این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

"کودتای خزندۀ سپاه"، آئینۀ تمام نمای نظام ولایت فقیه

نواری که این روزها از درون سپاه به بیرون آمده و دراختیار بی بی سی قرار گرفته است، چکیدۀ کارکرد و چگونگی تشکیل نظام ولایت مطلقۀ فقیه می باشد.  آئینۀ تمام نمائی است که از درون آن می توان درسهای بزرگ گرفت. اولین درس اهمیت استقلال نزد کنشگران وفعالان سیاسی و مدنی و فرهنگی می باشد. این نوار نشان می دهد که چگونه وابستگی کنشگر می تواند سرنوشت میلیون ها نفر را در بدبختی و فقر و نابودی قراردهد. دراین نوار، عده ای از فرماندهان سپاه که شخصیتی مستقل از قدرت دارند، ایراداتی که به نظرشان می رسد را خطاب به فرماندهان خودشان بیان می کنند. ماهیت ایرادات گرفته شده که در تمامی امور کشور صدق می کرده و می کند، و لیاقت فرماندهان ارشد که مورد قضاوت قرارگرفته نتیجۀ عملکردی است که در اینجا مورد کاوش وبررسی قرارمیگیرد. درحقیقت چگونگی عملکرد (مکانیزم) تکامل قدرت ومستقل بودن ناراضیان نسبت به قدرت حاکم و وابستگی فرماندهان ارشد آنان به قدرت درحال ساختن مورد واکاوی می باشد. محسن رضائی که موقعیت فرماندهی خود را از هاشمی رفسنجانی دارد، واین یکی هم در رابطه با خمینی از قدرتی وابسته برخوردار است، به جای اینکه جواب فرماندهان منتقد را بدهد، به رفسنجانی پناه می برد، او هم به نوبۀ خود، از خمینی استمداد می طلبد تا فرماندهان منتقد را به جای پاسخ گوئی سربه نیست کنند. دراین میان، اهمیت رابطۀ وابستگی کنشگردراین است که به دلیل بودن در چرخۀ وابستگی، راهی جز اطاعت از قدرت و عملۀ آن شدن ندارد و عامل اِعمال خشونت می شودهرچندخود، شخصا مخالف آن باشد. وابستگان، به دلیل ارتباط از طریق روابط سلطه، به خودی خود یک سامانه (سیستم) تشکیل میدهند و این سامانه هست که عمل می کند. سامانه ای که افراد مستقل از به وجودآمدن خودکارآن محرومند و باید آن را خودشان ایجاد کنند. به هرحال، برای دوام و نگهداری این سامانه، فرد مسلط(رهبر) مجبور است عوامل مخل این سامانه، یعنی کسانی که درون آن نیستند ویا خودشان را باآن هماهنگ نمیکنند را ازهرراهی حذف کند. دلیل حذف فرماندهان مستقل که در درون سپاه هم از محبوبیت برخوردار بودند وآنهم درهنگام جنگ، پاسداری از سامانۀ سلطه گری است که به باور آقایان از اوجب واجبات بوده، حتا در حالت جنگی وبه بهای به خطر انداختن تمامیت ارضی کشور.

البته محتوای این نوار، یعنی حذف نیروهای مستقل، چیز تازه ای نیست و عملکرد تشکیل چنین سامانه ای که به نظام ولایت مطلقۀ فقیه منجر شد، از قبل از پیروزی انقلاب شروع شده بود. هنگام اوج انقلاب و رسیدن به نقطۀ غیر قابل بازگشت، آمریکائیان پیشنهاد حذف بنی صدر از دولت انقلابی را میدهند، و نمایندۀ نهضت آزادی قول مساعدت میدهد "که بنی صدر در دولت انقلاب شرکت نخواهد کرد وبه فرانسه تبعید خواهدشد". البته مسلم است که مسئلۀ آمریکا شخص بنی صدر نبوده، اما محکی بوده برای سنجش درجۀ ادعای استقلال خواهی انقلابیون که جواب مساعد را از سوی رهبریت انقلاب دریافت کرده است. ادامۀ حذف و سانسور بنی صدردر رسانه های داخلی و بیگانه هم نه به دلیل شخص او، بلکه برای از صحنه خارج کردن تفکر و آرمان انقلاب یعنی استقلال و آزادی از کشور انجام می شودکه تاکنون هم ادامه دارد و هنوز موفق نشده اند از ایران کشوری "عادی" بسازند. غرب امیدوار است روزی سامانۀ سلطه گری داخلی به سامانۀ سلطه گری جهانی وصل گردد تا کشوربه قبل از انقلاب بازگردانده شود.

به هرحال، این کودتای خزنده، از ابتدای انقلاب با تروروحذف افراد مستقل، چه روحانی و چه غیر روحانی ادامه یافت. اولین انتخابات ریاست جمهوری و رأی قاطع 94 درصدی مردم به جریان استقلال و آزادی، هم برای سلطه گر داخلی و هم برای سلطه گربیگانه بسیار ناامید ونگران کننده بود. با تحمیل جنگ و سرگرم کردن آن مردم استقلال جو و آزادی خواه، فرصت حذف هائی که ذره ای از آنها در نوارآمده اند فراهم گشت. تقلب درانتخابات مجلس به توصیۀ خمینی به هدف حذف نیروهای مستقل انجام گرفت. کودتا برضد منتخب مردم به هدف افسرده کردن جامعۀ انقلابی مهم ترین حرکت سامانۀ سلطۀ داخلی برضد استقلال وآزادی وبه خصوص نیروهای مستقل بود و درهمان حال، شاید اجرای خواست سمبلیک آمریکا به حذف نیروهای مستقل و احیانا راضی کردن آن کشوربه پایان دادن جنگ به سود ایران و یا فروش سلاح هم مدنظر بوده باشد. اهمیت این  نوار دراین است که چگونگی عملکرد این سامانه، تماما در آن وجود دارد و نمایان است. اکنون نظام متشکل است از افراد وابسته ای که شخصیت مستقل ندارند ودرون سامانۀ سلطه قرار دارند. خطر اساسی برای کشور، وجود این سامانه است و امید سلطه گر بیگانه به این سامانه است تا آن را به خود جذب کند. همانطور که در بالا گفته شد، دلیل اصلی تحریم ها، این امید کاذبی است که به این سامانۀ محقربسته شده است.

به دلیل این امید کاذب فشارها ازسوی غرب ادامه خواهند یافت. نتیجۀ آن از سه حال خارج نیست. 1- یا رهبری سامانه برای بقای مخرب خود جذب سامانۀ سلطۀ جهانی می شود و کشوربه وضعیت قبل از انقلاب باز میگردد ویا 2- با مرزبندی های داخلی کشوررا به هرج ومرج می کشانند ویا 3- مردم به نارضایتی عمومی روی می آورند و این سامانه خود را می شکند وبه کشور جانی تازه می بخشد وانسان هائی با شخصیت مستقل و آزاد به بازسازی و آبادانی کشور همت می گمارند ودر فرصت ضعف سلطه گران بیگانه، کشور را به جایگاه واقعی خود رهبری می کنند.

دومین درس، درسی است که نیروهای مستقل وآزاد باید ازاین تجربه بگیرند و به جای تفرقه، به فکر ایجاد یک سامانۀ مستقل و آزاد تشکیل باشند تا بتوانند دربرابر سامانۀ سلطه گری دوام آورند. درغیر این صورت، حذف آنان، همانطور که درطول تاریخ شاهد بوده ایم، ادامه خواهد یافت.


