آنچه از آن میان که با تمایلات و خواسته ها و ذهنیات از پیش ساخته شده توسط همان رسانه ها، نزدیک تر می بیند راانتخاب می کند. به عبارتی دیگر، دستگاه خرد ورزی خود را ازیک سلسله اطلاعات محروم می کند، خردی که خودانسان بامیل خود، تحت سلطۀ یک تهاجم اطلاعاتی قرارداده است. در اینجا، فرد استقلال خود را از دست داده است زیرا تصمیمی را که می گیرد، تحت سلطۀ عواملی تصفیه شده گرفته شده است ونه درآزادی. به این ترتیب به اهمیت استقلال وآزادی دررشد وشکوفائی انسان پی می بریم. برای خلاصی از زندانی که انسان، حتا انسان های فرهیخته، روزمره برای خودشان تدارک می بینند، باید به دنبال حق وحقیقت رفت. زیرا حق پدیده ای است که خارج ذهنیات وتمایلات وعقاید واوهام، و دریک کلام خرافات، قرار دارد و ازجنس آنها نیست. دلیل اصلی بیزاری انسان از حق، همین بیگانگی تمایلات ازپیش شکل داده شده با حق می باشد.

گفتیمعقل یا خرد انسان همواره مورد تهاجم انواع پدیده های داخلی مانند تخیلات، تصورات، اوهام واطلاعات وپدیده های خارجی می باشد. استقلال یعنی آزاد و رها بودن خرد یا عقل انسان ازسلطۀ تخیلات و توهمات وذهنیات و ترس واطلاعات جهت داده شده ودیگرعوامل مادی و معنوی تأثیر گذار خارج ازاو می باشد. بنابراین، تعقل یا خردورزی با استقلال یا وابستگی انسان رابطۀ مستقیم دارد. بنابراین مکانیزم، خرافات زادۀ وابستگی است. دریافت آزاداطلاعات بدون خودسانسوری، نقشی اساسی را درخردورزی مستقل ایفا می کند، در حقیقت، خوراک اصلی آن را شکل می دهد. بنابراین، استقلال ابزار دریافت انسان، به خصوص حس های شنوائی و بینائی که اصلی ترین رابط میان انسان ها، وانسان وطبیعت می باشند از اهمیت ویژه ای برای خردورزی برخوردارهستند. زیرا با پیشداوری دیدن، همان دریافت رابه ما نمی دهد که با نگاهی مستقل وآزاد وخارج از سلطه به ما می دهد. درشنیدن هم همین مکانیزم صادق است. اما نیروی بازدارندگی ازدریافت تمامی اطلاعات یا خودسانسوری، انسان را درخدمت یک اندیشه یا یک اخلاق زندانی کرده وتغییردر راه رشد را از او سلب می کند. در این زندان است که انسان قادر می شود خود را حق پندارد وبه راحتی اندیشه یا منش دیگری را مورد استهزا وتحقیرقرار دهد. چنین انسانی در حقیقت از وابستگی خودش آگاه نیست. و درجایگاه روشنفکر، درحالی که باخرافات مبارزه می کند، غافل است از اینکه غرق در خرافات می باشد، زیرا خود را با خودسانسوری در بن بست خرافات قرارداده است. چنین فردی که خود، قادر به تغییر خودش نیست، به دلیل اولی نمیتواند در جامعه ای خرافات زده، تغییری ایجاد کند.

