این وبلاگ به جای وبلاگ "بیان نو" که توسط حاکمیت مسدود گردیده راه اندازی شده است

"این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است" ____________________________________________________________________________________________________

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

اثرات "توافق" بر خاورمیانه و ایران

    امروزه به صورتی آشکار همه می دانند هرج و مرج حاکم بر منطقه خاورمیانه وضعیتی ساختگی است که به همت اسرائیل و انگلستان و رهبری آمریکا از سالیان پیش ساخته و برقرار می باشد. هدف آن هم نه دولت های منطقه، که مردم این ناحیه از جهان می باشد، زیرا انقلاب ایران سلطه گران را از بیداری ملت های منطقه به هراس انداخت. یک پارچگی ملت ایران در جریان انقلاب، با وجود حضور اقوام و مذاهب گوناگون، سلطه گران را برآن داشت تا ملت های منطقه را پاره پاره کنند. البته سابقه کشور ساختن توسط استعمارگران گذشته ای طولانی دارد، اما پیش زمینه و ریشه های این حرکت جدیدغیر انسانی ایجاد بحران، هرج ومرج و خون ریزی در منطقه خاور میانه را می توان در مراحل زیر شناسائی کرد:
1- نظریه ایجاد خاور میانه بزرگ
- از سال های 1970 میلادی، بر روی نظریه استراتژیک "هلال بحران" در خاور میانه، با هدف کنترل شوروی، لوی و برژنسکی و هانتینگتن تحقیقات زیادی انجام داده اند.  پروژه خاورمیانه بزرگ که ژرژبوش اجرایش را با حمله به عراق شروع کرد، ابتدا در سال 1979 میلادی توسط تاریخ شناس برنارد لوی متولد انگلستان، و ملیت آمریکائی- اسرائیلی ارائه شد. هدف اصلیش تکه تکه کردن کشورهای اطراف اسرائیل و تشکیل دولت های مذهبی-قومی کوچک بود تا در حالی که هزینه سلطه بر منطقه کم تروکنترل بر نفت و گازتضمین می گردند، تهدید ها براسرائیل هم از میان برداشته شوند. انقلاب ایران در همان سال، که در یک پارچگی و همبستگی ملت انجام شد و فرصت تجزیه کشور را از سلطه گران گرفت، این پروژه را بی پایه واساس گردانید. اما حامیان پروژه بیکار ننشستند و با فریب صدام حسین جنگ را به ایران تحمیل کردند تا همان طور که صدام اعلام کرده بود، تجزیه را از این کشور شروع کنند. اما پس از هشت سال بی نتیجه ماند. این بار نوبت عراق شد و در ماه مارس 2003، ارتش های کشورهای سلطه گر، به عراق هم پیمانی که در مدت هشت سال جنگ و تجاوزتشویق و تجهیز نموده بودند حمله کردند و آن را به ویرانه ای تبدیل ساختند. حالا نوبت تجریه این کشور فرارسیده بود. کردها بسیار زود فریب سلطه گران را خوردند و با ایجاد کردستان خودمختار زمینه تجزیه را آماده ساختند، اما شیعه ها و سنی ها زیر بار نرفتند و عراق یک پارچه ماند و رؤیای خاورمیانه بزرگ از عمل باز ماند.
2- طرح خاور میانه جدید
- نظریه یا نقشه اودن اینون- تقریبا شبیه نظریه "هلال بحران" است که مربوط می شود به ایجاد کشورهای کوچک متخاصم در مناطق عرب نشین. این کارمند وزارت امورخارجه اسرائیل، هم زمان با جنگ اول اسرائیل با لبنان، این نظریه را در پائیز سال 1982 طی مقاله "استراتژی اسرائیل برای سال های 80" در مجله تحقیقات فلسطینی منتشر کرده بود. کندلیزارایس وزیر امور خارجه جرج بوش پسر در تابستان 2006 هنگامی که جنوب لبنان توسط بمباران وسیع اسرائیل به خاک وخون کشیده شده بود، اعلام کرد "آن چه ما در اینجا مشاهده می کنیم، ویرانی لبنان توسط حملات اسرائیل در جهت رشد وتوسعه است - درد زایمانِ – یک خاورمیانه جدید می باشد. آن چه ما (آمریکا) می کنیم، اطمینان خاطر برای به جلو رفتن است تا به گذشته بر نگردیم" (1).