۱۳۹۹ شهریور ۲۸, جمعه

طوفان ترامپ در صورت پیروزی

ترامپ یک قمارباز ومعامله گراست، قمارباز در قماراز بردن بیشتر لذت می برد تا پولی که به دست می آورد، ومعامله گر تلاش می کند ضرر را کم و سود را افزون کند. در هرحرکتش چند جنبه را به هدف بردن درنظرمی گیرد. به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده، چند خصوصیت دارد. نه رابطۀ مستقیمی با یک حزب سیاسی دارد ونه احزاب او را در تمام وجوه کمک می کنند. تنها حامی او، جریان صهیونیست های مذهبی می باشد. برای گزینش همکاران خود، مجبوراست ازمیان حامیان این جریان انتخاب کند. درنتیجۀ تنگدستی در انتخاب همکاران خودش، به هیچکدام از آنها اعتمادی ندارد و به محض یک برخورد اداری، آنها را برکنار می کند. همکاری این جریان با او، به این امیداست که بتوانند به وسیلۀ او جنگی را با ایران راه اندازی کنند تا با خرافات باقیمانده از هزاران سال پیش، به آمال و آرزوهای خود برسند. بنابراین نباید او و همکارانش را سیاستمدار تلقی کرد وسیاستمداری را درتحلیل رفتاری او وهمکارانش مد نظر داشت. پنهان و آشکاراو یکی است، اگر دست او باز بود، همۀ آنچه را که می گوید، انجام میداد. در این میان دو هدف اساسی را در امور خارجی دنبال می کند وهمکاری جریان نامبرده به دلیل یکی ازهمین اهداف اواست هرچند که انگیزه های متفاوتی را دنبال می کنند. اولین هدف او تأمین امنیت وتثبیت اسرائیل درمنطقه بدون کمک مالی آمریکا می باشد. انگیزۀ او از این کار، کم کردن یا حذف بار مالی بزرگی است که از ابتدای تشکیل این کشور، آمریکا برای ثبات آن پرداخت کرده و می کند و ازاین به بعد هم باید بکند. برای رسیدن به این هدف، برعکس اوباما که کمک های فراوان مالی و پولی به اسرائیل می کرد، ازهرکاری غیرمالی که در محدودۀ اختیاراتش بوده استفاده کرده است. مانند جابجا کردن سفارت آمریکا از تل آویو به اورشلیم و فشار آوردن به کشورهای عربی برای نزدیکی بیشترو کمک مالی به اسرائیل وقطع کمک های مالی به فلسطینی ها و افزایش تحریم های ایران و... هدف دومش هم جلوگیری از نفوذ چین در منطقه وتحت کنترل درآوردن انرژی فسیلی مورد احتیاج این کشوراست، هدف نهائی آن هم پیروزی در جنگ اقتصادی است که البته این امرهمواره دردستورکار جناح های مختلف آمریکا و همچنین اروپا بوده است.

حال باید دید که آیا ادامۀ توافق برجام، یعنی نزدیک کردن اعراب با اسرائیل می توانست درصورت اجرا به برقراری امنیت و ثبات اسرائیل منجر شود؟ جواب البته منفی است و دلیل مخالفت اسرائیل با برجام در همین نکته می باشد. دلیل آن هم روشن است، زیرا هیچیک از کشورهای عربی در درون خود ثبات ندارند و همگی در بحران مشروعیت به سر می برند. درچنین حالتی چگونه اسرائیل حاضر می شود سرنوشت خویش را با چنین متحدان بالقوه متزلزل و بالفعل ضعیف گره بزند؟ با فشار همین جریان حامی اسرائیل بود که ترامپ از برجام بیرون آمد تا برجامی دیگررا رقم بزند. برجامی که اسرائیل آرزوی آن را درسر دارد، برجامی که ایران را ژاندارم منطقه و حامی اسرائیل گرداند، وآن هم نه هرایرانی، بلکه یک ایران اسلامی.

با این توضیحات، میتوان حدس زد که علنی و رسمی کردن روابط اسرائیل وشیخ نشین ها به نمایندگی از سوی دیگرکشورهای عربی بدون حضور فلسطینی ها هدفی غیراز صلح در منطقه وحل مشکل فلسطین را دنبال می کند و میتواند دردو صحنه بازیگری کند. صحنۀ اول این است که اگر ترامپ انتخابات را ببازد، بخشی از طرح برجام، یعنی نزدیک کردن کشورهای عربی و اسرائیل برای یک ائتلاف به هدف افزودن فشار بر ایران را کلید زده و آن را به نام خود ثبت کرده است و رئیس جمهور بعدی فقط کاراورا دنبال خواهد کرد. یعنی همان آرزوئی که داشت که برجام را به نام خودش امضاء کند هرچند به دورازهدف خود و آرزوی اسرائیل باشد. ودوم این که در صورت پیروزی، کاری خواهد کرد که هم برجام را به کلی از میان ببرد و به نام خودش پیروزی جدیدی را که ثبات اسرائیل برای همیشه باشد را ثبت کند. اینها اهداف یک قماربازمی توانند باشند که اکنون به دنیای سیاست راه یافته است. پیش از این در رابطه با کرۀ شمالی و چین هم دست به چنین قمارهائی زد که موفقیتی به بار نیاورد.

او چندین بار با اعتماد به نفس زیاد اظهار داشته است که در صورت پیروزیش، ایران با او برسر میز مذاکره خواهد نشست. وی اخیرا در جواب سئوال یک خبرنگار تأ کید کرد که از ایرانیان خواسته است برای مذاکرات تا بعد از انتخابات صبر کنند. دراین صورت او اعلام می کند که مذاکراتی با ایران در شرف انجام هستند. البته باید دید این مذاکرات پشت پرده از سوی ایران جدی تلقی می شوند ویا هدفی جز خرید زمان را دنبال نمیکنند، اما دراینجا بیشتر به اهداف ترامپ پرداخته شده است. او با نمایشی که هنگام امضای  توافقات درکاخ سفید برپا کرد، میخواست نشان دهد که اشراف وسلطۀ فراوانی بر کشورهای عربی دارد که البته یک واقعیت هم در آن نهفته می باشد. با آنچه که دربالا آمد و رفتارغیرقابل انتظار و بینش خارج از واقع بینی او در امور سیاسی، می توان حدس زد که در صورت پیروزی، به ایران پیشنهاد خواهد داد تا باعادی سازی سریع و بدون فوت وقت روابط دوکشور، به عنوان متحد آمریکا در منطقه عمل کند. حل و فصل تشنج های منطقه که آمریکا در آنها سودی ندارد مانند بحران یمن و سوریه و عراق و افغانستان را به قدرت های منطقه واگذار کند که در حال حاضر ایران دست بالائی را دراین مورد دارا می باشد. درعوض، ایران امنیت اسرائیل را تضمین نموده و در اولین فرصت، روابط با این کشوررا بر قرار نماید. در واقع هدفش این می تواندباشد که ایران و اسرائیل نه درتقابل با یکدیگر، آنچه در برجام پیش بینی شده است، که در تعامل بایکدیگر منطقه را ادره کنند و آن را از دست اندازی چین حفظ نمایند به نحوی که آمریکا بتواند منطقه را به کلی ترک گوید. اما معلوم نیست درعوض چه تضمینی میتواند از ایران برای تأمین امنیت اسرائیل و فرمانبری ازآمریکا دریافت کند؟ ناگفته نماند که پیش از این با چنین توهماتی وارد مذاکرات با کرۀ شمالی و چین هم شده بود.  


 


۱۳۹۹ شهریور ۱۵, شنبه

ضرورت تفکیک مسائل مبتلا به کشور


کشور ما با مسائل عدیده و اساسی و مهمی روبرو است که برای بقاء آن، لازم است با جدیت وژرف نگری بتوان آنهارا بازشناسی و از هم جدا نمود تا کنشگران ما بتوانند از پیچ وخم ضد اطلاعات گسترده ومستمر سلطه گران خارجی و داخلی، آنها را یک به یک سامان دهند. در نگاه اول چند مورد آشکار را می توان نام برد. 1- حاکمیت ولایت مطلقۀ داخلی 2- دخالت نهاد دینی در امور اجرائی و فرهنگی واشاعۀ فساد و خرافات 3- هجوم همه جانبۀ سلطه گران خارجی به مردم، برای بازگرداندن موقعیت کشوردرصحنۀ جهانی به قبل از انقلاب 4- گرفتار بودن جامعه در چنگال بی اخلاقی وفسادکه حاصل امر دوم می باشد. این چهار مورد، مجموعۀ واقعیتی را تشکیل میدهند که مادر تمامی بدبختی ها و گرفتاری های مردم و کشورمی باشد. یکی ازاین امور، خارجی است که تمیزدادن و جدا سازی آن از سه مورد دیگرکه امورداخلی اند باید از ضروریات هر تلاشی باشد. زیرا سلطۀ خارجی نه تنها مردم، بلکه موجودی کشور را هم مورد تعرض و تهدید بی فاصله و بی واسطه قرار می دهد، همچنین با آگاهی از اینکه وضعیت کنونی وحاکمیت مستقر بدون دخالت خارجی ممکن نبود، باید بادقت بیشتری به این امر پرداخته شود. در صحنۀ داخلی هم آن سه مورد را باید هر کدام جداگانه مورد نظر قرار داد هرچند در یکدیگر تنیده باشند، زیرا با جدا کردن و شفاف سازی، بهتر می توان با آنها مقابله نمود. به خصوص آنچه در مورد روحانیت وجامعه می باشند، زیرا پایدارتر و خطرناک ترند اما حاکمیت شبه استبدادی دیر یا زود رفتنی است و بردنش هم آسان تر و عملی تر می باشد، در غیر این صورت، بنابرتجربه، خودش، خودش را ازبین می برد. اما باز گذاشتن دست نهاد روحانیت در سلطه بر جامعه یا به تعبیر قرآن، غلبه برآن، جامعۀ ایرانی را از درون تا انحلال کامل پیش می برد. حال یک به یک به طبیعت این چهار مورد نگاهی خلاصه واجمالی می اندازیم.