به این ترتیب، فردی را که درخرافات غوطه وراست را نمیتوان بی عقل تصورکرد، ایراد اودر زندانی کردن خود درمحدودۀ داده ها و اطلاعاتی است که قوۀ تمایلات وخیالات او را ارضاء می کند وبا خودسانسوری، خودش را اسیرو تحت سلطۀ آنها درآورده است. البته دامنۀ خودسانسوری بسیار گسترده است، ممکن است فردی دررشته ای ازدانش خود سانسوری نکند و درآن رشته عالم ومتبحر باشد اما در دامنه های دیگر، خودرا محدود به دریافت اطلاعاتی کند که تمایل دارد وخرد خودرا درآنها تحت سلطۀ تمایلاتش قراردهد. می بینیم که مثلا افرادی با تحصیلات بالای دانشگاهی، خود را اسیر اعتقادات پوچ خود می کنند ومثلا برای تسکین خاطرخود برای حل مشکلی به نمادهای دینی ساختگی وبی پایه واساس مانند جمکران متوصل می شوند. به این ترتیب، محروم کردن روزمرۀ سامانۀ خردورزی یاتعقل از گوناگونی اطلاعات دریافتی و اهمیت ندادن به نقش آن درزندگی، شدت و ضعف دارد. درمواردی که درجۀ غفلت ازاستقلال زیاد می شود، انسان برای حل مشکلات خود، به جای کمک گرفتن ازابزار خرد، کاملا وابسته به خرافات می شود. رونق مشاغلی چون رمالی و جادوگری و طالع بینی و کف بینی چه درجوامع اولیه و عقب مانده و چه در جوامع پیش رفته، بیانگر اهمیت این غفلت انسان از استقلال خویش است. دراین صورت باید اذعان نمود که به دلیل "علم زدگی"، رونداهمیت دادن به استقلال توأم با رشدعلمی درجوامع بشری صورت نگرفته است. از گذشته های دور، روحانیان تمامی ادیان را می توان در ردۀ رمالان جای داد. زیرا هردو قشر، تلاش دارنداستقلال خرد انسان را قربانی سلطۀ خود براو کنند. در جهان امروزی ومدرن، کانون های قدرت سیاسی و اقتصادی، جای روحانیان راگرفته وبا انحصار وهدفمند کردن اطلاعات و داده ها بر عقل ها سلطه جسته اند.


۱۳۹۹ آبان ۱۱, یکشنبه

تکفیر آیت الله حیدری و لزوم یک انقلاب اخلاقی

در اخبار شایع شد که آیت الله حیدری یکی از مراجع قم تحت فشار حوزۀ قم قرار گرفته است. راست یا دروغ بودن خبرمهم نیست زیرا اگر صحت هم نداشته باشد، باید روزی منتظر این واقعه بود. دلیل آن، تکیۀ آیت الله حیدری به دو امری است که از نظر حوزه حیاتی می باشد و مستقیم به حیات و ممات حوزه بستگی دارد. اول تکیۀ او بر قرآن، به مثابه تنها نماد دین و کار وپژوهش علمی در مورد شناخت و محتوا و فهم آن می باشد. دوم تکیه بر مشروط کردن و قرار دادن دین برواژه هائی مهم در قرآن، یعنی "افلا تعقلون- افلا تتفکرون" آیا تعقل یا خردورزی نمی کنید؟ آیا تفکر نمی کنید؟ می باشد. این دو امر مهم، اساس تشکیلات روحانیت مسلط را متزلزل می کنند. از جامعه خرافات زدائی می کند، شرک وبت پرستی را کاهش می دهد و سلطه گری از راه دین را ازمیان برمی دارد.

