این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

روش احمدی نژاد و منش روحانی


میزان سنجش کارکرد حکومت روحانی از آغاز به دست گرفتن مدیریت دستگاه اجرائی، حکومت احمدی نژاد بوده است. هر تحلیل و یا گزارش از عمل کرد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و ... وسیاست خارجی حکومت روحانی، هر اظهار نظری که از سوی تحلیل گران دولتی و غیر دولتی، حتا خارج ازکشورکه نظر مناسبی به روحانی دارند به عمل می آید، پیش بندش دوره احمدی نژاد می باشد. گوئی دوران زمام داری احمدی نژاد بر تمامی زوایای مدیریتی کشور قفلی زده است که به این سادگی ها باز نمی شوند. گوئی در دوران حکومت او، ایران آباد و سرافراز و شاد و ثروتمند، به ایرانی بدل شده است که می بینیم! گوئی احمدی نژاد همانند ماده رادیواکتیو، ایران آباد وسالم و خالی از فساد را چنان آلوده کرده که محال است بتوان به این زودی ها اثرات آن را خنثا نمود. شاخص عمده این برخوردها هم تشدید تحریم ها در دوران احمدی نژاد می باشد. گوئی قیافه احمدی نژاد، طرز سخن گفتن و پرخاش گری او پایه و اساس تحریم ها  را تشکیل می دهند و کسانی که تحریم ها را اعمال کرده و می کنند، بر اساس تحریکات او تصمیم گرفته اند. کم تر به تحریم کنندگان و انگیزه آنان از تحریم پراخته می شود. تحریم هائی که از ابتدای انقلاب اعمال شدند و در طول زمان به تدریج بر دامنه آن ها افزوده گردیده است. انگیزه تحریم ها چه بوده اند؟ چرا در دوران حکومت خاتمی خوش لباس و خوش تیپ وخندان و مودب و آرام ومتین، تحریم کنندگان حاضر نشدند اندکی کوتاه آیند و حتا به صورتی موقت تحریم ها را بردارند؟ آیا حاکمیت ایران نمی خواست تحریم ها برداشته شوند یا تحریم کنندگان نمی خواستند، و یا هر دو؟ "روش احمدی نژاد" چه خللی در روند تحریم ها ایجاد می کرد که مورد غضب قرار گرفت؟ و در این میان، آیا کلید روحانی می تواند نقشی ایفا کند؟ و آن نقش چه می تواند باشد؟ این ها سئوالاتی هستند که لازم است به جای صرف وقت برای احمدی نژاد، از سوی تحلیل گران پاسخی در خور، به آنها داده شود.
در نیمه اول آبان 1390، احمدی نژاد در جلسه فعالان انتخاباتی خودش چنین می گوید:" به حضرت آقا گفتم این ها خیلی تند می روند و به تذکر شما هم گوش نمی کنند. گفتم بگذارید به <<روش احمدی نژادی>> همه شان را ساکت کنم. حضرت آقا فرمودند کشور فعلا سکوت می خواهد". بنابراین، به نظر خامنه ای "روش احمدی نژادی"، "فعلا" برای کشور صلاح نیست و فعلا کشور محتاج سکوت است. چه عواملی کشور را محتاج به سکوت کرده اند؟ نقش تحریم ها در به وجود آوردن این احتیاج تا چه اندازه ای هستند؟ و بنابراین، ادامه تحریم ها که بدون شک به ضرر مردم است، به سود کدام جناح ها می باشد؟ و آیا روی کار آمدن روحانی به معنای تحول در سیاست داخلی است یا نوعی دیگر ازادامه حکومت احمدی نژاد می باشد؟
از نظر مبتکر و مجری اصلی تحریم ها یعنی آمریکا، علت آن روشن است، زیرا بارها اعلام کرده که ایران باید در خط منافع آمریکا عمل نماید. تحمیل وطولانی کردن جنگ ایران و عراق از سوی غرب و استبداد داخلی، به سود غرب و به زانو درآوردن خمینی از یک سو، و از سوی دیگر، به استقرار مجدد استبداد و درهم شکستن انقلاب وآرزوی مردم سالاری انجامید. به همین ترتیب، اعمال تحریم ها و طولانی کردن آن، هدفی جز به زانو درآوردن ایران در برابر خواست های ابر قدرت آمریکا را دنبال نمی کند.  خواست های آمریکا در حال حاضر، عمدتا در رابطه با سیاست خارجی ایران در منطقه متمرکز می باشند. در مورد سیاست های داخلی که کانون آن فعالیت های هسته ای می باشند، بیشتر بهانه و ابزار فشاری است برای تغییر همان سیاست خارجی که این جا شرح آن مورد بحث ما نمی باشد. محتاج بودن کشور به "سکوت" از دید خامنه ای، خود به تنهائی برای نشان دادن اهمیت اثرمخرب اعمال تحریم ها کافی به نظر می رسد. نتایج عملی و عمده این "احتیاج به سکوت" عبارتند از در سکوت ماندن لیست کذائی در جیب احمدی نژاد، روی کار آوردن روحانی از سوی خامنه ای، تهدیدات اخیر سپاه در مورد کنترل سیاست های داخلی (انتخابات)، و بازهم تهدید بسیج و نشریات وابسته، از سوی سپاه برای اجرای برنامه "سکوت" ی که "فعلا" کشور به آن نیاز دارد. این دخالت های حساب شده اخیرسپاه معنائی جز تاکیدی مبنی بر پشتیبانی خامنه ای از روند گفتگوها ندارد و دو امر مهم را آشکار می ساز. اول این که آمریکا هیچ گونه دخالتی در امور داخلی ایران نمی کند و این دخالت های سپاه در سیاست داخلی مخالف روند گفتگوها نیستند، و بلکه لازمه آنند. امر دوم این که در صورت رسیدن به توافقی، سپاه ضامن اجرائی آن می باشد و از این پس ایران نمی تواند به نام تندروهای داخلی توافق احتمالی را زیر پا بگذارد.  دیداراخیر جمعی از اصلاح طلبان و اطرافیان هاشمی رفسنجانی با روحانی و تقاضای جلب توجه او به هاشمی و خاتمی و روحانیت، نشان می دهد که روحانی جبهه آنان را رها کرده ودر حال حاضر به نمایندگی از سوی خامنه ای تمامی نیروی خود را در مرمت رابطه ایران با آمریکا معطوف کرده است.
بدون شک، نه موقعیت کنونی ایران مانند دو دهه پیش است و نه آمریکا در وضعیت سابق خود قرار دارد ونه منطقه در بحران فعلی قرار داشت. با وجود این، بعید به نظر می رسد آمریکا از موقعیت مسلط خود کوتاه آمده و به منافع و حقوق ملی ایران احترام بگذارد. می دانیم "روش احمدی نژادی" جواب نداد. به بیان دیگر، به قول خودش "فیفتی-فیفتی بیاید بنشینیم پشت میز صحبت کنیم" را آمریکا نپذیرفت. حال باید دید "منش روحانی" با وجود تحولاتی که در منطقه به سود ایران رخ داده اند، و لزوما کوتاه آمدن خامنه ای در پاره ای موارد، تا چه اندازه موفق خواهد بود. موفقیت این گفت و گو ها به طور قطع به سود خامنه ای که مبتکر اصلی آن است تمام خواهد شد. زیرا محال است او کوتاه آمدن احتمالی را بدون توجه به شرایط داخلی و تقویت خویش به عمل در آورد. و هرگاه گفتگوها به شکست انجامند، باز هم خامنه ای در برابر جناح های مقابل امتیاز گرفته زیرا آنها طرف دار حسن روابط با آمریکا بوده اند و گناه شکست را متوجه آنها می کند، به این عنوان که حسن روحانی در ظاهر از آن جناح ها نمایندگی می کند. شاید دیدار اخیر بیش از سی نفر از هر سه جریان هاشمی و اصلاح طلبان و روحانیون، و تقاضای توجه نشان دادن حسن روحانی به آنها، در جهت نشان دادن فاصله گرفتن روحانی از آنان برای چنین روزی باشد.
در هر حال نتیجه گفت و گو ها هرچه باشد، به معنای رفع کامل تحریم ها نخواهد بود زیرا در ایران یک صدائی نیست. دلیل آن هم نداشتن مشروعیت ملی حاکمیت می باشد. به این معنا که نظام حاکم در ایران، نه یک نظامی است که درعمل، دارای یک حاکم بلامنازع باشد که بر تمامی نهاد های مدنی و سیاسی اشراف کامل داشته باشد و نه یک نظام دمکراتیک است که دارای مشروعیت مردمی باشد. بنابراین، هر توافق احتمالی که صورت گیرد، به دلیل نداشتن یک ضمانت اجرائی محکم (حاکمیت ملی یا استبدادی از نوع عربستان) نمی تواند به پایان دادن به تمامی تحریم ها بیانجامد.
برای خلاصی ازاین مخمصه جدی که کشور در آن قرار گرفته به نظر می رسد یک راه بیشتر وجود ندارد و آن باز گرداندن حاکمیت به مردم است. برای سر نکشیدن جام زهری که قدر مسلم تلخ تر از پذیرفتن قطع نامه می باشد، خامنه ای باید رمینه رشد خط استقلال و آزادی در داخل کشور را فراهم آورد. روزگاران نظام ولایت فقیه سر آمده است. بخواهیم یا نخواهیم، دیر یا زود، این نظام رفتنی است. چگونه رفتن آن در حال حاضر در دستان خامنه ای می باشد. اگر او بخواهد در تاریخ ماندگار شود، باید خطراتی که از هرسو جریان استقلال و آزادی را در داخل تهدید می کنند ازبین ببرد. این خط در فطرت انسان ها نهفته است و با مردم این همانی دارد. همان خطی است که مردم را با انقلاب بر استبداد پیروز گردانید. با زنده شدن انقلاب، ایران آزاد اندیش و مستقل، خواهد توانست در برابر هرقدرتی، استقلال خویش را پاس دارد و با سربلندی از این بحرانی که در آن قرار گرفته است، خلاصی یابد.


۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

ایران افسرده و وظیفه فعالان مدنی و سیاسی


اظهارات اخیر روحانی در مورد آزادی و دخالت ندادن دین در دولت و تبلیغات جنجالی پی آمد آن، "ترور" مه آفرید امیرخسروی  و بهت عمومی از اعدام او، واظهارات علنی فرمانده سپاه در دخالت در امور سیاسی برای عادی نشان دادن آن، وضعیت جدیدی را نمایان می کنند تا مروری بر صحنه اجتماعی و سیاسی کنونی ایران به عمل آوریم.
در ابتدا شاید لازم باشد نظری اجمالی به ترکیب فضای سیاسی درون نظام داشته باشیم. می دانیم که از همان سال های ابتدای انقلاب و به یاری جنگ، نظام حاکم، نظام "خودی ها" شد و "ناخودی ها" با انواع خشونت کنار زده شدند. پس از جنگ و به خصوص بعداز فوت خمینی، "خودی ها" در برابر یکدیگر قرار گرفتند. این بار جنگ قدرت میان خودی ها شروع شد تا به انتخابات 1388 رسید که در آن انتخابات، احمدی نژاد که از خودی های حاشیه ای بود به کمک رهبر برمسند پست ریاست جمهوری ابقاء شد. طیف مقابل، متشکل از رفسنجانی و اصلاح طلبان و با پشتیبانی روحانیون حوزه، با این دخالت آشکار و مستقیم و مصرانه خامنه ای، آینده خود را در خطر دیده جبهه ای تشکیل دادند تا بتوانند جلوی او بایستند. نظام به جریانات زیر تقسیم شد:
1- رهبری
بنابرقانون اساسی، رهبر حاکم بلامنازع کشور می باشد. آن چه خامنه ای را در جایگاه رهبری تقویت می کند به این قرارند: 1- اختیارات رهبری در قانون اساسی (شورای نگهبان از مهم ترین اختیاراتی است که به مثابه ابزار دخالت در تمامی قوا عمل می کند) 2- لزوم تقویت نظام ولایت فقیه از سوی تمامی خودی ها از بیم فروپاشی 3- در دست داشتن نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و وجود فسادهای گسترده در درون تمامی جریانات خودی (به مثابه نقطه ضعف آن ها) 4- دردست داشتن عملی نیروهای نظامی و انتظامی به خصوص سپاه پاسداران، هرچند که بسیاری از فرماندهان پائین و پرسنل از طیف های دیگر، حتا مخالف نظام باشند 5- پشتیبانی و تقویت نظام ولایت فقیه توسط جریاناتی از "غیرخودی ها" نظیر نهضت آزادی و ملی-مذهبی ها که بعد از کودتای خرداد 1360 و عزل اولین رئیس جمهوری، با توجیهات بی پایه و اساس توانستند جوانان ناراضی را با نفی "تندروی و رادیکالیزم" در چارچوب نظام ولایت فقیه نگه دارند و ضربه قابل توجهی به خط استقلال و آزادی وارد آورند که نتیجه آن، به نوبه خود، تقویت نظام ورهبری می باشد 6- تهدیدهای خارجی یکی از عمده ترین عوامل تقویت مقام رهبری به مثابه گرد آورنده ابزارهای بازدارنده در برابر خطر تهاجم اجنبی می باشد. این تهدیدها از سوی کشورهای انیرانی و یا از سوی دسته جات مخالف ایرانی که در استبداد با حاکمیت فعلی اشتراک دارند، اعمال می شوند 7- و بالاخره "خطر" برقراری دمکراسی در ایران از دیدگاه سلطه گران یا همان "جامعه جهانی" که نقشی اساسی در استقرار و استمرار مجدد استبداد درایران بعداز انقلاب، ایفا کرده و می کنند 8- نبود یک بدیل مردم سالار مدافع استقلال و آزادی در داخل کشورکه به نظر می رسد از چنان اهمیتی برخوردار است که حاکمیت نتوانست دو فعال سال خورده این جریان، یعنی داریوش و پروانه فروهر را تحمل کند و آنان را با وجود سال خوردگی به شهادت رسانید. البته طیف ها و افرادی که از نظر موقعیت اجتماعی و مالی حائز اهمیت اند هم جزء جریان رهبری به حساب می آیند، اما به دلیل موقعیت قوی رهبر، در عمل بیشتر به صورت طفیلی برای منافع خود عمل می کنند تا تقویت این جریان. به علاوه، از ابتدای رهبر شدن، خامنه ای سعی فراوان برای جذب جوانان به خصوص دانشجویان به عمل آورده که تا اندازه ای موفقیت هم کسب کرده است.
2- جریان هاشمی و اصلاح طلبان
این جریان از طیف هائی با اندیشه و کردارمتفاوت و گاهی متضاد تشکیل شده است. اما در یک نقطه مشترکند و آن مجبور کردن خامنه ای برای باز کردن راه، جهت بازگشت آنان  به قدرت می باشد. ابزار آن چنانی در اختیار ندارند و مهم ترین پشتوانه آنها میلیاردرهائی هستند که در فرصت حاکمیت رفسنجانی و خاتمی با رانت خواری به ثروت های زیادی دست یافته اند. بر خلاف خامنه ای، از دفع جوانان و دانشجویانی که به هر دلیلی به آنها اقبال نشان می دهند غافل نمی مانند و ارزش چندانی برای این نیروی واقعی اجتماعی قائل نیستند. بیشتر در خط بوروکراسی و نخبه گرائی و فامیلی عمل می کنند. برای جذب جوانان، گفتمان و نظریه ای در اختیار ندارند. تئوریسین آنها افراد شاخص نهضت آزادی و ملی- مذهبی ها هستند که دست چندان پری در این زمینه ندارند تا منبعی برای جذب افکار جوانان باشد و به تکرار همان فقه سنتی با زبانی دیگر بسنده می کنند. به دلیل خوی سلطه پذیری (اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه)، روابط حسنه ای با غرب و کشورهای نزدیک به غرب دارند به همین دلیل امیدشان به برقراری روابط ایران با آمریکا می باشد. ضعف بزرگ آنها در تناقضی آشکار می باشد که خود را درآن گرفتار کرده اند. از سوئی اعلام می کنند معتقد به ولایت مطلقه فقیه هستند، از دیگر سو از اوامر ولی فقیه سرپیچی می کنند. شاید به دلیل همین تناقض در گفتار و کردار و ضعف تشکیلاتی و نداشتن ابزار کافی باشد که به روحانیت حوزه نزدیک شده اند.
3- روحانیت حوزه
پس از خلع لباس شریعتمداری در مقام مرجعیت توسط خمینی و عزل منتظری از قائم مقامی رهبری، و حصر خانگی چند تن از روحانیون طراز اول، حوزه علمیه مرعوب خمینی نتوانست عملا برخلاف خواست اودر امورات کشور چندان دخالتی داشته باشد. اما در این امر بی کار ننشست. اوائل انقلاب، مشکینی و محمدیزدی و چند تن دیگر از اساتید حوزه نزد خمینی رفتند و از او اجازه خواستند تا از سهم امام و استفاده از بیت المال برای توسعه دادن مسجد جمکران اقدام نمایند. در مدت کوتاهی زیارت کنندگان این مکان بی پایه و تهی از واقعیت، به ده، پانزده، واکنون بیست میلیون نفر در سال بالغ گشت. شاید به جرات بتوان ادعا کرد این زائران از دست پرورد گان حوزه باشند. به این ترتیب، حوزه تا جائی که می تواند  با ثروت هنگفتی که از قبال رانت خواری و بودجه دولتی در اختیار دارد و با استفاده از رسانه های دولتی مشغول تحمیق مردم و تزریق خرافات و تعصب می باشد تا جامعه را برای پیاده کردن اهداف خود که تسلط کامل بر کشور است آماده سازد. 
پس از فوت خمینی، مراجع نمی توانستند ولایت یک روحانی در درجات پائین تر را بپذیرند. تصمیم گرفتند با نفوذ در حکومت و تقویت خود در قوه قضائیه موقعیت خود را در حاکمیت تحکیم بخشند. هرچند در زمان خمینی و بعد از روی کار آمدن محمد یزدی، قوه قضائیه در اختیار حوزه قرارگرفت، اما پس از فوت او، اشراف حوزه براین قوه پررنگ تر شد. علاوه براین، چماق داران و لباس شخصی ها و مداحان و دستجات عزاداران وارازل و اوباشی که توسط روحانیون رهبری می شدند و می شوند از ابزارکارسازی به شمار می روند که روحانیت جهت نفوذ خود و کسب موقعیت از آنها استفاده می کند. با گردآوری متعصبان و کوته فکران و افراد ساده لوح شب و روز در کوچه و خیابان برای مردم مزاحمت ایجاد می کنند. مسائلی نظیر جدا کردن زن و مرد در اتوبوس ها و دانشگاه و مزاحمت برای پوشش و حجاب و غیره از انواع تحریکات وفرآورده های این جریان می باشد. این نیروها بسیار کارساز می باشند و در سرکوب مردم و ایجاد رعب نقشی اساسی ایفا می کنند. برای مثال، برای ایجاد رعب ووحشت در یک دانشگاه چندین هزار نفری، بیست یا سی نفر از این قشر که در دانشگاه ها هم راه یافته اند، کافی می باشند. این نوع سرکوب و ایجاد رعب به نام "مردم" هزینه کم تری برای حاکمیت در بردارد تا دخالت مستقیم نیروهای انتظامی، اما به تقویت و نفوذ هرچه بیشتر روحانیت در حاکمیت افزوده و می افزاید و از این طریق جامعه را مرعوب کرده، به یاس و ناامیدی می کشاند تا آن را کار پذیر تر گردانده خطر اعتراض های عمومی را کاهش دهد.
آمیزش سه جریان
در حال حاضر دو جریان اخیر حول محور رهبری به صورت درآمیخته عمل می کنند. در همان حال، هرسه جریان با کوشش در تقویت خود، همواره در صدد تضعیف دو جریان دیگر می باشد.