     به این ترتیب وزیر امور خارجه بوش طرح "خاورمیانه جدید" را اعلا کرد. درپی آن، وهنگام اشغال لبنان توسط اسرائیل، این طرح جدید توسط اولمرت نخست وزیر اسرائیل و رایس تکرار شد و اضافه کردند که خاورمیانه جدید از لبنان شروع شده است. با اشغال لبنان توسط ارتش اسرائیل، این اظهارات به معنی یک طرح جامع نظامی برای ایجاد هرج و مرج در منطقه اطلاق می شود. "تخریب برای سازندگی" اولین بار از سوی مایکل لدین مشاور ژرژبوش بر زبان آمد. با این هدف که منطقه خاور میانه را وارد هرج ومرج و بحران کرده تا آمریکا و انگلیس و اسرائیل بتوانند به راحتی آن گونه که منافعشان ایجاب کند، نقشه جدید منطقه را طرح ریزی نمایند. در ماه مارس 2011 ارتش های سلطه گران به لیبی حمله کردند و شیرازه کشور را از هم پاشیدند. این کشور همچنان در هرج ومرج ناشی از آن تجاوزات به سر می برد. در همان زمان، یعنی در ماه مارس 2011 حرکت های مردمی برای احقاق حقوق خود در سوریه به راه افتادند که به سرعت تبدیل به جنبش های مسلحانه شدند و افرادی از خارج به این جنبش های مسلحانه پیوستند. دخالت های سلطه گران به سرعت نمایان شدند و این جنبش ها به جنگ داخلی تبدیل شدند. از همان آغاز اعلام "خاورمیانه جدید" طرح ایجاد گروه های جدید "اسلامی" نظیر داعش در دستور کار آمریکا و اسرائیل قرار می گیرد. این گروه ها برای ایجاد وحشت و هرج ومرج بین مردم درست شده اند و با دولت مردان و حکومت ها کاری ندارند. بیشتر هدفشان مسلمانان می باشد. مثلی در کشورهای عربی بر سر زبان هاست که می گوید: چه موقع داعش به اسرائیل حمله می کند؟ در جواب می گویند، هروقت یهودی ها مسلمان شوند. آن چه که در حال حاضر در منطقه مشاهده می شود ، بی ثباتی اجتماعی و مرگ و خرابی و مهاجرت و تجاوزاست که در صف اول مردم ضعیف و بی دفاع قرار دارند. آن چه مربوط به دولت ها می شود، در سوریه با دخالت های بیگانگان، اکثر مردم ، هرچند با رژیم حاکم موافق نیستند، خود را گرفتار بد و بدتر دیده و با وجود گروه های مختلف مسلح و اشغال بخش عظیمی ازخاک سوریه درمناطق کم جمعیت توسط آن ها، رژیم هم چنان پا برجا در شهرهای پرجمعیت حاکمیت خویش را اعمال می کند. طرح اشغال لبنان با مقاومت حزب الله به شکست انجامید. عراق هم چنان یک کشور یک پارچه است و به نظر نمی رسد که امروزه کسی تجزیه این کشور را جدی تلقی کند. دلیل آن هم از یک سو بیداری مردم منطقه و از دیگر سو، دخالت یک کشور درون منطقه ای، یعنی ایران با پشتیبانی روسیه می باشد.
    البته نظریه های دیگری هم برای تسلط کامل بر منطقه ارائه شده اند که شرائط موجود استراتژیکی جهانی اجازه جدی گرفتن آن ها را به سلطه گران نداده اند و به عنوان نمونه می توان از طرح سرهنگ رالف پترز(2)نام برد. او نقشه جدیدی را برای منطقه در سال 2006 منتشر کرد. هدف این نقشه، تقسیم کردن کشورهای ایران، ترکیه، پاکستان و عربستان سعودی و تبدیل کردن آن ها به کشورهای کوچک قومی و مذهبی می باشد. او این نقشه را طی مقاله ای در "مجله نیروهای مسلح Armed Forces Journal"انتشار داده بود. بنابراین نقشه، کشورهای کوچک تر منطقه نظیر اردن و یمن وسعت یافته و به کشورهای بزرگ تری تبدیل می شوند. به نظر آلن شوئت افسر اطلاعاتی فرانسه، آن چه در این نقشه برای آمریکا اهمیت دارد این است که دو کشور بزرگ تحت کنترل ایجاد می شوند، یکی افغانستان، محلی برای تخلیه نزاع های منطقه ای و دیگری کشوری شیعه در جنوب عراق که دوسوی خلیج فارس را تا تنگه هرمز در بر می گیرد تا تردد در آن برای حمل مواد اولیه به خصوص نفت و گاز از امنیت کامل برخوردار شود. اضافه برآن، اسرائیل شاهد از میان رفتن دشمنان قوی خود می شود.


نقشه بالا وضعیت کنونی منطقه است. و نقشه پائین تغییراتی که باید ایجاد می شدند.