یادآوری می کنم که تسلط ضدانقلاب بر کشوربا به کارگیری همین دین خرافات زده و ضد تعقل و تفکربه مثابه ابزار سلطه، عملی گردید. دلیل اصلی وابستگی حاکمیت به حوزه، همین امر می باشد. راهی برای معماران این روند به رهبری خمینی جز جذب و همکاری با بی اخلاق ترین افراد جامعه باقی نگذاشت. گفتمان مکتب و تخصص با هشیاری تمام در این راستا و در جهت جذب بی اخلاق ها به راه انداخته شد تا راه تظاهر و چاپلوسی باز شود و باریش گذاشتن و سوزاندن پیشانی وتظاهر به دین داری بتوانند جذب را به حداکثر برساند. دستگاه های جاسوسی غرب و شرق و اسرائیل هم از این فرصت طلائی استفاده کردند و به تکاپو افتادند تا با ماشین "مکتبی" سازی به درون نظام نفوذ کنند و کردند و تاکنون هم این نظام میزبان آنان است. آیا می توان تلاش مظفر بقائی عامل انگلیس در جریان کودتای 28 مرداد برای پست نخست وزیری در ابتدای انقلاب که مورد توافق خمینی قرار نگرفت را حرکت شخصی او تلقی کرد؟ و یا حضور همکار او حسن آیت در مجلس خبرگان و پیشنهاد دهندۀ اصل ولایت فقیه و گنجاندن آن در قانون اساسی توسط روحانیان را امری شخصی به حساب آورد؟ دلیل اصلی پیروزی حاکمیت در این روند، چیزی جز بی اخلاقی گسترده در جامعه نبوده و نیست که قرن ها توسط همین روحانیت، به نام دین بر جامعه تحمیل شده است. جریان بی اخلاقی در جامعه، چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن بسیار قوی و حاکم بر جریان های مختلف سیاسی می باشد. یکی از بحث های درون شورای انقلاب از ابتدا، همین قاچاق ارزاق ملی به خارج به دلیل سوبسید های دولتی بوده است که اکنون دامنۀ آن به میلیاردها دلار درسال کشیده شده و ارث به جامانده از سده های گذشته می باشد.

مسبب اصلی گسترش فساد و بی اخلاقی در کشور دو قشر بوده و هستند که باوجود تضاد ظاهری از یک وحدت پنهان بهره مند هستند. قشر اول، همین روحانیتی است که با ساختن دینی جدید البته به نام شیعه و اسلام، با ساختن و تزریق انواع خرافات، سلطۀ فرهنگی و اقتصادی خود را برجامعه عملی ساختد. و قشر دوم، روشنفکران ضد دین که با تبلیغ گسترده به سود قشر اول سعی داشته و دارند تا دین واقعی را، همان تبلیغ کنند که آنها ساخته اند. دراین مورد حیدری درهر دو جبهه می جنگد. می بینیم که رسانه های وابسته هنگامی که یک بز کوهی شکار می شود، هیاهو به پا می کنند اما وقتی یک مرجع دینی پیدا می شود که کارعلمی و خردورزی و اجتناب از خرافه را برای شاگردانش تبلیغ می کند، فشار بر او را سانسور می کنند تا مخالفان حوزوی او بتوانند با خیالی آسوده او را همانند گذشتگانش از سر راه بردارند.

متأسفانه بخش بزرگ کنشگران کشور در فساد وبی اخلاقی وخرافه غوطه می خورند وبه تلاش بزرگان واقعی خودشان ارج نمی گذارند. البته این امر درتاریخ ما کم سابقه نیست و کشور محتاج به یک انقلاب اخلاقی می باشد.

کشورما را مجوعه ای از جریانات نه خیلی روشن و ناروان و تاریک روشن تشکیل می دهد. جریانی به نام اصولگرا، جریانی به نام اصلاح طلب، دیگری ملی- مذهبی، آن دیگر ملی و جریانی دیگر استقلال و آزادی و چپ و راست و.... فضای سیاسی کشور را ایجاد کرده اند. کمتر کسی در این جریانات وجود دارد که بگوید مخالف استقلال و آزادی است. و کمتر کسی پیدا می شود که تعریف روشنی از مفهوم استقلال و آزادی ارائه دهد. خارج از این دسته بندی ها، طیفی متشکل از جریانات مختلف، از ابتدای انقلاب توانست با تعریفی خشونت آمیز از دین، قدرت را در دست گیرد. این تعریف از دین را جز از درون حوزۀ علمیه قم نمی شد ایجاد کرد. به همین دلیل تمامی روحانیانی که با این تعریف هماهنگ نبودند را از میان برداشتند واکنون نوبت به آیت الله حیدری رسیده است. فساد های اقتصادی وغیر اقتصادی در بالاترین سطح در حاکمیت رسیده است. اینها همه ایرانی هستند و هم وطن. درد کشور اصول گرا و اصلاح طلب و غیره و ذالک نیست، درد کشور نبود ارج و قدربرای اخلاق که هدف اصلی دین بوده می باشد.