خامنه ای با وارد کردن سپاه پاسداران در امور مدنی و غیر نظامی و هم چنین با نیروهای امنیتی تحت امر خودش، از نظر سلطه، موقعیتی برتر و بالاتر دارد. هدف اصلی او کنار گذاشتن تمام وکمال حوزه علمیه (کاری که با زنده بودن خمینی میسر نشد) از امورات دولتی است. در زمام داری اصلاح طلبان، حوزه تقویت شد و دخالتش را در امور جاری زیاد کرد به نحوی که محمد خاتمی و وزراء او مرتب با روحانیون حوزه در امورات اجرائی مشورت می کردند واز آنان تأییدیه می ستاندند. از زمان هاشمی تا آخر حکومت خاتمی، رانت های دولتی در اختیار خودی ها منجمله روحانیون و اشخاص نزدیک به آن ها قرار داده می شد. برای مقابله با این پدیده، خامنه ای پای سپاه پاسداران را در اقتصاد باز کرد که ضربه ای بزرگ برای رانت خواری خانوادگی و درعین حال "رونق اقتصادی" کشور وارد آورد. با روی کار آمدن احمدی نژاد، دست روحانیت در امورات جاری تا اندازه زیادی قطع شد و صدای مراجع را در آورد تا جائی که علنا به مخالفت با او بر خاستند. این برخورد در انتخابات 1388 به اوج خود رسید. با رد صلاحیت هاشمی، حوزه کمی عقب نشست به ترتیبی که جرأت دخالت در جریان حصر موسوی و کروبی را به خود راه نداد. در این دوران، حکومت احمدی نژاد از ملیت و ایرانیت سخن به میان آورد و حوزه را نگران آینده خویش ساخت. البته لازم به یادآوری است که سابقه  این گونه سخنان به قبل از حکومت احمدی نژاد برمیگردد که مورد استقبال اصلاح طلبان که رابطه حسنه ای با حوزه دارند، قرار نگرفته بود. برای مثال خامنه ای در دیدار با جوانان و فرهنگیان رشت در اردیبهشت 1380(بین دو دوره حکومت خاتمی) می گوید: "تمدن واقعی برای مردم ما تمدن ایرانی است، تمدنی است که متعلق به خود ماست، از استعدادهای ما جوشیده و با شرایط زندگی ما در هم آمیخته و چفت شده است." هرچند این بیانات را در رابطه با تمدن غرب ایراد می کند، اما تاکید بر ایرانی بودن تمدن به جای اسلامی بودن آن، جای شک باقی نمی گذارد که در کنار جذب جوانان، هدف اصلی را حوزه قرار داده است. وی در همان جا می افزاید: "جوانان عزیزمن، فرزندان من، دنبال تقلید نباشید. بر روی شیوه و راهی که درآن ذهن و اراده و ایمان شما قوی می شود و اخلاق شما پاک و آراسته می گردد، فکر کنید. آن گاه شما عنصری خواهید بودکه مثل یک ستون، سقف مدنیت این کشور و تمدن حقیقی این ملت بر روی آن قرار می گیرد." هربار که خامنه ای از این گونه اظهارات ایراد می کند، پاره ای از مراجع با الفاظ رکیک و تحقیر آمیز با او برخورد می کنند و نارضایتی خود را آشکار می کنند. اما در مورد حقوق، رضایت خود را از نقض حقوق مردم با سکوت خودشان ابراز می کنند.
شدید ترین برخورد اخیر حوزه با خامنه ای از ورای قوه قضائیه در اعدام برق آسای امیرخسروی رخ می نماید. همان طور که در بالا آمد، از مدتی قبل سپاه پاسداران در برابر مافیاهای اقتصادی قد علم کرده و وارد استفاده از رانت های دولتی می شود که اعتراضاتی جدی را، هم از سوی اقتصاددانان و هم از سوی جناح های مختلف سیاسی درپی آورد. برای ترمیم این پدیده، احمدی نژاد پای رانت خواران جدیدی را به میان کشید. می دانیم امیرخسروی در زمان احمدی نژاد و با یاری او کارخانجات بزرگ فولاد اهواز را از دست رانت خواران حکومتی که در حکومت های پیشین قوام گرفته بودند بیرون آورد که این مافیاهای سنتی را خوش نیامد. هم دستگیری او از میان صدها بدهکار میلیاردی و با سابقه ترموجب تعجب همگان شد، وهم ترور (به دست قوه قضائیه و به شکل اعدام) برق آسای اودر کم تر از دو روز از نوشتن نامه اش به خامنه ای همگان را در بهت فرو برد. در پی این "گستاخی" و شاید موارد دیگری که فاش نشده اند، مانند برنامه ریزی برای تصاحب مجلس خبرگان از سوی هاشمی و حوزه، فرمانده سپاه پاسداران شمشیر را از رو بسته و فیلمی را منتشر می کنند که در آن سردار جعفری تهدید به دخالت این بار رسمی، در انتخابات می کند.
امیدوارم  این سطور فشرده وخلاصه شمایل اوضاع سیاسی و اجتماعی واقعی کشور را به دور از طرف داری یا کینه ورزی نسبت به اشخاص یا گروه ها تا حدی به نمایش گذاشته باشند. نشان داده باشند که چگونه روحانیت حوزه یا به قول هاشمی رفسنجانی "اسلام فقاهتی"، طی 35 سال به صورتی خزنده انقلابی بزرگ را که به هدف استقلال و آزادی انجام گرفت، دگر گون کرد و بخش بزرگی از جامعه را در خرافات و خشونت و یاس و نا امیدی فرو برد. آن چه مهم است بدانیم این است که محال بوده و هست که روحانیان بتوانند بدون هم یاری دیگر اقشار فعال سیاسی و اجتماعی در این کار موفق گردند. جمع طیف هائی که به اصلاح طلب شهرت دارند، نقش تعیین کننده ای در روند آماده سازی مردم در پذیرش سلطه ولایت فقیه و فراموش کردن حقوق و کرامت خویش ایفا کرده و می کنند. از سوئی در قوام استبداد با ولی فقیه هم یاری و هم کاری می کنند و از سوئی به روحانیان از خدا بی خبری که در پی فرو بردن جامعه در خرافات اشتغال دارند، یاری می رسانند. وبرای تقویت خود، از پذیرفتن سلطه بیگانه هم هراسی در دل راه نمی دهند.
امر حائز اهمیتی که باید توجه زیادی به آن نمود این است که اختلاف این جریانات بر سر حقوق مردم و آزادی ها و دمکراسی نیست. ایراد دو جریانی که اکنون در برابر رهبر ایستاده اند زیاده خواهی در امر حاکمیت می باشد. ایراد خامنه ای اما که بارها اعلام کرده است، انتساب جریان رفسنجانی و اصلاح طلبان به آمریکا می باشد. می بینیم که در این اعتراضات و برخورد ها ملت ایران و حقوقش کم ترین جائی ندارد.
برای رهائی ازاین بحران خطرناک چه باید کرد؟
می دانیم اساس نظام ولایت مطلقه فقیه بر پایه سلطه گری استوار است. به این معنا که نماد چیره گی یک نفر بر یک ملت می باشد. پذیرش این نظام از سوی هر انسان یا گروهی از انسان ها، به معنای پذیرفتن سامانه سلطه گر-زیرسلطه بوده و شخص یا اشخاصی که این سامانه را می پذیرند، از قبل آمادگی خود را برای زیر سلطه بودن پذیرفته اند. افراد و یا گروه هائی از افراد که ازاین منطق پیروی می کنند، در حقیقت با گذشتن از استقلال و آزادی خود، کار پذیری را نقشه راه زندگی قرار داده و در چرخه سلطه گر-زیر سلطه زندانی می شوند. دلیل آن هم روشن می باشد، زیرا استقلال و آزادی تنها یک روش نیست، بلکه در اصل یک منش می باشد. انسان مستقل انسانی است که اخلاقا بیرون روابط قوا قرار دارد و نمی تواند در عین مستقل بودن، نقش زیر سلطه را ایفا نماید. با طبیعت او سازگار نیست. به همین دلیل با شعار اصلاح طلبی نمی توان ادعای گذر از ولایت مطلقه به آزادی را داشت، اما می توان شکل سلطه گری را عوض کرد. از شاهنشاهی به ولایت فقیه و از ولایت فقیه به ولایت نخبگان یا ولایت نظامیان. برای رسیدن به یک ایران مردم سالار، احتیاج به یک انقلاب در منش جامعه ضروری می باشد.
موهومات و خرافات زمینه ساز سلطه گری اند. بنابراین، بی پایه و اساس نبوده که خمینی با آبادانی جمکران نه تنها مخالفت نمی کند، بلکه بودجه هم برای آن تامین می کند. اکنون جامعه ما گرفتار انواع خرافات و موهومات است. رواج درویش گری، جن گیری، گرویدن به مذاهب خرافی و بی پایه و اساس، فرقه گرائی و... که زمینه آن به دست همین روحانیت از سده ها پیش فراهم شده و بعداز انقلاب بر شدت آن افزوده گردیده، جامعه را به لبه پرتگاه کشانده است. سلطه گران بیگانه یا همان "جامعه جهانی" از این واقعیت جامعه ایرانی به خوبی آگاه اند زیرا خودشان در برقراری آن فراوان کوشش کرده و می کنند. جریان های استقلال و آزادی، نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای منطقه از سوی آنها در سانسور کامل قرار دارند. کافی است کمی در رسانه های فارسی زبان بیگانه نظیر صدای آمریکا و به خصوص بی بی سی که در این مورد سنگ تمام گذاشته است کمی دقت کنیم تا به صحت این ادعا آگاه شویم.
می بینیم مشکل کشور قبل از آن که سیاسی باشد، مدنی و فرهنگی است. فعالیت سیاسی در یک جامعه بسته و زیر سلطه معنائی جز زد و بند و دسیسه و هم راهی بااستبداد به هدف رانت خواری و انواع اجحاف به حقوق مردم معنای دیگری ندارد. بنابراین اولین قدم برای فعالان مدنی و سیاسی، بیرون آوردن جامعه از مدار سلطه گری است. خوشبختانه نیروی عظیمی از زنان و مردانی که در زندان "اصلاح طلبی" و "ولایت مداری" محبوس هستند و به امید واهی "اصلاحات" یا "معجزه و ظهور حضرت" نشسته اند و سانسور و خود سانسوری آنان را از حرکت باز ایستانده اند را می توان از حقوق انسانی خویش آگاه ساخت و در پی آن، عرصه را بر شیادی و فساد تنگ نمود. اما چگونه؟:
بخواهیم و نخواهیم، دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، واقعیت این است که بن مایه گرایشی اکثر مردم، اعم از خرافاتی، متوهم، چماق کش، اصلاح طلب، اصول گرا، هیچ گرا، و... دین است. هر بینش به یک نوع اسلام تعلق دارد که همگی حول محور "اسلام فقاهتی" (حتا بینش هائی نظیر بهائی گری و درویش منشی) در چرخش هستند. اساس اسلام فقاهتی هم که به نیابت از خداوند عمل می کند، تکلیف می باشد. جامعه از ناآگاهی از حق و حقوق و کرامت انسانی رنج می برد. به نظر نمی رسد برای نجات ایران و آگاه ساختن مردم از حق و در پی آن، از حقوق خویش و دیگری، راهی جز روشن گری در اصالت اعتقادشان، راه دیگری وجود داشته باشد. روحانیان که مردم را مسلمان نکردند، از مسلمان بودن آنان سوء استفاده کرده و از راه اسلام آنان را به سیاه چال ها هدایت نمودند. می توان برای آگاه کردن مردم، از همان راه رفت. راهی که غرب مسیحی در رنسانس رفت و موفق شد. هنگامی که جامعه مسیحی منش خود را تغییر داد، روحانیان مسیحی هم به دنبال آنان راه خود را تغییر دادند.
انسان نه ماشین است که بتوان او را به دل خواه برنامه ریزی کرد، نه جسم است که بتوان با یک بار فرو بردن در خم رنگ رزی به رنگ دل خواه درش آورد. دین و مرام بخش بسیار کوچکی از انسانیت را تشکیل می دهند، عمده وجود انسان، و در پی آن جامعه، منش او است. به همین دلیل می توان یک مسلمان و یک مسیحی و یا یک بی دین را یافت که در منش با یک دیگر این همانی داشته باشند، و یا بر عکس می بینیم دسته هائی از یک دین یا یک مرام هستند که بر روی یک دیگر شمشیر می کشند. بنابراین فعالان مدنی و سیاسی ما با هر بینشی که دارند، به دور از فرقه گرائی و تعصب در بینش خود، باید سعی کنند بدون توهین به باورهای شان، مردم را از زندانی که روحانیت برایشان تدارک دیده است رها سازند.


۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

باز نشر یک مقاله سانسور شده

متن زیر مقاله ای است که در نشریه بهار چاپ شده و منجر به "خود- تعطیلی" آن گردیده است. متن را در این وبلاگ انتشار می دهم، به امید روزی که "خود سانسوری" نزد اهل نشریات از میان برود.

امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی

علی‌اصغر غروی:

برای ما که باور داریم پیامبر اسلام خاتم انبیاء الهی است، رحلت او معنایی می‌یابد، ورای رنج‌ها و تاثرهای عاطفی فقدانش. زیرا بسته شدن لب‌های او یعنی خاموش شدن آخرین نداهای آسمان در هدایت بشر. گرچه خداوند پیوسته بندگانش را به صراط مستقیم رهنمون است اما نزول اینچنین حقایق هستی و تبیین رموز سعادت انسانی پایان یافته است. با این وصف روشن است که آخرین کلمات چنین پیامبری، اهمیتی صد چندان می‌یابند. پس باید آخرین وصایای او در ماجرای غدیر، به عنوان بخشی از آخرین سخنانش، کاوشی جدی و عمیق را در پی‌داشته باشد. و بی‌خود نیست که این‌ها همه بحث و نظر را به‌دنبال کشانده است. این هم نظری است در میان نظرها.
یکی از مهم‌ترین مسائلی که قرآن بر آن تاکید داشته و اقدام برای به انجام رساندنش را از همه انبیاء و پیروانشان طلب کرده، امامت و پیشوایی از یکسو و تشکیل امت است از دیگر سو، به منزله گروهی که از نظر تفکر در زندگی متحدند، و از یک امام و پیشوا تبعیت می‌کنند. در فرهنگ قرآنی ما ابراهیم اولین پیامبری است که به توحید فراخوانده و سپس تشکیل امت داده، یعنی توانسته است گروهی از انسان‌ها را که دارای یک ملت (اندیشه) هستند گرد هم آورد و صاحبان آن اندیشه، به جهت طرز فکر و ملتِ واحدی که دارند، در اخلاق، ‌‌منش وکنش، متمایل، منسجم، متماسک، متحد، متعاون، همراه، هم‌مقصد، هماهنگ و هم‌پیمان هستند.
«وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاما» (بقره ۱۲۴)
ای پیامبر به‌خاطر داشته باش که خداوند ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمام‌رسانید وگفت‌ ای ابراهیم (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم» از مضون آیه چنین بر می‌آید که با اتمام کلمات بر ابراهیم، هرآنچه را که او در راستای هدایت جامعه به سوی دعوت الهی نیازمندش بوده است، خداوند در اختیارش قرار داده و اکنون می‌تواند نقش امام و پیشوا را ایفا کند. آیا مراد از این امامت، پیشوایی سیاسی جامعه است؟ برای پاسخ به این سوال، آیه فوق را در کنار آیه سوم از سوره مائده می‌نشانیم که از آن موضوع معرفی علی(ع) برای جانشینی سیاسی پیامبر(ص) استخراج شده است:
«الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینا» (مائده ۳)
آیا برداشت مذکور از آیه فوق پذیرفتنی است؟ از چشم‌اندازهای گوناگونی می‌توان پاسخ این پرسش را جست‌وجو کرد:
۱- آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف می‌کند هر آنچه بر او نازل می‌شود، بی‌کم‌وکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین به‌نظر می‌رسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد. یعنی اکنون که وحی بدون هیچ نقص و گزندی به مردم ابلاغ شده است، نعمت بر ایشان تمام است.
۲- اگر موضوع«بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیک» معرفی علی(ع) به خلافت می‌بود، باید بلافاصله در همین جا آن را ذکر می‌فرمود، زیرا خداوند حکیم است و تاخیر بیان از وقت حاجت از حکیم، قبیح.
۳- تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیر این ‌صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، می‌شود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُمْ»
۴- علی (ع) خود در جای‌جای نهج‌البلاغه بر این نکته تاکید می‌نهد که حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه امیرالمومنین در نامه ششم نهج البلاغه خطاب به معاویه می‌نویسد:
«مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آن‌که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر اینان بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا هم در آن است… .»
کلمات مولی آشکارا بیانگر این حقیقت است که خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.
۵- علی(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد. حتی آنجا که می‌خواهد از حق خود برای خلافت دفاع کند، بر ارزش‌ها و شایستگی‌های خودش تاکید می‌کند و مردم را بر این نکته «آگاه» می‌سازد که مبادا در «انتخابِ» خود دچار اشتباه شوند. در تمام خطبه‌های نهج‌البلاغه، نسبت بین «آگاهی و انتخاب» چنان آشکار است که جای هیچ تردیدی باقی نمی‌گذارد که نگرش علی(ع) به مقوله حکومت چگونه و چیست! علاوه براین، نگاهی به گفتار،‌منش و کنش وی در طول ۲۵ سال کناره‌گیری و ۵سال حکومت، موید این مطلب است.
۶- رفتار علی (ع) با هر سه خلیفه پیش از خود و به‌ویژه ابوبکر و عمر، که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند! همکاری‌های شگفت‌انگیز علی (ع) با خلفا، که بارها از جانب خودشان مورد تاکید قرار گرفته، آن چنان مشفقانه است که جای هیچ شائبه‌ای باقی نمی‌گذارد. به عنوان نمونه، در کتاب الغارات ثقفی شیعی از قول امیرالمومنین علی(ع) آورده است که: «چون رسول خدا (ص) فرائضی را که بر عهده اوست به انجام رسانید، خداوند عزوجل او را از این جهان فانی به دیار باقی برد، صلوات خدا و رحمت و برکاتش بر او باد، سپس مسلمین دو نفر امیر شایسته را جانشین او کردند و آن دو امیر به کتاب و سنت عمل کرده و سیره خود را نیکو کرده و از سنت و روش رسول خدا(ص) تجاوز نکردند آنگاه خدای عزوجل ایشان را قبض روح کرد. خداوند ایشان را مورد مرحمت قرار دهد.»
۷- اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!
۸- مروری بر مجموعه دغدغه‌های علی(ع) در باب «حکومت» در آن دوران، که در کتب تاریخی و نیز نهج‌البلاغه مندرج است، نشان می‌دهد که تمام اعتراض وی معطوف به نگرش حذفی بوده است. یعنی این‌که خلیفه یا هرکس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند. مثلا این‌که خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند، یا به‌گونه‌ای عمل کند که نتیجه برآیند آرا، انتخاب فرد خاصی باشد. اعتراض علی معطوف به چنین فرآیندی است. همان چیزی که ما امروز انتخاب مدیریت شده یا هدایت یافته می‌نامیم. او به عدم انتخاب خود در شورای سقیفه هیچ اعتراضی ندارد، بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد. نگرانی علی(ع) تنها محدود شدن وسعت گزینش مردم بود و از کلماتش این امر به آسانی قابل استنباط است. بندهای هشتگانه فوق، هرچند بسیار مجمل و مختصر طرح شد، اما آشکار می‌سازد که مراد از «اتمام نعمت» در آیه مذکور، نه حکومت و پیشوایی دنیوی، بلکه اتمام بعثت نبی، نزول، دریافت و ابلاغ بدون کاستی و نقصان قرآن است. همین قرآن کامل و تمام است که قادر است امام و پیشوای امت واقع شود. این دُرُست همان چیزی است که درباره ابراهیم واقع شد. ابراهیم به مقام امامت نائل شده و اسوه ملت شد، چون نعمت بر او تمام شد. برای مسلمانان نیز به همین سان، از طریق بعثت رسول و با ابلاغ وحی و شکل‌گیری کامل قرآن، نعمت تمام شده است و اکنون باید مسلمانان به کتاب خدا و عمل رسولشان اقتدا کنند تا در اندیشه و عمل، شاهد و الگوی سایر امم باشند.
پس در راستای عمل به همین آیه است که علی(ع) تمام همت خود را مصروف تامل و تدقیق در قرآن و اجرایی کردن آن می‌سازد، تا آنجا که شیخ محمد عبده در بیان اندیشه و رفتار علی، وی را قرآن مجسم می‌نامد. ولی متاسفانه، بنا به فرموده مولی(ع)، شیعیان «به جای آن‌که کتاب را امام خود بدانند خود را امام کتاب می‌دانند» و برخلاف خواست او، بنده جهالت خود شده‌اند و مدام بر حق ضایع شده علی در حکومت چند روزه دنیوی می‌گریند! حکومتی که طبق فرموده مولی، ارزش آن از عطسه بز نزد وی کمتر بود. آیا می‌شود چیزی که از منظر امیر مومنان (ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فراتر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟! مولی علیه‌السلام چه عالمانه از چنین روزهایی خبر داده می‌فرماید:
«و بعد از من بر شما زمانی خواهد آمد که هیچ چیز در آن زمان پوشیده‌تر از حق و هیچ چیز هم پیداتر از باطل‌ و هیچ چیز هم شایع‌تر از دروغ بر خدا و رسول نیست! در نزد اهل آن زمان هیچ کالایی کسادتر و بی‌مشتری‌تر از کتاب خدا نیست، البته اگر در جایگاه خود باشد! اما بسیار پرمشتری می‌شود، اگر از جایگاه خود تحریف گردد… کتاب و اهل کتاب دو نفر تبعیدی مطرود هستند که در راه حرکت می‌کنند و هیچ صاحب پناهی آن‌ها را پناه نمی‌دهد… مردم درآن زمان اجتماعشان بر تفرقه است، از جماعت گریزانند، گویا که این مردم پیشوایان کتابند و گویا که پیشوای آنان قرآن نیست. آنگاه از قرآن جز نامی نزد آنان باقی نماند و آنان جز خطی از قرآن نشناسند… .»
… در باور چه کسی می‌گنجد که شیعیان این علی، رسم وی و موعظه او را، که چنگ یازیدن به حبل متین الهی (قرآن) و اتحاد مسلمانان است، کنار نهاده‌اند و به جای تدقیق و تفقُّه در آیات قرآن و عمل به آنچه خداوند در کتاب از آنان خواسته، اسم علی را با فهم ناقص و ناصحیح خود از آیات کتاب و روایات مجعوله در هم می‌آمیزند و بر آتش تفرقه و اختلاف مسلمین هیزم می‌ریزند و آتش‌بیار معرکه می‌شوند و در قالب حُبّ و وَلایت امیرالمومنین، بزرگ‌ترین مظالم را در حق اهداف عالیه، الهی و انسانی شریف‌ترین و زبده‌ترین گوهر جهان بشریت مرتکب می‌شوند و بی‌آن که کوچک‌ترین سنخیتی در بینش،‌منش و کنش ایشان با علی (ع) وجود داشته باشد، مفتخرند که شیعه او هستند و منتظر شفاعت و دستگیری وی در آخرت!
البته این امر جدیدی نیست. از همان زمان نیز رسم و سنت علوی را کسی نمی‌پسندید. خطبه‌ها و نامه‌های آن حضرت در روزگار خلافتش، مبین این است که وقتی او، به انتخاب و بیعت مردم، بر مسند حکومت نشست، به‌خوبی می‌دانست که مردم تاب تحمل عدالت او را ندارند. از این رو پیوسته از پیروان و شیعیان خود گله‌مند و آزرده خاطر بود، که اسم علی را می‌خواهند اما رسمش را برنمی‌تابند.
چگونه می‌توان تصور کرد که اندیشه علی (ع) معطوف به کسب و حفظ قدرت بوده است؟! و چگونه می‌شود گزاره معطوف به کسب و حفظ قدرت را با این حقیقت تاریخی وفق داد که او می‌دانست ابن‌ملجم مرادی، به دستور خوارج، که اتفاقا همه خود را شیعه و پیرو علی می‌نامیدند، قصد کشتنش را کرده، ولی محافظی بر خود اختیار نکرد و مجرم را قبل از ارتکاب جرم مجازات نکرد؟! علی امام است و مهم‌ترین نقش او، همین امامت و پیشوایی امت است تا قیام قیامت. او حاکم سیاسی مردم برای چند روز گذرا و ناپایدار دنیا نیست. یعنی علی بیش از آن‌که حاکم مسلمین باشد، امام و الگوی بشریت است. او زعامت کبری دارد. امر خلافت در برابر این نقش یگانه امامت تا قیامت، آن‌قدر ناچیز است که علی آن را به سادگی فرو می‌نهد، تا با ریخته شدن خونش، الگویی بسازد برای رهبران و حاکمان در طول تاریخ. او بیش و پیش از هرکس و هرچیز یک امام است. امام اخلاق و شرف و کرامت و آزادی و آزادگی و عدالت و انسانیت. امامی که یگانه دغدغه‌اش تبیین راهی است که خداوند در کتابش، به وسیله کلام رسولش به او آموخته است، اما ذهنش هرگز مشغول خلافت و حکومت دنیایی نیست. حکومتی که تاکید فرموده است «زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و رهایش می‌سازد». او که خود را تجسم کامل پیام وحی می‌دانست، آرزو داشت امام امتی باشد که نعمت هدایت از طریق همین کلام بر آن‌ها تمام شده است.
چنین عملکردی است که علی (ع) را به شخصیتی مبدل ساخته که مسلمان و غیرمسلمان و شیعه و سنی در وصفش قلم‌ها رانده و سخن‌ها گفته‌اند. پس علی نقش امامتش را به تمامی ایفا کرده و به‌راستی امام و الگوی امت‌ها شده است. مرحوم حکیم علامه غروی، در خطبه نماز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۵۸، با توجه به عرصه‌های گوناگون حیات امام علی (ع) و نقش انکار‌ناپذیر و بی‌مثال او در تبیین و ابقاء مفاهیم بنیادین اسلام، امیرالمومنین را «جزء اخیر علت تامه دین اسلام» می‌نامد و می‌گوید: «چنان مساوات و برابری را به معنای واقعی و صحیح کلمه میان امت جاری کرد، چنان آزادی افکار و اندیشه را به مردم شناساند و به این‌ها عمل کرد به‌طوری‌که حتی از حق خودش هم صرف‌نظر کرد تا آراء مردم محترم باشد و این قانون اسلام باقی بماند و حکومت مردم بر مردم و سرنوشت مردم به دست مردم بودن، برای همیشه الگو باشد و این از مختصات و امتیازات دین اسلام است. پس همه مطالب و همه احکام را امیرالمومنین اجرا کرد، برنامه‌ها و کارهای امیرالمومنین هم همه نوشته شده است، بیاناتش همه نوشته شده است… این است که مطلب تمام است و امیرالمومنین جزء اخیر علت تامه دین اسلام است.» ‌این انسان کامل، طبیعتا شایسته این وصف نبی می‌شود که:
«مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَا» (کافی، ج۱، ص۲۹۳، باب الإشاره و النص
علی امیر المومنین) «هر که من دوست اویم علی هم دوست اوست. خداوندا هرکه او را دوست دارد دوستش بدار و با هر که وی را دشمن می‌دارد دشمن باش.»
اکنون اگر به آیه ابتدای بحث درباره امامت ابراهیم بازگردیم، خواهیم دید که ابراهیم(ع) نیز با اتمام کلمات الهی، امام می‌شود. یعنی امامت امت آنگاه میسر است که انسان پیام هدایت الهی را در خود مجسم و تمام سازد و به مقام خلیفه اللهی نائل شود. علی(ع) نیز چون تمامی کلمات خالق را در خود محقق و صفات جمال او را در خود متجلّی ساخته، به امامت امت، نائل شده است، نه فقط در حیاتش و نه تنها برای پنج سال، که تا قیام قیامت و برای همه دوران‌ها و برای همه انسان‌ها؛ و این همان زعامت کبراست. البته هر آن کس که امامش قرآن باشد و به کتاب و کلام الهی دل بسپارد، به‌مثابه الگو و امام برای تمام جهانیان است.
«هُوَ سَمَّاکمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَفِی هَذَا لِیکونَ الرَّسُولُ شَهِیدا عَلَیکمْ وَتَکونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ» (حج ۷۸)
آیا معنای «زعامت کبری» که تا قیام قیامت ادامه خواهد داشت، جز این است؟ آیا میان این زعامت و امامت، که علی(ع) مصداق اَتَمّ آن است، با خلافت و زعامت سیاسی، هیچ سنخیت و شباهتی وجود دارد؟ یا تنها اشتراک لفظی ساده‌ای است که انحراف‌های شگفت‌ به‌بار آورده؟! (ر. ک. کتاب چند گفتار/ اثر آیت‌الله سیدمحمدجواد موسوی غروی)
نتیجه آن‌که جزو وظایف رسولان الهی، از جمله پیامبر اسلام، تعیین جانشین یا خلیفه، که اصطلاحا نصب می‌گویند، برای تشکیل حکومت و اداره امور دنیای مردم نبوده است. پیامبران و به‌ویژه پیامبر اعظم برای رهایی بشر از همه قیود و بندهای جهل و بردگی و اسارت مبعوث شده‌اند (اعراف ۱۵۷). نصب یا تعیین، در خود، مفهوم سلب آزادی و نوعی از بندگی و بردگی را دارد. از این‌رو ناقض هدف بعثت رسول اسلام، مذکور در آیه ۱۵۷ اعراف است. بر این پایه حتما رسول اسلام خود ناقض پیامی که آورده است نمی‌شود. بر همین اساس است که شیعه با نصب عمر توسط ابی‌بکر و نصب عثمان توسط عمر شدیدا مخالف است و آن را مغایر با کتاب و سنت و متضاد با اصل آزادی انسان قلمداد کرده است. وقتی خدای تعالی در کتاب مجیدش انسان را در قبول دین، ماندن در آن یا خروج از آن آزاد و مخیر گذاشته است، چگونه اذن داده است حاکمان بر این مردم، منتخب و برگزیده آن‌ها نباشند و در این امر با این اهمیت مسلوب‌الاختیار باشند؟! پس پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه. بارخدایا! در پرتو تعالیم کتابت از ظلمات، کژی‌ها و تباهی‌ها رهایمان ساز و به نور ایمان و آگاهی داخلمان گردان، تا وعده تو را محقق ساخته باشیم و بسان پیشوایمان علی، الگو برای همه مردم باشیم. خداوندا! درود
همیشگی ات را بر او فرست که چه نیکو امامی است برای ما و چه صالح بنده‌ای است برای تو.
منبع: روزنامه بهار