1-حاکمیت ولایت مطلقه واجرای شبه استبدادی آن:

چرا شبه استبدادی؟ شکی نیست که قانون اساسی ما درنظر، نه تنها استبدادی، بلکه با دادن قدرت مطلق به یک فرد، نوعی تمامیت خواهی است. اما در عمل نه خمینی و نه خامنه ای، به دلیل مقاومت، موفق نشدند اختیارات تامه خود را اعمال کنند. به این ترتیب، در عمل حاکمیت دردست یک مستبد تنها نیست وحاکمیت دراصل، حاکمیت مستبدین است. عده ای کنشگر و نهاد روحانیت و بخشی از نظامیان، که تعداشان هم کم نیست، به شکلی ملوک الطوایفی کشور را اداره می کنند وثروت های ملی را نه یک نفرتقسیم می کند، بلکه هرکسی بنابردامنۀ عُرضۀ خودش درانواع گوناگون اختلاس و رشوه و دزدی و قاچاق و رانت و... در رده های بالای حاکمیت ودر مبالغ گزاف به ثروت اندوزی و درپی آن، به دست آوردن دامنۀ قدرت بیشترمشغولند. انتخاباتی در محدودۀ خودشان برقرارمی کنند که در آن به دلیل عدم تمرکز قدرت دردست یک شخص، مجبورند به مردم مراجعه کنند. به این صورت، جریان های مافیائی بسته ای تشکیل شده است که ضعف یک طرف به تقویت دیگران منجر می شود. به صورت تصویری، همانند حاکمیت پهلوی نیست که همه چیزبه شاه ختم می شد واو بود که حتا نمایندگان مجلسین را انتصاب می کرد. کسی یارای قهر کردن از او را نداشت چه رسد به انتقاد ازاو. این مجموعۀ فاسد، به کمک روحانیت دستی هم درجامعه دارد و می تواند انتخابات و راه پیمائی و ... راه اندازی کند. دلیل خضوع خامنه ای دربرابر حوزه که مخالف آن هم هست، همین نقش روحانیت در دوام نظام می باشد.

2- دخالت نهاد دین در امور اجرائی و اشاعۀ خرافات و فساد

تشکیلاتی که به نام روحانیت ساخته شده است، هدفی جز سلطه برانسان و کسب منافع مالی ندارد. این معضل از کوچک ترین جوامع بشری تا بزرگ ترین آن، همواره درطول تاریخ وجود داشته است و تازگی ندارد. البته روحانیانی هم بوده و هستند که قصد سلطه گری وکسب مال ازراه دین را ندارند، آنها البته دراین مجموعه قرارنمی گیرند. کار این تشکیلات این است که در جوار دینی که در جامعه مقبولیت پیدا می کند، دینی جدید بسازند ودر جامعه ذهنیتی را در راستای سلطۀ خود به نام همان دین رواج دهند. برای رسیدن به این هدف، جامعه را آلوده به خرافات می کنند تا خرد به حاشیه رانده شود که بتوانند هرچیز را که لازم بدانند به جامعه تحمیل کنند. مهم ترین و کارساز ترین ابزارهائی که روحانیت به وسیلۀ آن سلطۀ خود را پایدار می کند، اشاعۀ خرافات وعادی سازی تقلید است. تقلید کردن را با شیوه های گوناگون به عنوان یک واجب دینی به باورمندان می قبولانند و طی نسل ها به یکی از واجبات مهم در جامعه جا می اندازند. تقلید نماد آشکار سلطه گری است. فردی که تقلید را قبول می کند، زیرسلطه بودن خودرا به عمل در می آورد. البته غیرروحانیانی که از یک جامعۀ مسخ شده بهره می گیرند، به نوبۀ خود به کمک روحانیان اقدام می کنند(1). درجامعه ای که خرد و تعقل عمل نکند، اخلاق هم بازیچۀ منافع شخصی می گردد و فساد گسترش می یابد حقوق انسان به حاشیه می روند و جامعه از رشد می ماند. این عملکرد اکنون اساس درهم تنیدگی روحانیت با حاکمیت می باشد که اگر آنها از یکدیگر جدا شوند، نظام فرو می ریزد.

3- هجوم همه جانبۀ سلطه گر خارجی به مردم

در زمان ما اصلی ترین مشوق سلطه گران برای تضعیف کشور و اعمال فشارهای اقتصادی به مردم، طبیعت حاکمیت ولایت مطلقۀ فقیه می باشد. زیرا درچنین نظامی که مردم زیر سلطه بودن را تجربه می کنند، قلدرهای جهان را برآن می دارد تا بدون درنظر گرفتن ناسیونالیسم ایرانی که ریشه در تاریخ کهن خود دارد، قدرت وسلطۀ خود را ازراه تحمیل جنگ و تحریم های غیر انسانی به نمایش گذارند تا مگر مردم را خسته کرده، سلطۀ آنها که ابعاد جهانی دارد را بپذیرند. یادمان نرفته که حسن روحانی، به عنوان یک روحانی گفت که آمریکا کدخدای جهان است و باید کدخدائی او را پذیرا باشیم. اهمیت این سخن که از زبان یک رئیس حکومت بیرون می آید دراین است که نظری شخصی نمیتواند باشد واین امر حاصل وجود چنین گفتمانی در درون نظام مافیائی می باشد. بنابراین، این هجوم جدی است و این گفتمان مشوق اصلی سلطه گران بیگانه به نمایش قدرت و تحمیل جنگ وتحریم ودیگر فشارها به مردم می باشد. کنشگرانی که فریب دمکرات بودن و آزادی خواهی سلطه گران بیگانه را خورده اند، باید به این امر آگاهی پیدا کنند که همراهی با بیگانگان به هرشکل آن، درواقع درراستای سلطه گری و تحکیم آن می باشد که پیروز نهائی آن با تکیه بر ناسیونالیسم، همین حاکمیت ولایت مطلقه فقیه هست وخواهد بود.

4- گرفتار بودن جامعه در چنگال بی اخلاقی وفساد

به طور قطع وضعیت فرهنگی و اخلاقی و انسانی یک جامعه که به نام دین اداره می شود، نتیجۀ کارکرد روحانیان آن جامعه است. بخشی خود اشاعه دهندۀ ضدفرهنگ وبی اخلاقی وفسادند وبخشی با سکوت در برابر روحانیان فاسد، هم دستان آنها می باشند. اسلام فقاهتی که بهشتی و رفسنجانی درنامه های تهدید آمیزخود به خمینی از پیاده کردن آن در کشور نوشته بودند، نسخۀ بدل دینی است که پیامبربه بشر پیشنهاد کرده بود. نسخه ای است بدل تا بتوان به کمک آن، انسان ها را استثمار کرد وبرآنها مسلط گشت. نسخۀ بدلی است که نتیجۀ آن را شب و روز با گوشت و استخوان خود لمس می کنیم. نسخۀ بدلی است که انسان را چنان مسخ می کند تا تمامی این بدبختی ها و فلاکت ها و زخمت ها را بپذیرد وتحمل کند. وهمۀ این ها از قبال اشاعۀ خرافات ممکن می شود. اشاعۀ خرافات توسط نهاد روحانیت با برنامه ریزی دقیقی انجام شده و درحال انجام شدن است. رسم شده که بخشی ازاین خرافات به صورت فیلم های کوتاه در دنیای مجازی انتشار یابند تا عده ای بخندند وعده ای به آنها باور بیاورند. این خنده ها و باورها نمایشی شده اند که اساس حاکمیت و سلطۀ روحانیت را ممکن می سازند. و ما نظاره گر این خنده ها و باورها شده ایم. کنشگران ما باید هرچه زودتر از حالت نظاره گری بیرون آیند وواقعیات را آنچنان که هستند ببینند، نه آنچه را که دلشان می خواهد باشند. نمایشات دوران گذار و رقابت های برسر این دوران تصوری را کناری بگذارند و به وضعیت فرهنگی جامعه بپردازند. تا زمانی که استقلال وآزادی کنشگران ما، درنتیجه، استقلال و آزادی اقلا بخش قابل قبولی از مردم محرز نشود، هرحاکمیتی با هرنام و نشانه که در کشور مستقر باشد، سلطه گر خواهد بود و کشور بدون دمکراسی اداره خواهد شد.