    نمونه های بالا نظرات راست گرایان آمریکائی را نشان می دهند. با دیدی متکبرانه که گوئی مردم منطقه مهره هائی هستند که هرنوع می توان آنان را جا به جا کرد. حکومت های آمریکا هم تا کنون در تلاش برای اجرای این اهداف ساده لوحانه بوده اند. دلیل آن هم روشن است، زیرا در واقع این نظریات با مدد سرمایه داری آمریکائی که در دست صهیونیست ها قرار دارد ارائه شده اند. سلطه گری هدف اصلی آنان است و انسان ها ازدید آنان از کم ترین ارزش و حقوقی برخوردار نیستند. ارتش آمریکا هم برای این هدف برنامه گذاری شده است. در کنار آن اما معدودی نظریه پرداز هستند که معتقدند آمریکا نباید به فکر سلطه گری بر جهان باشد، بلکه باید جهان را در تفاهم مدیریت کند. اما همان طور که نوشته شد، نه سامانه اقتصادی آمریکا و نه ارتش آن کشور با این نقطه نظر این همانی دارند. از میان آنان می توان به نظرات زبیگنیو برژنسکی اشاره کرد. 
3- طرح زبیگنیو برژنسکی
برژنسکی در 26 آوریل 2006 مقاله ای در هرالد تریبون تحت عنوان "به ایران حمله نکنید" می‌نویسد: "....درصورت حمله، عکس العمل ایران برمشکلات موجود در عراق و افغانستان خواهد افزود وجنگ با ایران ده سالی به طول خواهد انجامید .....حزب الله جنگ مسلحانه را از سر خواهد گرفت. قیمت نفت می تواند در حد طاقت فرسائی بالا رود..... حرکات تروریستی بر ضد آمریکا افزایش خواهند یافت..... تجربه‌های ویتنام و عراق نشان دادند که آمریکا باوجود داشتن قدرت زیاد، نمی‌تواند یک مقاومت ملی را در هم شکند. نپذیرفتن مذاکرات مستقیم با ایران، اختصاص بودجه برای بی ثبات کردن ایران و پخش شایعات فرستادن نیروهای مخصوص به سرزمین ایران، کردار خردمندانه ای نیست. باید مانع شد که ایران صاحب بمب (اتمی) شود، اما بهترین راه، مذاکره و کم کردن تنش می باشد. باید کوشش کرد که خاورمیانه یک منطقه عاری از سلاح هسته ای باشد".
    او در کتاب "صفحه شطرنج بزرگ " (3) خود توصیه می کند که آمریکا باید نقش یک داور بین المللی را بازی کند. آمریکا را در مرکز قراردادها وپیمان ها و توافق نامه های بین المللی قرار می دهد که از ورای این قراردادها آمریکا حاکمیت خود را برای جهان ضروری بباوراند. او می نویسد " به سود آمریکا نیست که خصومت خود را با ایران ادامه دهد، به شرطی که این کشورهم دشمنی با غرب را از خود نشان ندهد"، او یکی از دست آوردهای نزدیکی آمریکا با ایران را "شرکت آمریکا در سرمایه گذاری روی خط لوله ایران-آذربایجان- ترکمنستان می داند. او شرط توان کنترل چین و روسیه را در نزدیکی آمریکا با ایران می داند. او کنترل بر منطقه اوروپا-آسیا (4) را برای آمریکا حیاتی تلقی می کند. در نتیجه گیری همین کتاب برای به کنترل در آوردن خطر ابر قدرت جدید برای آمریکا، پیشنهاد توافق یا پیمان با کشورهای اوروپا-آسیا را می دهد ومی نویسد "توافقی امنیتی ترانس اورو-آسیائی ای که پیش بینی توسعه پیمان آتلانتیک شمالی را هم در بر گیرد". هدف نهائی نظریه این است که از ورای توافق نامه ها و پیمان ها بین آمریکا و کشورهای اروپا-آسیا، آمریکا منافع خود را در منطقه تضمین کند و "نقش مثبت آمریکا" به مثابه "تثبیت کننده و داور" جهانی مورد قبول همه قرار گیرد.  از سوی دیگرتوصیه می کند که برای تأمین امنیت، آمریکا مبارزه با تروریسم را باید به مثابه یک مقوله سیاسی تلقی کند و در کتاب "انتخاب واقعی"، در سال 2004 می نویسد "آمریکا بی میلی فراوانی برای در نظر گرفتن ابعاد سیاسی تروریسم از خود نشان می دهد وازبازگشت به حل این معضل در بافت سیاسی آن طفره می رود "(5).