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

جمع خران

شعری زیبا ووصف زمان از شاعری خوش ذوق

یکی انگلیسی سقط شد خرش

به پیچید عمامه ای بر سرش

قبا برتنش کرد و نعلین به پا

خران دگر را بکردی صدا

چوانبوه آنان همه جمع شد

ره هشیاران بدان منع شد

ندا داد آنگه به جمع خران

که ای وارثان همه بهتران

خران شریف و همه بار بر

تحمل پذیران حرمان و شر

غلامان دربند زور و ریا

مدایم به تعظیم بر اغنیا

که این از بزرگان آل شماست

اگر بندگی کردی اورا رواست

زمین و زمان جمله در دست اوست

می نا چشیده جهان مست اوست

به تعظیم او نیک گردن نهید

به تکریم او بار بهتر برید

خران خر که بودند خرتر شدند

خریت به جا خاک بر سر شدند

به پالانشان کرد بار گران

که شغلی ندارند جز این خران

ازاین پس هر آنچه خرک بار برد

به آخور نرفت و تلنگار خورد

نصیحت شما را سزد ای خران

نمانید اندر غُل نوکران

چو جفتک توانی خود آزاد کن

دل دیگران را زخود شاد کن

چراگاه سبز است و آخور دراز

نداری به نیرنگ تا کی نیاز؟

بکن همت و اهرمن را بکوب

به کون عموسام هم کن تو چوب

ازآن پس ره زندگی باز کن

بزرگی و آزادگی را تو آغاز کن

به امید آن روز شادی کنم

نشستی اگر، خر سواری کنم
"شاولی"






                            


۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

حاکمیت خامنه ای ونقش روحانی


"احساسات پاک" همواره در زندگی ما ایرانیان نقشی اساسی در گستره خصوصی و عمومی ایفا کرده و همچنان می کند. نقشی اساسی، به دلیل این که پایه تمامی وجوه فعالیت انسانی مان را تشکیل داده، جای خرد را پر کرده و فرمان می دهد. از خانواده به عنوان کوچک ترین واحد اجتماعی وتشکیل آن (مثلا مهریه های گزاف که گاهی در جهان بی نظیر است و بعداز آن طلاق و زندان، امری مستمر وروزمره شده است) گرفته تا سیاست که باید کاملا بر خرد وتعقل و دوراندیشی استوار باشد و نه احساسات، حرف نخست را می زند. مثلا کسی را که سالیان دراز می شناسیم که در همین حاکمیت بوده و کارنامه درخشانی هم از خود برجای نگذاشته، همین که به پست ریاست جمهوری می رسد، یک شبه ناجی کشور قلمداد می کنیم گویی تا آن زمان در حبس و حصر بوده و گذشته او را نمی دانیم. بلافاصله کراماتی برایش قائل می شویم و با شور و هیجان فریاد خوشبختی سر می دهیم و در رسانه ها به تبلیغ می پردازیم که بهشت برین نزدیک است. اما آن چه تعجب انگیز است، موضع گیری هیجان انگیز رسانه های بیگانه نظیر بی بی سی و صدای آمریکا و امثالهم در این باره است که پیوسته به دنبال پاسخی برای آن بوده و هستم. تا این که با موضع گیری های بعضی فعالان سیاسی در این مورد، بخشی از جواب بر من معلوم شد. در پی بیعت با شور و هیجان آن رسانه ها با "رئیس جمهور منتخب"، اینک به تحلیل های پرستش گونه بعضی ازفعالان سیاسی کشورمان بر می خوریم که انسان را در برابر این همه "احساسات پاک" متحیر می کند.