چه باید کرد؟ با آنچه در بالا آمد می توانیم به این نتیجه برسیم که 1- بایدکم ترین همراهی با سلطه گر خارجی در قبال تضعیف کشوری به نام ایران را حتا در امور داخلی حاکمیت را ترک گفت. 2- باید جامعه را متقاعد کرد که آن چه به نام دین به آنان تحمیل شده است، ضد دین وضد اسلام وضد خدا وپیامبر است. دلائل روشن این ضدیت از سوی محققین حتا از سوی برخی روحانیان ارائه و انتشار می یابند، اما باید آنها از سوی دیگر کنشگران تصدیق وبه صورت گسترده انتشار یابند. 3- خرافات زدائی از راه های تجربی بدون تمسخرو تحقیر بیمارانی که گرفتار خرافات شده اند، به طور جد پی گیری شود. 4- افشاء نهاد روحانیت بدون توهین و تمسخر وتحقیر و بسنده کردن به بازگوئی واقعیات به صورت روزمره انجام شود. تشویق مردم به استقلال و آزادی فردی و اجتماعی و آگاه کردن آنان از حقوق انسانی خود را در دستورکار قرار دهند. 5- در صورت موفقیت نسبی در موارد بالا، نظامی به نام نظام ولایت مطلقۀ فقیه دیگر وجود نخواهد داشت تا مردم به فکر بر اندازی یا دوران گذار باشند. در حقیقت انجام موارد بالا، به خودی خود دوران گذار می باشد.

1-دوستی ویدیوئی از سخنان عبدالکریم سروش فرستاده بود که مرا به شگفتی وا داشت (بخشی ازجلسۀ 26 دین و قدرت). او در این ویدیو به شنونده القاء می کند که سلطه گری و قدرت عین اسلام است. به بیان دیگر این اسلام فقاهتی همان اسلام پیامبر و قرآن می باشد ونهاد روحانیت همان است که پیامبر می گفته!!! میگوید: وقتی از سلطه صحبت می کنم، وقتی از قدرت صحبت می کنم، سلطه بد نیست، قدرت بد نیست ...... پیامبر نظامی را برپا کرد که مردم خودشان را رعایای آن میدانستند...... اسلام یک ایدئولوژی سیاسی قدرت گراست.... پیامبر به دنبال سروری بود..... وسخنان شگفت آور دیگری که در اینجا نمی گنجند. اما تا به حال چنین سخنانی در رابطه با تأیید نظام ولایت مطلقۀ فقیه نشنیده بودم. دراین مورد چند یادآوری کوتاه میکنم.

وقتی ایشان از دین وپیامبر و سلطه و قدرت و رعیت و سروری سخن می گوید، باید مرجعش قرانی باشد که از دید خودش رؤیاهای پیامبر بوده است. اکنون به مفهوم این واژه ها از نگاه قرآن می پردازیم:

قاموس قرآن، ج‏5، ص: 248

الف- قدرت. قدر:  (بر وزن فلس) و قدرت و مقدرة بمعنى توانائى است.

(قدر): (بر وزن فرس) توانائى، اندازه. در جوامع الجامع گفته: قدر و قدر (بر وزن فلس و فرس) دو لغت‏اند. يعنى بيك معنى مثل وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ  بزنان متاع دهيد ثروتمند باندازه توانائیش و تنگدست باندازه توانائيش-بقره: 236

می بینیم که مفهوم"قدر" درعربی همان قدرتی نیست که ما درفارسی استفاده می کنیم که با زور وسلطه ملازمه دارد. بلکه به مفهوم توانائی وقادر بودن است که با بازی باواژه ها ایشان در صدد است استبداد فقیه را با اسلام انطباق دهد. همان کاری که روحانیت با جدیت دنبال آن است.

ب- سلطه: سلط – قاموس قرآن:

سلطه بمعنى قدرت است (اقرب) راغب سلاطه را تمكّن و قدرت از روى قهر گفته است «سلّطه عليه» يعنى او را بر آنديگرى غالب كرد. در آیۀ 22 ابراهیم آمده است: شیطان برشما سلطه ندارد که شما را مجبور به کاری کند واین خودشما هستید که آن را می پذیرید. بنابراین مفهوم این واژه مشخص است که باری منفی دارد که سروش می گوید بدنیست واین ادعا در راستای تأییدهمان ولایت مطلقه است که نقطۀ مقابل قرآن می باشد.

ج- ادعای به دنبال سروری بودن پیامبر.

درآیۀ 104 سورۀ بقره که مردم پیامبر را "راعنا" خطاب می کردند دستور میدهد که دیگر این واژه را مصرف نکنند. راعنا به معنای (چوپان من) به مفهوم سرور وارباب می باشد از ریشۀ رعی و راعی به معنای چوپان است(قاموس قرآن). دراین صورت چگونه می توان ادعا کرد پیامبر به دنبال سروری بوده است؟ در حالی که پیروان خودش را از خطاب قراردادن او با واژۀ سرور بر حذر میدارد؟ آیا سروش در پی تحکیم نظامی تمامیت خواه ویا تحکیم تئوری حکومت اسلامی وحذف جمهوری نیست؟


 

 

۱۳۹۹ مرداد ۲۶, یکشنبه

بایکوت در شورای امنیت، گوشمالی آمریکا یا نجات برجام؟

 بایکوت جهانی آمریکا در رأی گیری شورای امنیت، تحلیل گران نزدیک به این کشور را دچار سر در گمی کرده است. این تحلیل گران ادعا می کنند، آمریکا میدانسته است که بایکوت خواهد شد وبرای به کار انداختن مکانیزم ماشه این مسیر را طی کرده است. درصورتی این تحلیل کودکانه را هم بپذیریم، چیزی از واقعیت موقعیت ضعیفی که این کشور درآن قرار دارد را کم نمی کند. اما آمریکا موقعیت مسلطی را که درآن قرار داشت را چگونه به دست آورده بود؟ موقعیتی که ترامپ ومافیای همراه او را برآن داشت تا جهان، به خصوص اروپائیان را به صورت مستمر مورد تحقیر قرار دهند.  

واقعیت این است که پس از جنگ دوم جهانی و به صحنه آمدن اتحاد جماهیر شوروی، نگران از قدرت گرفتن این کشوردر مجاورت اروپا، در سال 1954 با پیشنهاد ژوزف استینگر، سیاستمدار یهودی لهستانی، با پا در میانی پادشاه هلند، وسیاست مدارانی از اروپا و آمریکا، در اروپا تصمیم گرفته شد برای جلوگیری از تکرار جنگ جهانی، آمریکا به عنوان ابرقدرت، سرپرستی جهان را به عهده گیرد. این امر مورد استقبال سرمایه داران بزرگ وبانک های آمریکائی قرار گرفت. مدت زیادی نگذشته بود که آمریکا به سوء استفاده از موقعیت جدیدش مشغول شد وسلطۀ خود را به خصوص در کشورهای نفت خیز گسترش داد. اما از نظر سیاسی کمابیش با اروپا همکاری و نزدیکی می کرد وآخرین آن توافق برجام بود که اوباما پذیرفت با ورود چین و روسیه یک همبستگی جهانی، البته در جهت سروری آمریکا ایجاد کند. اگر برجام ادامه می یافت، آمریکا موفق شده بود پای چین و روسیه را به نظم نوین جهانی باز کند تا برای مدتی از برخوردهای غیرمنتظره وخشن جلوگیری شود وآمریکا با دادن امتیازاتی، همچنان نقش سروری را بازی نماید. حالا باید دید چه کسانی ازاین نقش جدید و ضعیف تر آمریکا ضرر می دیدند. به طور قطع سیاست توسعه طلبانۀ اسرائیل و حامیان پول دار و خشونت طلب آن در آمریکا. ترامپ نمایندۀ این گروه های قرتمند و خشن می باشد وبرای بیرون رفتن ازبرجام به این مقام دست یافت.  باروی کار آمدن ترامپ وشروع لات بازی در سیاست، و تحقیر اروپائیان و به حساب نیاوردن آنها در معادلات بین المللی به خصوص در رابطه با اسرائیل، و قرارداد اخیربرقراری رابطۀ اسرائیل و امارات که بدون دخالت اروپائیان انجام گرفت، اروپائیان را برآن داشت تا فرصت را غنیمت شمرند وازموقعیت متزلزل آمریکا استفاده کنند تا به آن یادآورشوند، ابرقدرتی او بخش بزرگی مدیون آنان است و به رؤسای جمهوری که بعداز ترامپ خواهند آمد این امر را یاد آوری کرده باشند.