 

 

 


۱۳۹۹ مهر ۳۰, چهارشنبه

نقش کنشگران در تشکیل نظام استبدادی

استبداد به معنی خودسری و خودرأیی است. درسیاست هم به مفهوم حاکمیت فرد و گروه کوچکی بر یک جامعه می باشد. به معنای اول این واژه، در این جهان پهناور، مستبد فراوان یافت می شود. به خود واطراف خود که بنگریم، انواع کم وزیاد کردار استبدادی را در افراد مشاهده خواهیم کرد. درچنین اوضاعی، خارج از انتظار نیست که هرکس در رأس کشوری قرار گرفت، خوی استبدادی درسر نپروراند، حتا در کشورهای واقعا دمکراتیک. اما آنچه دراین میان مهم است دامنۀ کردارفرد مستبد می باشد و آن محدود است به میدانی که در اختیار دارد ویا دراختیار او قرار می گیرد. درجریان انقلاب وتا قبل از سقوط رژیم سابق، خمینی یک نفر بود. جریان انقلاب از خیابان به سوی او هدایت می شد و او ابتکار چندانی در جنبش مردم نداشت ونقش سخنگوی جنبش مردم را بازی می کرد. از زمانی که این سخنگوئی اورامجبور به مدیریت کشور کرد، به سیاسیون پناه آورد و آنان را به کار دعوت نمود. دسته ها وگروه های گوناگونی که اغلب از دیدمردم ناشناخته بودند، خود را به او رساندند وبه مثابه بازوان اجرائی مدیریت، جدا از سیاسیون شناخته شده، رفته رفته به دور او جمع شدند و دیگر او به مثابه فرد، یا رهبر انقلاب، جای خود را به سامانه ای داد که در دورترین نقاط کشور عمل می کرد. هرکسی به نام این سامانه خودسری می کرد و اوهم گرفتار در این سامانه، راه پس و پیش برای خود نمی دید. اوائل انقلاب کسی به من گفت فلانی (درکمیتۀ انقلاب) یک خانم مجاهد را که نشریه می فروخته بغل کرده و در خودرو گذاشته و به کمیته برده است. من اورا دیدم واعتراض کردم که مگر فروختن نشریه ممنوع است که طرف را به این بهانه بغل می کنی؟ بگومگو بالاگرفت. گفتم آیا این کار به دستورامام بوده است؟ به اسلحه اش اشاره کرد وگفت با این خواهر ومادر امام را هم... گفتم این است ولایت فقیه؟ البته در سطح بالاتر هم با خود خمینی مستقیم این رفتارها از سوی مؤتلفه و حزب جمهوری اسلامی می شد که قبلا در چند نوشته به آن اشاراتی کرده بودم. دراین اوضاع، آیا می توان تمامی جنایات و فساد را درکشور پهناورمان ازعملکرد آن یک نفردانست؟ چگونه دست او توانست به هزاران دست رشد پیدا کند تا این فجایع را ببارآورند؟ از این راه درمی یابیم که حاکم مستبد فرد نیست، بلکه یک سیستم یا سامانه است که عمل می کند. بنابراین، کسانی که درساختن چنین سامانه ای، با هرهدفی، دست دردست یکدیگرمی گذارند، درآن استبداد ازمسئولیت برابر برخوردار هستند. مسئولیت یکی است، اما با جرم های گوناگون و کم و زیاد. خمینی دربرقراری این نظام خودکامه همان اندازه مسئولیت دارد که عملگان سازندۀ آن. وقتی سامانه ساخته شد، از رهبر تا آخرین ردۀ آن که درون سامانه هستند خود، به کارگزاران وعملگان آن سامانه تبدیل می شوند. کسانی که سامانۀ استبدادی رضا شاه را سازمان بخشیدند و قراردادهای ننگین ایران فروشی را امضاء کردند، بعد از او به حاشا کردن مشغول شدند و حتا امضای خود را حاصل زورگوئی او قلمداد کردند وخود را بی گناه خواندند. معلوم نیست برخی ازکنشگرانی که در ساختن سامانۀ استبدادی حاکم، در لحظه به لحظۀ آن با جدیت و فداکاری خسته ناپذیری، از کودتای خرداد 60 تا استقرار کامل آن شرکت داشتند، بر چه پایه و اساسی ازاِعمال زور وقدرت این سامانه شکایت دارند؟ واکنون که به هر دلیلی به گذشته انتقاد دارند، خود را به بیگناهی می زنند و رسا و روشن از مردم عذرخواهی نمی کنند؟ چگونه می توانند همانند تقی زاده ها از امضای قراردادهای ننگین دست خود را بشویند وهمه را به گردن مستبد بودن رضاشاه بیندازند؟ وبگویند اگر من نبودم کسی دیگر امضاء می کرد! وباید گفت اگر آن کسی دیگرهم نبود؟ رضاشاه هم نمی توانست قلدری کند. قرارداد خائنانۀ الجزایر و برجام هم نمونه هائی ازآن قماش هستند که گناهش را به گردن خمینی و خامنه ای می گذارند. خمینی به تنهائی جنگ را هشت سال ادامه نداد و نمی توانست ادامه دهد. کسانی که در آستانۀ پایان دادن به جنگ در خرداد 60 در برکناری بنی صدر ازفرماندهی کل قوا برای خمینی دست می زدند، مسئولان اول ادامۀ جنگ وآن همه خسارات وارده به کشورهستند.