چند صباحی از ریاست روحانی بر امور اجرائی نگذشته که از دید بعضی کنش گران سیاسی ما، بزرگ ترین سیاست مدار دوران انقلاب لقب می گیرد و حکومت او ناجی ایران تلقی می شود و ظریف که سال ها در پست های مختلف سیاست خارجی مشغول خدمت بوده، ناگهان ظریف تر می شود و سیاسی ترین هیئت امور خارجی ایران بعداز انقلاب را تشکیل می دهد. این اظهارات را آیا می توان از سوی یک فعال سیاسی جدی گرفت؟ آیا یک فعال سیاسی می تواند با چند وعده و وعید و یک سفر عمومی و چند دیدار کوتاه که نه نتیجه ای از آن ها اعلام شده و نه سندی امضا گردیده این چنین بگوید و بنویسد؟ با چه تضمینی این کار را می کند؟ به نظر نمی رسد بتوان تعبیری دیگر غیر از همان "احساسات پاک" برایش ذکرکرد که خود، می تواند میوه و فرآورده همان تلاش های رسانه های بیگانه باشد. زیرا یک تحلیل گر سیاسی، باید در امر تحقیق و تحلیل در سیاست، همواره فضای سیاسی داخلی و فضای سیاسی خارج را مد نظر داشته باشد.

به بیان دیگر نباید فراموش کند که فضای سیاسی داخل، متشکل است از بازیگرانی که رئیس جمهور یکی از ضعیف ترین آنها می باشد. این فضا تشکیل یافته از نهاد های مختلف که مستقیما با حکومت در ارتباط هستند، نظیر مجلس، تشخیص مصلحت، شورای نگهبان و...از یک سو، و از سوی دیگر سپاه پاسداران نظامی، سیاسی، امنیتی و اقتصادی و از همه مهم تر کسی که بر همه این ها اشراف دارد، یعنی ولی فقیه. چگونه ممکن می شود خرد انسان بتواند این فضای عظیم و مسلط را نادیده گرفته و از میان این انبوه فقط چهره نورانی روحانی را مشاهده نماید. همین روحانی و دیگران بارها اعلام کرده اند که حل مسئله هسته ای منوط به خواست واراده رهبری می باشد. اگر این گروه از تحلیل گران، دانسته یا ندانسته، محدوده حل مسئله اتمی را به کل سیاست گذاری کشور تعمیم می دهند، و کل سیاست کشور را در آستانه تحول به احسن ارزیابی می کنند، باید انصاف داشته باشند و تمامی کراماتی را که به روحانی و هیئت وزیران او نسبت می دهند، به تصمیم گیرنده اصلی یعنی خامنه ای نسبت دهند. تا هم او را در ادامه این روند ذهنی خودشان مشوق باشند و هم از انصاف دور نشوند.

امر دیگر اما فضای سیاسی خارجی است که نباید هرگز از دید این دسته از تحلیل گران دور بماند. فراموش نشود که این "تغییر سیاست" در زمان سید محمد خاتمی هم با "نرمش" مضاعف به وقوع پیوسته بود اما این فضای سیاسی غرب بود که آن را ناکام گذاشت. خاتمی و جریانی که او را حمایت می کرد، در این امر صادق بودند که باید باغرب سلطه گر کوتاه آمد و احیانا امتیازاتی هم به سودشان تحمل کرد، منجمله "واقعیت" ابر قدرتی و مسلط بودن آنها. آن نرمش واقعی که با نرمش خامنه ای هم هم راه شد و آن را مضاعف گردانید، موقعیتی بی نظیر برای نزدیکی به غرب فراهم کرده بود که با بی مهری غرب به خصوص آمریکا مواجه شد که نتیجه آن، روی کار آمدن احمدی نژاد شد. افراطی گری های احمدی نژاد به غرب حالی کرد برای سلطه گری و به زانو درآوردن ایران، راهی جز زور و جنگ و خشونت باقی نمانده است. اما از بخت خوش ایرانیان، شکست همه جانبه غرب در عراق و افغانستان، بحران اقتصادی که غرب را گرفتار کرده، افکار عمومی غرب را نسبت به دخالت های نظامی بدبین گردانده است. در بحران سوریه دیدیم که سلطه گران نتوانستند افکار عمومی مردمشان را به راحتی گذشته فریب دهند. با وضع بحران زده اقتصادی و مخالفت افکار عمومی، مجبور به عقب نشینی شدند و با وجودی که رئیس جمهور آمریکا رسما اعلام کرده بود "اسد باید برود"، کوتاه آمدند و به ازبین بردن سلاح شیمیائی او قانع شدند. شاید بتوان ادعا کرد موقعیتی که روحانی در آن قرار گرفته، به لطف افراطی گری های احمدی نژاد فراهم آمده است.

آن چه مسلم می باشد این است که غرب به این سادگی ها دست از سلطه گری بر نمی دارد. نرمش کنونی غرب در موضع متفوق نمی تواند از جنس نرمش خامنه ای در ضعف باشد. به این دلیل، به نظر نمی رسد کوتاه آمدن غرب نسبت به زمان خاتمی و کنار گذاشته شدن گزینه نظامی و عمده کردن گزینه سیاسی به این تعبیر باشد که درسلطه گری کوتاه خواهند آمد و امور داخلی ایران را به استبداد حاکم واگذار خواهند کرد. مقابله با یک حاکمیت استبدادی و تسلط برآن به مراتب راحت تروعملی تر از مقابله با یک ملت می باشد، به همین دلیل غرب به سلطه دوباره خود بر ایران مادامی که استبداد برآن حاکم می باشد، هم چنان دل گرم است. متوقف کردن کامل غنی سازی که طبق قوانین بین المللی حق ایران می باشد، قدم اول آن است. به این ترتیب که چنان چه ایران را مجبور کنند از حق روشن خود چشم پوشی کند، در حقیقت با این عمل، ایران سلطه گری غرب یا همان "جامعه جهانی" را پذیرفته است. با این کار، آن جناحی که واقعا پیرو "نرمش" می باشد در کشور تقویت می شود و این همان است که غرب در پی انقلاب به دنبالش بوده است، تا به نوبه خود، آن جناح مرعوب را به زانو درآورد و کار را تمام کند. حداقل تا رسیدن به این هدف، غرب تنها وسیله فشار سیاسی خود، یعنی تحریم ها را رها نخواهد کرد.

فضای سیاسی غالب داخل ایران، افکار عمومی مردم و دیگر امور موثر تا چه حدودی زیر بار خواسته های بی انتهای غرب خواهند رفت؟ سوالی است که به سادگی نمی توان پاسخی برای آن یافت. ساده دلی می خواهد حل این همه مسئله را در تردستی دستان روحانی بدانیم و دل خوش کنیم که با یکی دو جلسه دیدار به صلح و صفا رسیده ایم. و از یک سوغافل باشیم اززیاده خواهی های قدرت های حاکم بر جهان، واز دیگر سو، از آن حاکمی که به روحانی اجازه می دهد فقط در هنگام ترک آمریکا بتواند یک ربع ساعت با رئیس جمهور آن کشورسخن بگوید.