در چنین اوضاعی، چین و روسیه درحال میوه چینی هستند. بدون شک چنانچه ترامپ برای بار دوم به ریاست جمهوری انتخاب شود، این دوکشورمیوه های پربارتری را خواهند چید. برعکس آن، اروپائی ها خواهان روی کار آمدن بایدن می باشند. حرکت بعدی ترامپ، آنطوریکه اعلام کرده اند، به کار انداختن مکانیزم ماشه می باشد تا شانس انتخاب مجدد او را بالا ببرند. با به اجرا درآمدن مکانیزم ماشه، ایران مجبورخواهد شد به سوی چین و روسیه دست یاری دراز کند که این امر به سود اروپا نمی باشد. به این دلیل، به نظر نمی رسد مکانیزم ماشه هم برای ترامپ موفقیتی در بر داشته باشد. با فشار بیشتر آمریکا، اروپا مجبور خواهد شد تا با چین و روسیه، برجام را زنده نگه دارند.

 

۱۳۹۹ مرداد ۱۱, شنبه

قرارداد نشر یافته با چین چه می گوید؟

 ایجاد روابط مستمر فرهنگی، اقتصادی و سیاسی با چین ویا هرکشور دیگری نه تنها استقلال کشور را به مخاطره نمی اندازد، بلکه متضمن آن هم می تواند باشد. درحقیقت روابط بلندمدت هم با شرق و هم باغرب، خطر آسیب رساندن به استقلال کشور را بسیار کاهش میدهد. به این دلیل نه تنها مخالف رابطه باچین نیستم، بلکه به دلائلی آن را مفید هم می دانم. اما نگرانی های جدی  دراین مورد وجود دارند که به اوضاع سیاسی و اقتصادی و مدنی کشورمان مربوط می شوند. به ترتیبی که می توان ادعا کرد خطر نه از سوی چین و آمریکا و غیره است، که از درون کشور خودمان ناشی می شود. بخشی از آن خطرات، ازجمله حکم معروف خمینی درمورد "حفظ نظام اوجب واجبات است" (1) می باشد که موجودیت نظام را نسبت به استقلال و آزادی و دیگر اصولی که حتا در قانون اساسی  موجود هستند، در اولویت قرار میدهد، خطراصلی زیر سلطۀ بیگانه بردن کشور است. توضیح اینکه، او این حکم را برای توجیه خلاف های خودش، ازجمله کودتای خرداد 60  و سلطۀ روحانیت برکشورصادر کرد. حکم، حکم سلطه گری است. پیش ازاین در مقاله ای  براساس دونامه که از سوی بهشتی و رفسنجانی چند ماه قبل از کودتا به اونوشته بودند و او را تهدید کردند به انتخاب میان بنی صدر و نظام فقاهتی، او نظام ولایت فقیه را انتخاب کرد ودست عملگان استبداد را برای کودتا باز گذاشت. میدانست که این کودتا ابتدای کار است وباید تا آخر، حتا به قیمت ویرانی کشوربرود که رفت. برای توجیه آن هم همین حکم بی پایه و اساس اوجب واجبات را صادر کرد تا در پی آن، هرکاری را به نام نظام بتوان انجام داد. نا گفته نماند که محتوای این حکم درطول رژیم سابق هم اجرا می شد، به دلیل اینکه این حکم، حکم همۀ استبدادهامی باشد. حالا کشور است و این نظام ووجوب نگهداری آن. این حکم اولین نگرانی جدی برای توافقی بایک قدرت خارجی می باشد که حفظ نظام را از حقوق و منافع ملی واجب تر کرده است. همانطور که در زیر نویس (1) توضیح داده شده، خامنه ای هم آن حکم را تأیید وبرآن تأکید می کند. حکمی که می تواند اساس استقلال کشور را درتنگنای حیات نظام به مخاطره اندازد، همانطور که درمورد آزادی های مدنی هم انداخت.

نگرانی دیگر، واقعیتی است که نه تنها نظام، بلکه جامعه هم درآن مسئولیت مستقیم دارد وآن وجود فساد ومدیران فاسد هستند. میگویند چین تعهد کرده بیش ازچهارصد میلیارد دلار در کشور سرمایه گذاری کند. مگر میتوان باورکرد که چین این مبلغ را دردستان کثیف و نامطمئن مدیران دزد وبی کفایت بریزد؟ یعنی گوشت را به گربه بسپارد؟ یقینا چنین کاری نخواهد کرد وباید انصاف داد که نباید هم بکند. بنابراین، اگر معامله ای صورت گیرد، باید به انتظارحضور مدیران خارجی بر مسند توسعۀ اقتصادی کشورنشست که این امر شامل امنیت سرمایه گذاری وایجاد دفتر حراست اجنبی درکشورهم خواهد بود. پس ازآن، وضع قوانینی لازم خواهندآمد تا منافع سرمایۀ خارجی را تأمین کنند. ازدست دادن استقلال ورفتن زیر سلطۀ بیگانه غیرازاین چه می تواند باشد؟ ومعنای آن، نه سلطه گری چین، که زیرسلطه گری مدیران و مسئولین وجامعۀ فعالان ما می باشد.

این وضع حاصل عملکرد شما عملگان استبداد است که به نام اصلاح طلب و اصولگرا، هرچند با توجیهات، خود را در ذهن خود بی گناه تلقی کنید می باشد. برای تصاحب مقام های دولتی در بی کفایتی و با چاپلوسی کودتا کردید تا به اختلاس های بزرگ ودزدی و زمین خواری از اموال عمومی رسیدید واکنون کشور را در ورطۀ نابودی کشانده اید. چگونه میتوان به شما اعتماد کرد؟ به شمائی که نه مردم و نه کشور و حتا نه نظام موجود برایتان کم ترین ارزشی ندارند؟ واین ارث خمینی است که برای ملت به جا گذاشته تا انقلاب مردم را بر ضد آن رهبری کند.

کار سلطه گر، سلطه گری است وحسابش روشن می باشد. آنها ازاین دوضعف بزرگ که کشور را به خود آلوده کرده است، به خوبی آگاهند. دلیل بیرون رفتن ترامپ از برجام و تحریم های غیر انسانی ووحشیگری های او، همین منش ضدانسانی و پراز فساد شما طی چهل سال می باشد. آنها کم ترین توجهی به شعارهای "انقلابی" شما نمی کنند، اما به حقیقت نظام وبه خصوص به دو ضعف نامبرده توجه می کنند. می دانند که شماها نه به استقلال و نه آزادی و نه اسلامی که ادعا می کنید، کم ترین اعتقادی ندارید وبه همین دلیل به آنها امید میدهید که بالاخره تسلیم تمام و کمال آنها خواهید شد. نتیجۀ آن شده است تشدید تحریم ها و زحمت و زجر کشیدن هرچه بیشترمردم.

متن قراردادی که دراین مورد انتشاریافته است جدی به نظر نمی رسد. این امکان هم هست که تهدیدی برای غرب باشد همچنان که شاهد اظهار نگرانی هائی از سوی غرب دراین مورد هم بوده ایم به خصوص اینکه این تهدید تازگی ندارد و در جریان برجام هم روی میز بوده است. این امر هم خودش ناقض استقلال می باشد، زیرا از اهرم خارجی برای امتیاز گرفتن استفاده کردن، نوعی وابستگی را به اجنبی می رساند. دراین مورد، غرب و به خصوص آمریکا می گوید شما که حاضر به امتیاز دادن به چین می شوید، چرا این امتیازات را از ما دریغ می کنید؟ بنابراین شما در استقلال خواهیتان دروغ می گوئید. در نتیجه، از یک سو بر تحریم ها می افزایند و از سوی دیگر با چین قرار و مدار می گذارند تا به سود آنها کنار رود.