اکنون اسلحۀ آن کمیته چی ابتدای انقلاب هزاران برابر شده است، دست زنندگان برای خمینی با چپاول ثروت های ملی به مهره های اصلی نظام تبدیل شده اند وبرخلاف ابتدای انقلاب به کار خود نظم داده اند. بغل کردن دختر روزنامه فروش، اکنون ظاهری قانونی به خود گرفته است. چند روز پیش، خانمی بدون روسری درشهری دوچرخه سواری می کند. از او فیلم می گیرند و در فضای مجازی انتشار پیدا می کند. عده ای تجع کرده وبه بی حجابی اعتراض می کنند← امام جمعه معترض می شود← نیروی انتظامی او را دستگیر می کند← به قوۀ قضائیه تحویل میدهد← ظاهرا درقوانین بی حجابی جریمۀ نقدی دارد، اما دراینجا اجرای قانون مطرح نیست زیرا "قلب امام زمان" به درد آمده است. واگر به ابتدا، یعنی امام جمعه برگردیم، حوزۀ علمیه را می بینیم که باید آن را راضی کرد و برای ترساندن جامعه و بازداشتن دیگران از تکرار جرم، قضیه را اگرچه درعمل هم نباشد، اما دررسانه ها وایجاد تجمعات مهم جلوه داد وتنبیه سختی را برای آن خانم در نظر گرفت. درحقیقت همان هرج ومرج ابتدای انقلاب با رونمائی دیگر در جریان است.