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

مردمی به خواب گران فرو رفته

در اوان شروع حکومت "تدبیر و امید"، خبری عمدتا از سوی سازمان مجاهدین خلق انتشار یافت که قتل عامی در پادگان اشرف به وقوع پیوسته. خبر از سوی خبرگزاری های جهان و ایران تائید شد و سپاه پاسداران در این مورد اطلاعیه ای صادر نمود تا دخالت مستقیم یا غیر مستقیم ایران را دراین ماجرا تایید نماید. این کشتار در سکوت نسبی سازمان های حقوق بشری و "جامعه جهانی" که خود را حامی ستم دیدگان جهان می داند - و تحمل این که خونی از دماغ یک شورشی سوری بر زمین بریزد را از خود نشان نمی دهد- و دمکراسی غربی به خصوص آمریکا و اسرائیل، به وقوع پیوست. به خصوص آمریکا و اسرائیل، به دلیل این که کشته شدگان به مدت نزدیک به سی سال در مقام جاسوس در خدمت منافع آنها بوده اند. گوئی این کشتار جزئی از حقوق بشر بوده و در راستای بر قراری دمکراسی در جهان به وقوع پیوسته است. درست مانند سکوت جهانیان در برابر کشتار مردم افغانستان و یا فلسطینی ها و دیگر نقاط دنیا که روزمره شاهدیم. که گویی آمریکائی و اسرائیلی حق کشتن دارند و کشتن رسالت الهی و انسانی آنان است. اما تفاوت قابل تامل آن چه بر سر مجاهدین آمد، با مردم بی گناه فلسطین و افغانستان در این امر است که پشت این یکی، ایرانی قرار گرفته که تا دیروز برای ارتکاب یک ترور یا حتا یک تهدید، بوق و کرنای "جامعه جهانی" به صدا در می آمد که واویلا، نسل کشی بوده و تحریم ها پشت تحریم وضع می گردیدند. این سکوت یک هشدار است به مردمی که با شرکت در انتخابات اخیر ریاست جمهوری، آرزوی روزهای بهتری را در ذهن خود پروریده اند.
در داستان ها است که در قدیم ها شخصی را با عزرائیل دوستی در میان بودی. عزرائیل را گفتی وقتی موعد مرگ من نزدیک شدی، مرا خبر کن تا چند کار خیر ذخیره آخرت کنم. این بگذشت و پس از مدتی همسایه ای از آن مرد بمرد. وقتی دیگر، فامیلی از او درگذشت و لختی بعد هم دوستی. پس از آن، عزرائیل به سراغ او رفت و گفت وقت مردن است! مرد گفت: ای دوست ، مگر قرار بر این نبودی که مرا خبر کنی؟ عزرائیل گفت وقتی همسایه و فامیل و دوستت بمرد، آنها خبری برای تو بود که به خود نیامدی، مرا کوتاهی نبود. تو خود را در خواب فرو برده بودی!
خیانت مجاهدین خلق به کشورشان امری نهفته نیست. کافی است سری به سایت آن سازمان زد تا دید خودشان با افتخار به جاسوسی شان اعتراف دارند. شکی هم در این نیست که حاکمیت برحق و یا ناحق هرکشوری عملا مسئول بر قراری امنیت ملی می باشد. اما مقدم بر همه این ها، حقوق انسان می باشند که باید از سوی هر شخص یا نهاد ملی و یا بین المللی محترم شمرده شوند. این کشتار جمعی با هیچ جنبه حقوقی قابل توجیه نمی باشد.  حمله به پادگان اشرف و کشتن ده ها نفر را نمی توان با حمله سازمان یافته مجاهدین در بحبوحه خاتمه جنگ به کشور، که در اطلاعیه سپاه آمده و آن را از عملیات مرصاد مهم تر خوانده مقایسه نمود.
روی کار آمدن حسن روحانی، کشتار اشرف و سکوت همان "جامعه جهانی" بشر دوست دمکرات، خبری است برای مردم ایران تا آنان را مانند آن دوست عزرائیل به خود بیاورد. نباید بر این باور بود که سلطه گران، دل برای مردم زیر سلطه می سوزانند. نزدیک بودن و نزدیک شدن آنها به نظام های استبدادی، دلیل دوری آنها از مردم است. مردمی که زیر بار سلطه گران خودی می روند، طعمه های با ارزشی هستند برای سلطه گران بین المللی. هدف آنها مسلط شدن بر سلطه گران داخلی می باشد تا بتوانند ثروت های ملی را راحت تر و کم خرج تر به یغما ببرند. شاید معنای شفاف "نرمش قهرمانانه" همین اقتدار در داخل و نرمش با سلطه گران باشد که نتیجه عملی و ملموس آن همین کشتار اشرف می باشد. بدین ترتیب این کشتار می تواند یک نماد و یک آغاز دور جدیدی از قتل های زنجیره ای دوران "نرمش" باشد، این بار اما با هم دستی "جامعه جهانی" که با بدترین ها شروع می شود و با خوب ها ادامه خواهد یافت.
البته بعید به نظر می رسد که حاکمیت بتواند به تمامی خواسته های سیری ناپذیر غرب پاسخ مثبت دهد و نرمش به انجام برسد، اما عزرائیل خبر خودش را داده است. نرمش با غرب به نتیجه برسد یا نرسد، "نرمش قهرمانانه" در داخل ادامه خواهد یافت، "نرمش" با فساد خودی، و "قهرمانی" با معترضین غیر خودی. با تاسف جامعه ما "خرد جمعی" را از دست داده و سالیانی است با "احساس جمعی" روزگاران می گذراند. فعالان اجتماعی و سیاسی ما باید اخلاق را گرامی داشته و در جامعه برقرار نمایند. کمی از زد و بندهای سیاسی پرهیز کنند و به ترویج همبستگی و اخلاق ملی و آشنا کردن مردم با حقوقشان بپردازند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

یک نقد و یک پاسخ

در پی انتشار مقاله توهم روحانی، دوستی گرامی نقدی بر آن نوشته که با جواب من در زیر از نظر خوانندگان گرامی می گذرد.
جناب هادی عزیز با سلام:
مقا له تو را خواندم، هر چند که در مقاله باین اشاره کرده ئی، که ما ایرانی ها همه در ابهام بسر میبریم، اما حقیقت امر این است که، وقتی یکنفر دیگران را در ابهام میداند و انتقاد میکند، حدٌ اقل در نوشته پند آمیز!! خود، دچار ابهام نشود.
یک جا صحبت از این میکنی که ( نقل قول خودت را میآورم ) بیشتر متون دینی ما زائیده توهمات و ذهنیات  هستند. بعد در چند خط پا ئین تر مطلب را اینطور ادامه میدهی (علت نا کامی ها را نه در ذهنیت متوهم خود، که در خارج از خود جستجو میکنیم. و این فرا افکنی تا بدانجا کشیده میشود که حتی ملیت، جامعه یا دین خود را مسئول اصلی آن تلقی کرده وآنها را هم فدای ذهنیت گرائی خود می نمائیم...)  اگر متون دینی ما زائیده تو همات و ذهنیت هستند، خوب غیر از دین چه عا ملی میتواند مسئول باشد؟ 
نکته دوٌم:  اگر طیق کفته شما اقشار مختلف مردم در انتخابات شرکت کردند و پای صندوق های رأی رفتند، پس چه لزومی دارد که بگوئیم در انتخابات تقلب شده است؟
شاد باشی در ابهام نمانی
----------------------------------------
پاسخ:
سلام
دوست عزیز و گرامی ام:
1-    اگر در مقاله دقت کرده بودید متوجه می شدید که خود متون دینی ماهم نوشته شده توسط همین انسان های متوهم است. مگر در متون دینی مردم فرانسه یا آلمان یا سوئد و.... توهم نیست؟ چرا عامه مردم از آن متون تبعیت نمی کنند؟ به علاوه، مگر مردم متوهم ما از آن کتاب ها مطالعه می کنند که از پس آن ها متوهم شده باشند؟ حقیقت این است که فاصله فیزیکی این متون با مردم بسیار زیاد است و تو آن فاصله را نمی بینی، در صورتی که خرد با انسان اصلا فاصله ای ندارد و خواسته یا نا خواسته از دیدگاه ت پنهان می ماند. بیرون افکنی به همین معنا است که خرد و شعور و فکر و... انسان را نادیده بگیریم و چند تا کتاب و آخوند و جادوگر را بزرگ نمائیم و مسبب تمامی نا به سامانی ها تلقی کنیم. تحول در غرب جلوی چشمان ما است. آن اندازه متون متوهم در مسیحیت قرون وسطی وجود داشته که متون ما (کپی برداشته شده از آنها) به گردش هم نمی رسند. کجا هستند آن کتاب ها؟ غیب شدند؟ کجا رفت آن دین مسیحیتی که برای کوچک ترین خطائی انسان را آتش می زد؟ غیب شد؟ نه هنوز هم هستند. اما مردم مسیحی از زمانی که تغییر کردند، دین را هم تغییر دادند. به نظرم در دیدگاه ت بهای لازم را به ذات "انسان" و عظمت خرد و تعقل او نمی دهی. برای مبارزه با خرافات در قرون وسطی دو تفکر وجود داشت، یکی می گفت ریشه توهم کلیسا است و باید بنیادش را بر انداخت، دیگری می گفت باید مردم را آگاه ساخت. دیدیم چه کسانی موفق به تحول شدند. کلیسا پا بر جا است، اما خودش را با مردم تنظیم می کند، هم چنان که هنوز هم به موازات رشد مردم، در حال تحول می باشد. آخوند های خود ما هم از این قاعده مستثنی نیستند. در زمان شاه می دیدیم آن اواخر چقدر آخوند روشنفکر پیدا شد. اما اگر دسته اول موفق می شدند کلیساها را منهدم کنند، آیا تحولی صورت می پذیرفت؟ به نظر می رسد که نه. زیرا مثلا مگر خمر های سرخ که ضد دین بودند در راه همان کلیسای دینی قرون وسطی قدم بر نمی داشتند؟ بنابراین، اصل قضیه انسان است که باید آگاه نمود. اما چگونه و با چه روشی می توان به آگاهی های مردم افزود؟ بحثی جداگانه است.
2-    در مورد انتخابات، من هرگز ادعا نکردم که در انتخابات در مورد شرکت کردن یا نکردن مردم تقلب شده است. حتی درانتخابات احمدی نژاد هم در این مورد به نظر من تقلبی صورت نگرفت (اعلام رقم بالای شرکت کنندگان تقلب نیست، دروغ گویی است). اما اصولا انتخابات در ایران تقلبی است به دلیل وجود نظارت استصوابی. بی انصافی است اگر بگوئیم در انتخابات اخیر مردم شرکت نکردند (با تاسف).