این کلیاتی نگران آور بود که قبل از هرچیز باید به آنها اندیشید ودر این مورد وموارد دیگر، کنشگرانی که هنوز به فساد آلوده نشده اند به مسئولیت خویش آگاه شوند. درهرحال باید هشیار بود و درعین حال تحت تأثیر ضداطلاعات و سلطۀ رسانه ای قرارنگرفت.

 1-      سایت خمینی باوجود تفسیر این جمله، منتسب بودن آن را به خمینی انکار میکند و می نویسد این جمله در آثار امام نیست. ظاهرا آن را سانسور کرده اند. اما خامنه ای در یک سخنرانی آن را تأیید میکند ومیگوید "حفظ نظام اوجب واجبات است" یا "از اوجب واجبات است" از خمینی است.

 


۱۳۹۹ خرداد ۲۸, چهارشنبه

چرا اهمیت کودتای خرداد شصت از انقلاب 57 بیشتر است؟


درخانواده ای سیاسی و مصدقی بزرگ شده بودم، زمانی که دانشجو بودم، مصدق فوت کرد، خبر که به من رسید باتعجب گفتم مگر مصدق زنده بود؟! تاریخ نگارنامی، یرواند آبراهامیان چند روز پیش در مصاحبه ای بابی بی سی فارسی گفت: " ازاینکه عده ای از نمایندگان مجلس و هیئت وزیران از ام6 و سیا حقوق میگرفتند شکی نیست واسنادش منتشر شده اند، اما ما منتظر انتشار اسامی آنها هستیم" (نقل به مظمون). این ها شمه ای از وضعیت سانسور سیاسی کشور پس از کودتای 28 مرداد 32 می باشند.
وضعیت سیاسی ای که سانسوروخودسانسوری بانی آن است ودرکشورما به آسانی اجراوپذیرفته شده ومی شود تا درقبال آن، استبداد استمرار پیداکند. این اطلاعات پراکنده و سانسورشده، پس از دهه ها مورد توجه قرارمی گیرند. هنوز پس از قریب هفتاد سال ابعاد آن کودتا، پس از خسارت های فراوانی که به نسل هائی ازمردم وکشوروارد آورده است پنهان اند و ما همواره به دنبال کشف  جزئیات آن هستیم. اما کودتائی که زیر چشمان ما اتفاق افتاد را فعلا برای هفتاد سال آینده به کناری نهاده ایم تا کودتا چیان بتوانند به راحتی زیر سایۀ سانسور، به چپاول ثروتهای ملی و اموال کشور مشغول باشند و"حقوق بگیران" به عقب نگه داشتن کشورهمت کنند و با دریافت مزد ازبیگانگان، زمینه را برای چپاول بیشترمردم و عقب نگه داشتن کشور آماده سازند. به خصوص اینکه به حقوق دهندگان بیگانه و خواهان متلاشی کردن ایران، این بار اسرائیل و عربستان هم اضافه شده اند.
پیش ازاین در مقاله ای نوشته بودم: وضعیت نابسامان کنونی نتیجه منطقی حوادث رخ داده درابتدای انقلاب می باشد. برای یافتن راه حلی جهت بیرون رفت از این اوضاع فلاکت بار، ضرورت دارد به طور مستمر آن برهه زمانی را مورد بازنگری و تحلیل قراردهیم. سیرتحولات سیاسی در سه ساله اول انقلاب به سرعت رقم خورد و زیر فشارجنگ، ضد انقلاب را براریکه قدرت نشاند. کودتای خردادشصت امری ساده نبود که بتوان آن را به کنار گذاشتن یک رئیس جمهوری که اختیارات زیادی هم نداشت خلاصه نمود. اهمیت آن از خود انقلاب، اگرنگوئیم بیشترنبوده، قطعأ کمتر نیست. زیرا برآیند برخورد دو جریان انقلاب و ضدانقلاب بوده که به یاری رهبرانقلاب، با به قدرت رسیدن ضد انقلاب سرانجام گرفته است. تمرکزسیرتحول سه ساله ابتدای انقلاب را می توان درحوادث چندماهه قبل از کودتا مشاهده کرد: در 25 بهمن 1359، هاشمی رفسنجانی نامه‌ای به خمینی مینویسد که چند نکته از آن نامه به این قراراست:
 «امام و رهبرومرجع تقلیدعزیز و معظم،
به نظرمی‌رسد در ملاقات‌های معمولی،  به خاطر كارهای  زیاد و  خستگی جنابعالی،  فرصت  كافی  برای طرح  و  بحث مطالبی اساسی  كه  داریم  به  دست  نمی‌آید، ناچار چیزهائی كه تذكرش را وظیفه تشخیص میدهم تحت عنوان«النصیحة لائمه  المؤمنین» در  این نامه  بنویسم، خواهش  میكنم توجه  فرمایید ودرملاقات بعدی جواب لطف كنید:
...........
4ـ ما جایزنمی‌دانیم  كه  میدان را برای حریف خالی بگذاریم ومثل  بعضی از همراهان سابق، قیافه بی‌طرف بگیریم ...  به خاطر حفاظت  از  خط اسلامی انقلاب در صحنه می‌مانیم  وازمشكلات، مخالفت‌ها و تهمت‌ها نمی‌هراسیم. به صلاحیت رهبری  جنابعالی ایمان داریم ولی تحمل ابهام در نظررهبر برایمان  مشكل است....
 احتمال این كه  این  ابهام  در رابطه با خطوط   سیاسی و فكری جاری  و خطی  كه در ارتش تعقیب می شود، آثار  نامطلوبی در  تاریخ  انقلابمان بگذارد...
5ـ  قبل از انتخابات ریاست جمهوری به  شماعرض كردیم  كه بینش آقای بنی صدرمخالف بینش اسلام فقاهتی است كه  ما برای اجرای آن تلاش می‌كنیم واكنون هم  برهمان نظر هستیم وشما فرمودید ریاست جمهوری مقام سیاسی است و كاری دستش نیست، امروزملاحظه می‌فرمائید كه چگونه دركاركابینه و...»
همچنین در22 اسفند 1359، یعنی کم تراز یک ماه بعدازآن، سیدمحمدبهشتی رهبر حزب جمهوری اسلامی، به نوبه خود، نامه ای به خمینی می نویسد که اهم آن مرتبط با این نوشته، به این قراراست:
 «استاد و رهبر بزرگوار،السلام علیكم و رحمةﷲ  و بركاته
 سنگینی وظیفه،  فرزندتان را بر آن داشت كه این نامه را به حضورتان بنویسد و حقایقی را به عرضتان برساند.
 دوگانگی موجود میان مدیران كشوربیش از آن كه جنبه شخصی داشته باشد به اختلاف دو بینش مربوط  میشود.