به این ترتیب به اهمیت مسئولیت تک تک کنشگران در ساختن، استقرار و استمرار سامانۀ استبداد پی می بریم. اهمیت وجود تک تک این کنشگران که عملگان سامانۀ استبدادی هستند در دوام این سامانه به حدی است که به راحتی دستشان در دزدی ها و اختلاس ها و جنایات باز است وبه دلیل همین موقعیت، با خیالی آسوده به فسادشان ادامه می دهند. البته باید این مهم را در نظر داشت که اختلاس گران دودسته هستند، اختلاس گرانی که بابت آن برای حفظ سامانه اقدام عملی می کنند و اختلاس گرانی که طفیلی هستند و فقط از موقعیت موجود استفاده می کنند. گروه اول کسانی هستند که باوجود فساد همچنان در رأس امور قراردارند و به کار فساد بدون دغدغه ادامه می دهند. گروه دوم حالت متزلزلی دارند که گاهی قربانی فشار های مردم می شوند، آنان در صورت لزوم به محاکمه کشیده می شوند. مانند معاون قوۀ قضائیه که اکنون در زندان است. هرگاه این سامانه شکسته شود، که تجربۀ بشر نشان داده است که شکسته خواهد شد، راه تحول باز می گردد. اما جامعه باید آمادگی تحویل گرفتن کشور را داشته باشد تا از تشکیل سامانۀ جدیدی همانند ابتدای انقلاب جلوگیری کند و مجالی به افراد و تشکل های تمامیت خواه ندهد. در این مورد کنشگران سالم و میهن دوست و حق شناس باید به اهمیت وجود خود پی ببرند و تمامی وقت خود را برای استقلال و آزادی و آبادی و عدالت اجتماعی کشور اختصاص دهند.


۱۳۹۹ مهر ۲۵, جمعه

واقع گرائی خرافی - واقع گرائی حق مداری و انقلاب

میرزا حسین نوری در كتاب نجم الثاقب می نویسد:  شيخ حسن بن مثله جمكرانى، سومين سفير حسين بن روح نوبختى، یکی از نواب اربعه می گويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند: برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است. آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است. آن پير حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود. حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود: برو به حسن مسلم کشاورز بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند. ...آقا فرمود: برو و آن رسالت را انجام بده، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.

چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند: بزى در گله جعفر كاشانى است، آن را خريدارى كن و بدين مكان آور و آن را بكش و بين بيماران انقاق كن. هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد. .....چون به نزديك روستاى جمكران رسيديم، گله جعفر كاشاني را ديديم، آن بز از پس همه گوسفندان می آمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آن را نديده بودم. به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فدا شفا يافت. .... ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را بنا كرد و آن را با چوب پوشانيد.

متن پراز تناقض و سخیف وشرک آلود بالا که مسجد جمکران برپایۀ آن بنا شده است، گذشته ازحاکی بودنش بر بیماری حاد روانی راوی، گویای غصب زمین و مصادرۀ اموال کشاورزی نگون بخت، آنهم به فرمان امام زمان و بفرموده خدا، می باشد که دوازده قرن پیش، به دست یک روحانی قم به اجرا درآمده است.

بیش ازهزارسال بعد ازاین واقعه، دراردیبهشت 1358چندتن از روحانیون قم درمقام اعضای هیئت امنای مسجد جمکران برای توسعۀ آن از بودجۀ کشور از آیت الله خمینی کسب اجازه می کنند وایشان درجواب می نویسد: آنچه را حضرات آقايان مدرسين تصويب کرده اند، مورد تاييد اينجانب مي باشد. آقای خامنه ای هم هنگام انتصاب تولیت جمکران، این مکان را مقدس خواند.

بنا بر خبر خبرگزاری حوزه، آیت الله مکارم شيرازی در ديدار شهردار و مسئولان جمکران می گوید: واقعيت اين است که مسجد مقدس جمکران شکل جهاني به خود گرفته و بعضي اصرار دارند از عظمت آن بکاهند و درصدد تشکيک و ترديد آن هستند.

بنابراظهارات ایشان، اکنون مسجد جمکران به یک "واقعیت" تبدیل شده است. بانگاهی کوتاه بر سیر تولد و بلوغ وتثبیت این "واقعیت"، درمی یابیم که "توهم" فردی روانی، یا توطئه و دسیسه ای برای غصب اموال کشاورزی تیره بخت، به بنا وعمارتی (مسجد) معجزه گربدل می شود که قابل دیدن ومشاهده کردن است. با گذشت بیش ازهزار سال این ساختمان درپی تصمیمی سیاسی با اموال عومی گسترش می یابد، آنگاه مقدس می گردد. به بیان دیگر، اساس "واقعیت"ی که دید وبینش ودرک مریدان را چنان به خود آلوده کرده و قوۀ تعقل راازآنان چنان ستانده که حل مشکلات خود را درگرو اجابت آن عمارت غصبی می دانند، توهمی بیش نبوده است. به این ترتیب، واقعیتی که ریشه درتوهم و خیال و تصور انسان دارد، واقعیتی است ساخته و پرداختۀ سلطه گری به هدف بهره برداری ازساده اندیشی وخرافه پروری مردم. اما آن واقعیتی که برحق وحقوق انسان بنا گردیده باشد، واقعیتی است که می توان برای آن ارزش قائل شد و سرمشق زندگی خود قرارداد.

مفهوم واقع گرائی سیاسی که از غرب به مارسیده است و درپراگماتیسم جلوه ای ازخودرا نشان میدهد، حق را همان می انگارد که واقعیتهای اجتماعی می باشند. بنابر آن چه گذشت، این واقعیت ها می توانند بر مبنای توهم، تصور، دسیسه، ویا حق و حقوق پدید آمده باشند. به دلیل اینکه واقعیت های موجود درجوامع غربی فرآورده های سلطۀ سرمایه داری هستند، درعمل، روشنفکران واقع گرا کارگزاران صاحبان سرمایه های بزرگ می باشند. نمونۀ آن را درزمان حملۀ امریکا به عراق دیدیم که چگونه روشنفکران واقع گرا و پراگماتیست آمریکائی، حقوق بشر و دمکراسی را به فراموشی سپردند و از جرج بوش برپایۀ "واقعیت"های موجود ( دروغ وجود بمب های کشتارجمعی درعراق) حمایت کردند. برای این بخش ازواقع گرایان، "حق" مفهومی ایده آلیستی است که پایه ای درواقعیات ندارد. از منظری متفاوت، واقع گرائی و پراگماتیسم درنقطۀ مقابل عقل گرائی یا خردورزی قرارمی گیرند. به بیان دیگر، آن واقع گرائی جدا ازحقوق وخردورزی، عقل را تسلیم و زندانی وضع موجود (واقعیات) کرده و عملکرد عقل را درآن محدوده قرار می دهد. بنابراین، فعال سیاسی واقع گرا قادر به بیرون رفتن از "واقعیت ها" و ایجاد تحول درجامعه نمی گردد. زیرا تحول یا انقلاب به معنای خارج شدن از واقعیات اجتماعی بمنظور جایگزین کردن آن دسته از واقعیت های جامعه که بر مبنای حقوق انسان نیستند با واقعیت های بیانگر این حقوق می باشد. به بیان دیگر، انقلاب یعنی تغییر واقعیت های متوهم به واقعیت های حقوق مدار و اصلاحات یعنی ترمیم واقعیت های متوهم.