 یك بینش معتقد وملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادی كه درعین  زنده  بودن وپویا بودن، باید سخت ملتزم به  وحی و تعبد در برابر كتاب و سنت باشد.  ......
 بینش اول به نظام وشیوه‌ای  برای زندگی امت ما معتقد است، كه در عین گشودن راه  به  سوی همه  نوع پیشرفت  و ترقی  مانع  حل شدن مسلمانها در دستاوردهای شرق یا غرب  باشد...
امام بزرگوار به حكم وظیفه عمومی النصیحة لائمه المسلمین عرض میكنم:
........
2ـ دنباله زنجیروارتوطئه‌های غرب وشرق كه متأسفانه خود راپشت سر رئیس جمهور پنهان كرده‌اند بیش از پیش نمایان است.
.......
10ـ با همه  این احوال چندی است كه این اندیشه دراین فرزندتان و برخی  برادران دیگر،  قوت گرفته كه اگر اداره  جمهوری  اسلامی به وسیله  صاحبان  بینش دوم را دراین مقطع اصلح می‌دانید ما به همان كارهای طلبگی خویش بپردازیم و بیش ازاین  شاهد تلف شدن نیروها درجریان این دوگانگی فرساینده نباشیم. این بود خلاصه‌ ای ازآن چه لازم  میدانستم با آن پدر بزرگوار و رهبرعزیزدر میان بگذارم  تا مثل همیشه با تصمیم  پیامبرگونه تان راه را برای  ما و همه  مردم مشخص  كنید.  دعایم این  است   كه خدایا  امام  عزیزمان را در این  تصمیم  گیری دشوار یار و رهنما باش .  سیدمحمدحسین بهشتی».
کودتای خرداد 1360، به نظر می رسد از جهات مختلف مهم تر از کودتای 28 مرداد و حتا انقلاب 57 بود. مهم تر بود زیرا اثرات مخربش بر طبیعت ساختار اجتماعی به این سادگی ها قابل ترمیم نیستند. اهم آنها اما یکی این بود که کودتا این بار، باروشنی تمام بر ضد مردم و رای آنها بود. مردمی که در اولین انتخابات کشور با درصدی بالا وکم سابقه در دمکراسی ها، رای خود را با هرانگیزه و پشتوانه ای، نه تنها به یک شخص، بلکه به یک روش و یک منش دادند. یک سال و اندی پس از آن، جریانی با نفوذ در انقلاب مردم، با پشتوانه اسلحه به مردم نه گفت وآنان را ازدردست داشتن سرنوشت خود محروم گرداند. اهمیت دیگر این کودتا دراین بود که حاصل یک اجماع فعالان سیاسی مستبد، فاسد، ووابسته بود. سلطه گران خارجی، باوجود فراهم کردن زمینۀ کنار زدن مردم توسط ایادیشان، دخالت مستقیم درآن نداشتند ومی توان ادعا کرد که کودتائی داخلی بود. کثیری از فعالان سیاسی که تا هم اکنون برحاکمیت مشغولند (اصلاح طلبان و اصولگرایان امروزی) عملگان کودتا بودند که سکوت اغلب گروه ها و احزاب را تأییدی بر خیات خود به مردم تلقی می کردند تا باخیالی آسوده حقوق مردم را نادیده  بگیرند و لگد کوب نمایند. البته گروه های اخیر، تقاص سکوت خود را پس دادند. بااین وجود، دریک مورد هنوز این گروه ها با جلاد خود، همکاری را همچنان ادامه می دهند و آن یک مورد، سانسورکردن کودتای خرداد 60 می باشد که خود، در آن نقش داشتند.
پس از هرکودتائی نه تنها سانسور، بلکه دگرگونی حقیقت ازابزارهای اصلی کودتا چیان بوده و هست. سانسور خط تمیز بین دمکراسی و استبداد می باشد. بنابراین می توان دریافت کسانی که کودتای انجام شده برضد حاکمیت مردم را سانسورمی کنند و ادعای دمکراسی هم دارند، بدون شک دروغ می گویند و درگفتار خود صادق نیستند. این همکاری نانوشته را می توان به روشنی بین حاکمیت ولایت فقیه و رسانه های وابسته به سلطه گران و خبرنگاران و تحلیلگرانی که درآن رسانه ها فعال هستند و همچنین اغلب کنشگران، دررابطه با سانسور کودتا مشاهده کرد. بخشی با وصل کردن 22 بهمن 57 به خرداد 60 در یکی کردن انقلاب وحاکمیت ولایت فقیه قصد تصفیه حساب باانقلاب را دارند و غافلند که آب به آسیاب استبداد می ریزند، و بخشی با یکی کردن آن، از خیانت خود به مردم تبرا می جویند وحاکمیت فعلی را نتیجۀ طبیعی انقلاب جلوه می دهند. گوئی بین 22 بهمن 57 و 30 خرداد 60 هیچ اتفاقی درکشور رخ نداده است. البته برای خالی نبودن عریضه، گاهی نام بازرگان برده می شود. هدف هردو کودتاچیان دورۀ مصدق و دورۀ انقلاب، همراه وهم گام با سطلۀ خارجی، دور نگه داشتن ایران از استقرار دمکراسی و دخالت مردم درسرنوشت خود می باشد. هردو دسته، مردم را به انتخاب میان بد و بدتر تشویق کرده ومی کنند در حالیکه علیه خوب، کودتا کردند تا وجود خوب را در دید مردم ناممکن جلوه دهند. رسما اعلام می کنند که حاکمیت از بد و بدتر تشکیل شده و مردم را به دنبال بد وبدتر روانه و در جبر انتخاب بین این دو زندانی می کنند، گوئی چیزی به نام خوب وجود ندارد وکشور را گرفتار بدی ها گردانده اند به نحوی که بد در ذهن مردم دربرابر بدتر "خوب " جلوه می کند و چاره ای غیر ازاین درافق سیاسی نمی بینند. چه مستبدینی که بر اریکۀ قدرت نشسته اند وچه کسانی که به امید فرصتی هستند تا جای آنها را پرکنند، برای سانسور جریان استقلال و آزادی یک جبهه مشترک تشکیل داده اند، غافلند از اینکه جریان استقلال وآزادی یک حزب سیاسی نیست، بلکه سخنگویان مردمی هستند که در قرن گذشته همواره در جوشش و خروش بوده وهمواره خواهند بود. جریان استقلال و آزادی، جریان ملت است و به همین دلیل نمی تواند رفتنی باشد.