به دلیل قبول واقعیت ها، واقع گرای سیاسی برای ایجاد رشد و بهبود اسباب زندگی مردم ناچار به روی آوردن به اصلاحات می شود. اما باید دید آیا درواقعیات اجتماعی ای که در نظامی استبدادی و بر پایۀ توهمات و تصورات و دسایس، به هدف سلطه گری بنا شده باشند امکان اصلاح وجوددارد؟ برای یافتن پاسخ به همان مثال زندۀ مسجد جمکران که درهزارسال پیش – بنا بر روایت بالا- برمبنای توهم و تجاوز به حقوق یک کشاورز بنا گشته بود بازمی گردیم. ببینیم اصلاحات انجام شده درآن با بیت المال توسط "واقع گرایان" درکدامین سمت و سودرحرکت اند؟ آیا درجهت تثبیت و فزونی بخشیدن به توهمات و خرافات و تجاوزات به حقوق مردم و بیت المال پیش می روند یا درجهت احقاق حقوق و خدمت به مردم در حرکتند؟ فرض کنیم خمینی به جای تمکین به تصمیمات اصلاحی "علمای حوزه"، عقلانی عمل می کرد و درآن بنا تحولی انجام می داد و از آن مکان بیمارستانی، تیمارستانی، کتابخانه ای ایجاد می شد، علاوه بر منافعی که می توانست برای مردم داشته باشد، از سماجت برخی از "روحانیان" درگستراندن بیماری مزمن خرافات بین مردم و ضرر زدن به بیت المال جلوگیری کرده بود. اما انقلاب برای او تمام شده بود وهدف اصلی اوتحکیم نظام تازه پاگرفته و قدرت بدست آمده با اصلاحات بود. "اصلاح" سازگاربا قدرت، جمکران سازی ها راایجاب می کرد. درنتیجه، می بینیم که اصلاح کردن در"واقعیت" ی که مبنای حقوقی ندارد، درحقیقت افساد است و بهتراین است که این گونه اصلاحات انجام نشوند. دراین مثال به روشنی می بینیم که چرا باوجود خواست وتلاش گروهی از اصلاح طلبان، وضع مردم درطی چهل سال عمر نظام پیوسته رو به وخامت می گذارد واصلاحات اثر معکوس از خود برجای می گذارند.

به هرحال، بسته به نوع حاکمیت در هرجامعه ای، فعال سیاسی عقل گرا، در چهارچوب "واقعیات" آن جامعه که "قدرت" ایجاد کرده است عمل می کند. در نظام های استبدادی که به ضرس قاطع واقعیات اجتماعی برمبنای باطل و به دورازحق و حقوق مردم استوارند، فعال سیاسی و روشنفکر واقع گرا و پراگماتیست در حقیقت و به ناچار، کارگزار قدرت و عملۀ استبداد می شود. به همین دلیل بود که آقای خاتمی درپایان حکومتش باتعجب متوجه شد که درطول ریاست جمهوریش کارگزاری بیش نبوده است.

نظام جمهوری اسلامی را چهل سال پیش ما مردم درکم آگاهی وقبل از تجربه بااعتماد همه جانبه به رهبری انقلاب برقرارکردیم. به ما خیانت شد و در پناه جنگ، نظامی درسلطه گری و استبداد و درنتیجه فاسد را شکل دادند. روشنفکران و دولتمردان واقع گرا و پراگماتیست سالم ما آن را مقدس خواندند و برای حفظ آن نظام از جنایات و تجاوزات ومفاسد چشم پوشیدند و همواره می پوشند. واقعیات جامعۀ ما اکنون همانند مسجد جمکران منطبق برفرآورده های استبدادی است که برمبنای دروغ، تزویر، فساد، تجاوز به حق و پوشاندن آن به نام دین، خلف وعده و ظلم و تعدی و... بناگشته است.

به این ترتیب، "حفظ نظام" به معنای نگهداری و تداوم این "واقعیت"ها می باشد که کنشگران درون نظام همواره برآن تأکید می ورزند. آزادی و استقلال و قانون و حقوق و... همه وهمه برمبنای "واقعیت" های موجود تعریف می شوند نه برمبنای حق. برای مثال می بینیم و می شنویم که سران نظام خود، همواره ازآزادی و مردمسالاری و عدالت و کرامت انسان سخن می گویند، اما همینکه یک فعال سیاسی حق گرا یا یک دانشجو، گارگر، ویا معلمی که خارج از باند قدرت سیاسی باشد ندای آزادی وعدالت و کرامت انسان سر می دهد، او را مورد موأخذه و تنبیه وزندان وشکنجه قرارمیدهند. دلیل این دو گانگی برخورد بایک مقوله آن است که این ندا واین آزادی از نوع حق هستند و از چهارچوب "واقعیت"های موجود بیرونند. و آن چه نظام به مردم وعده می دهد از نوع ودر درون "واقعیت" های اجتماعی ساخته و پرداختۀ نظامی استبدادی هستند.