۱۳۹۹ خرداد ۱۷, شنبه

مکانیزم خودتخریبی و دوام حاکمیت ولایت فقیه



می گویند انسان حقوق وکراماتی دارد که از ابتدای تولدش، با او به این جهان می آیند. این کرامات کجا می روند تا پدری قادر شود سر فرزند خود را ازتن او جدا کند؟ این راز در کجا نهفته است؟ و چگونه این کرامات دروجدان انسان پنهان می شوند؟
باید بدانیم که انسان، خود خالق است. انسان توانائی خلق چیزهائی را دارد که نه در ذات خودش ونه درهستی وجود ندارند از جمله، هوای انواع قدرت، و خشونت می باشند. انسان باورنرمی دارد که می توان آن را به هرشکلی درآورد. قدرتمداران و شیادان دربین انسان ها به دنبال همین باور هستند تا آن را به شکلی که خودشان می خواهند درآورند. اهمیت باوردراین است که اقشار و طبقات اجتماعی که جامعه شناسان و فلاسفه جامعه را با آن تقسیم می کنند، درآن تأثیری ندارد ودرهمۀ آن طبقات مشترک است. بنابراین، هرگاه باوری بر جامعه ای تسلط پیداکند، تمامی طبقات آن جامعه را دربر می گیرد. درنتیجه، اختلافات طبقاتی تحت سلطۀ یک باورهمگانی، وحتا به نام آن، می تواند رشد کند وبرپایۀ آن باور توجیه گردد. جهان سرمایه، برپایۀ تسلط برباورها به وسیلۀ رسانه های جمعی توانسته است دوام بیاورد وبرخود بیفزاید. عملکردی که درکشورمان شاهدآنیم، نوعی دیگر از سلطه بر باورمردم است. روحانیان و جادوگران را می توان در میان دستۀ شیادان جا داد. این قشر ازجامعه ابتدا باید کرامات خودشان را نادیده بگیرند تا بتوانند دیگران را فریب دهند. اما در میان روحانیان کسانی هم بوده اند که به کرامات انسان واقف بودند و انسان های برجسته ای ازمیان آنان سربلند کرده اند که درطول تاریخ، تحت سانسورروحانیت مسلط قرارگرفتند. تسلط این روحانیت مسلط، مرهون بخشی ازاقشارتأثیرگذارجامعه نظیر بازاریان، نویسندگان، شاعران، متعصبینی که به نوبۀ خود از دستاوردهای روحانیت هستند و...می باشد که یک جریان یاجبهه را تشکیل می دهد. این جبهه اغلب برای فراهم آوردن زمینۀ تسلط خود برجامعه، مردم را باخرافات، واشاعۀ باورهای مخرب انسانیت، درجهل نگه می دارند. برای نمونه، به نظر می رسد قضیۀ عاشورا نمونه ای روشن باشد تا مارا به عمق فاجعه آگاه سازد. حسین ابن علی برای نشان دادن اهمیت آزادی (برای آگاهی کسانی که اطلاع ندارند، اودرآن حادثه خطاب به مردمی که ازترس نیروهای حاکم وقت صحنۀ مبارزه را ترک می کردند، جملۀ ای ماندنی را برزبان آورد وگفت: اگر دین ندارید آزاده باشید. و بااین جمله، فلسفۀ مقاومت خود را ثبت نمود) وارزش آن نسبت به حیات انسان، درسی را برای انسانیت درسراسرتاریخ به ثبت رساند. روحانیان ما اما، ازآن درس آزادگی، درس خشونت وتحقیرانسانیت را به جامعه تحمیل کرده و می کنند. گریه وزاری، زنجیر وقمه و جاری شدن خون ودرگل غلطیدن، برسر زدن و... نه برای حسین است، که به هدف تحقیرانسانیت انجام می گیرند. تحقیر انسانیت دربرابر قدرت. پیام آن این است که ای یزید، دربرابر قدرت تو کاری غیر از تخریب خود ازما بر نمی آید. دراین میان، پیامی که حسین برای آن شهیدشد، یعنی آزادی، درانسان تخریب شده ای که کرامت خودرا ازدست داده، چه جائی می تواند داشته باشد؟ اما این درس روحانیت شروع قضیه است، ادامۀ آن را جامعه ای که کرامت انسانی درآن تخریب شده است راخود برعهده می گیرد. سلسله مراتب روحانیت، پادوها و مداحان و قدرتمداران و مفسدین که خودشان انسان های تخریب شده هستند، پس از آلوده شدن جامعه، مدیریت تخریب را به مردم واگذار کرده باوربه جهل عمومی وخودتخریبی روش عمومی می گردد. این خودتخریبی عارضه ای روانی است که همواره با سکوت وپشتیبانی روحانیت مسلط درحال گسترش است. عارضۀ خودتخریبی انسان را دوبخش می کند، یک بخش، انسان تخریب شدۀ غریبه باانسانیت، وبخش دیگر ذات اوست. هرگاه بخش غیرانسانی او ناظروحاکم براوگردد، عارضه به مرحلۀ خطرناک می رسد. به دلیل این که هدف روحانیت مسلط، جامعه است و نه فرد، چنین جامعه ای بدون کم ترین توجه به کرامات وحقوق انسان عمل می کند. ازاین به بعد، دیگرانسان در جامعۀ آلوده محتاج روحانیت نمی شود وخودش دست به خودتخریبی می زند تا آنجا که فرد خود را ملزم می بیند برای ارضای جامعۀ تخریب شده، سر فرزند خویش را ازبدنش جداکند. این تخریبِ جمعیِ ارزشِ انسانیت وکرامات اوست که به نام دین صورت گرفته و می گیرد، وعلت اصلی همه گیر شدن انواع خشونت وفساد گشته که حاکمیت و روحانیت برای سلطه برجامعه  به آن نیازدارند. به نظرنمی رسد برای اثبات وجود عوارض نهادینه شدۀاجتماعی محتاج اثبات باشیم. انواع خشونت ها واعتیاد، فساد وطلاق و دزدی و اختلاس و کلاهبرداری و... برعموم هویدا و تبدیل به زندگی روزمرۀ مردم شده است. خوشبختانه حاکمیتی که با روحانیت عجین ویکی می باشد کاربازسازی جامعه را برمردم آسان گردانیده است. به بیان دیگر، سرچشمۀ فرهنگ تخریب و خودتخریبی دریک مجموعۀ قدرت و سیاست و روحانیت خلاصه می شود. مجموعه ای که متکی بر دینی ساختگی به نام "اسلام فقاهتی" می باشد. عارضه وعامل آن یکی است، بنابراین درمان آن هم آسان تر قابل دستیابی می باشد. این عارضۀ اجتماعی وفردی امری نیست که بتوان دریک متن کوتاه مورد بررسی قرار داد ومحتاج بررسی دقیقی است که دراینجا نمی گنجد. اما این متن فشرده به هدف اعلام وبازگوئی و یادآوری موقعیتی است که درآن قرار داریم تا دریک جمله راه حلی برای این معضل پیشنهاد شود. وشاید بد نباشد برای تلطیف وارائۀ روشن ترموضوع اززبان مرحوم مشیری بشنویم:
گفت دانایى که گرگى خیره سر            هست پنهان در نهان (1)هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ         روز و شب مابین این انسان و گرگ
زورِ بازو چاره این گرگ نیست           صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش             سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر               مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک        رفته رفته مى‌شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند              خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست      گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر           واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر       ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مى‌درند            گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند       گرگها فرمان روایى مى‌کنند
این ستمکاران که با هم همرهند          گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب            با که باید گفت این حال عجیب
(1)    دراصل مشیری از واژۀ "نهاد" استفاده کرده است. با مرحوم مشیری موافق نیستم که گرگ در نهاد هرانسانی باشد. همانطور که دربالا اشاره رفت، این گرگ ساختۀ خودانسان است که در پی تخریب خود، تولد می یابد وزندگی را دچار خسران می کندونمی تواند درنهاد او باشد، به این دلیل باپوزش از شاعرگرانمایه، نهاد را با نهان عوض کردم.
متخصصانی که درموردعوارض اجتماعی حاصل تخریب و خودتخریبی اجتماعی (آلمان زمان جنگ و بعضی کشورهای آفریقائی) کارکرده اند، به جزآلمان، با موانعی جدی روبروبوده و هستند. باموارد زیادی، از جمله: دین، روانشناختی، قومیت، باورها، اثرات ناشی از زیر سلطه بودن و... مواجه شدند که هرکدام پیچیدگی خاص خودشان رادارند. مورد کشورما به نظر نمی رسد به پیچیدگی کشورهای آفریقائی باشد. مورد آلمان رامی توان با شباهت به کشورمان تلقی کرد. آلمان هم یک مورد عمومی نژادپرستی داشت که به سرعت ترمیم شد وجامعه به حالت طبیعی خود بازگشت. عارضه ای بود که دخالت خارجی وسرمایه داری داخلی باعملکرد خود برآن جامعه تحمیل کرده بود وجامعه را تخریب کرده بود. به نظر می رسد کشورماهم دچار یک چنین عارضه ای شده باشد. عارضه ای به نام اسلام فقاهتی، ویروسی که هم "اسلام" را آلوده کرده است وهم انسان را. مبارزه بااین ویروس کاری ناشدنی است اگر ما به اندازۀ لازم کنشگر مستقل وآزاد نداشته باشیم. و آسان و شدنی است، درصورتی که کنشگران ما ازهر جبهه و جریانی که باشند، خودشان را مستقل وآزاد کنند تا تعصبات فکری وگروهی خود را رها کنند و به جد به فکر تحول ودگرگونی فرهنگ جامعه باشند. طرفداران اسلام فقاهتی و ضددین ها درکشورما در یک جبهه قرار دارند وعامل اصلی استمرارحاکمیت ولایت فقیه هستند. بااین توضیح که هردو جریان دریکی بودن اسلام با حاکمیت توافق دارند، اما یکی درپی تحکیم وتداوم حاکمیت خودش است ودیگری در پی تخریب دینی که معلوم نیست درکجای این جهان قراردارد وتخریب آن چه دردی رادوا می کند، می کوشد.
اگر نخواهیم بگوئیم نتیجۀ چندین قرنی عملکرد روحانیت، اقلا می توان این پرسش را از نتیجۀ چهل سالۀ حاکمیت این قشر برکشور طرح نمود که آیا دروغ، تهمت، ظلم، چپاول بیت المال، اختلاس، انواع تجاوزات به حقوق، و... هدف اسلام فقاهتی بوده است که به نتیجۀ مطلوبش رسیده؟ واین پرسش را از مردم کرد که آیا شما از دین همین ها را انتظار داشته و دارید؟ وپرسشی از کسانی که به نام تصفیه حساب بادین می گویند وتبلیغ می کنند که اسلام همان است که آخوندها می گویند، آیا فکر کرده اند که آب به آسیاب آنها می ریزند؟ وکردار شریک دزد و رفیق قافله را دارند؟ وکسانی که به نام دمکراسی دغدغه شان رسیدن به قدرت است، فکر کرده اند وقتی به قدرت دست یابند، با جامعۀ تخریب شده ای روبرو می شوند که برای حکومت کردن و دوام آوردن چاره ای جز هم رنگ شدن با آن نخواهند داشت؟
راه حل چیست؟ همانطور که دربالا اشاره شد، متحول کردن جامعه کاری دشواربه نظرنمی رسد. کافی است کنشگران ما، خواه باورمند به دین، یاکسانی که به دینی باورندارند، مردم راآگاه سازند این اسلامی که برکشورحاکم است، اسلام نیست و دینی ساخته و پرداخته به دست انسان هائی بوده که درهشت، نه، قرن پیش می زیسته اند ودراثرمرور زمان به باورما درآمده اند. و دین چیزی جز حقوق وکرامات انسان نیست ونباید باشد. اگر کنشگران ما به این صرافت افتادند، امید به تحول واقعیت پیدا خواهد کرد، اگر نیفتادند، راه دیگری درتصور نمی گنجد. باتعویض ده ها هزارنفر از کارگزاران این نظام هم موفق نخواهیم شد عوارض خودتخریبی که یکی ازآنها استبداد است را ازمیان برداریم.