    از ورای جملات مختصر بالا به روشنی می توان اختلاف تفکر برژنسکی را با تندروهای جنگ طلب و خشونت گرا دریافت. در هدف تسلط آمریکا بر جهان اما اشتراک نظر دارند. در عمل، آن ها مصمم اند سلطه آمریکا بر جهان را با زور و جنگ و خون ریزی جامه عمل پوشانند، برژنسکی عقیده دارد که این سلطه از سوی جهان به عنوان یک ضرورت پذیرفته شود. چیزی شبیه روابط کنونی آمریکا با اروپا. اما باید دید هدف غائی از تسلط بر جهان چیست؟ چیزی جز "منافع آمریکا" نمی باشد که برژنسکی در طول نوشته هایش در دو کتاب یاد شده، به آن اشاره دارد. حالا باید دید "منافع آمریکا" در عمل به چه معناست؟ به نظر نمی رسد یک معنا بیشتر داشته باشد، وآن انباشته شدن هرچه بیشترسرمایه ها در دستان سرمایه‌داری جهانی که از جمله حامی صهیونیست ها است، می باشد.  
    آن چه هم اکنون در سیاست آمریکا مشاهده می شود، رها کردن سیاست های قبلی وشروع به پیاده کردن و اجرای نظریه برژنسکی است. به نظر می رسد که کلید ورود به منطقه اروپا-آسیا، ایران باشد زیرا از یک سو به مسائل و مصائب موجود در منطقه خاورمیانه ربط پیدا می کند و از سوی دیگر در دروازه ورودی ابر قدرت های بالقوه به منطقه خاور میانه قرار دارد. به نظر برژنسکی در کتاب "صفحه شطرنج بزرگ"، موقعیت ژئوپولیتیک ایران می تواند در برنامه های آمریکا خلل ایجاد کند. بنابراین، اصراراوباما ودستگاه دیپلماسی او بر مذاکره با ایران، در حقیقت پی ریزی سیاست آینده آمریکا در جهان می باشد. به همین دلیل خواهان کشیدن پای اروپا و به خصوص چین و روسیه در توافق با ایران بود. به این ترتیب هدف غائی توافق، ایران نیست، به همین دلیل این توافق بدون برقراری رابطه عادی سیاسی بین دو کشورایران و آمریکا صورت می پذیرد. بنابراین، ایران در بهترین حالت و بر فرض حفظ استقلال، جاده صاف کن تمایلات سلطه گرانه آمریکا می شود که طبیعتا در آینده نزدیک به آن، انتخابی جز پذیرش سلطه کامل و از دست دادن استقلال خود را نخواهد داشت.
اثرات توافق بر خاورمیانه
    مذاکرات اخیر حین حضور ایران در عراق و سوریه صورت می گرفتند و به توافقی رسیدند که بنابر آن ایران درگام اول تغییرات عمده ای را در فعالیت های هسته ای خود انجام داد، وبرعکس آن در مورد دخالت در سوریه و عراق، هم در اعلام و هم در عمل حضور خود را بیشتر نمود. این امر نشان می دهد که در مذاکرات یا این موارد دخالت داده نشدند که توافق ضمنی آمریکا را می رساند و یا این که این موارد هم جزئی از مذاکرات بوده اند. در هر حال، موافقت یا بی طرفی آمریکا با حضور ایران در این دو کشور را باید جدی تلقی نمود. با رجوع به نظریه برژنسکی در رابطه با مقام والای "داور جهانی" آمریکا، وجود بلوک های بزرگ "هم پیمان" یا هم "توافق" مناسب تر است تا وجود قدرت های کوچک و متنوع، برعکس آن چه که اسرائیل برای منطقه خاورمیانه آرزو دارد. تجربه اتحادیه اروپا که در اصل برای مقابله با سلطه گری آمریکا با همت شارل دوگل رئیس جمهور فرانسه به عمل درآمد، و اکنون به ادعای برژنسکی و مشاهدات روز مره، بدون وجود آمریکا نمی تواند پابرجا بماند، خود گواه این واقعیت است. اتحادیه اروپا با ورود به سامانه بازار جهانی که در دست سرمایه داران صهیونیست است، در مدت کوتاهی استقلال سیاسی خود را با دخالت ابرسرمایه داران در اموراقتصادی وبه تبع آن، سیاسی کشورهای عضو به نام ایجاد "جامعه جهانی" ازدست داد.
    آن چه اما به خاور میانه مربوط می شود و اکنون شاهد آن هستیم، یک بلوک بندی واقعی می باشد. حضور ایران در کشور های عراق و سوریه به روشنی قابل مشاهده است. به جز در موارد بسیار معدود و محدود، این حضور از سوی آن دوکشور پذیرفته شده است. روابط ایران با حزب الله لبنان هم که اکنون قابلیت تحرک بیشتری نسبت به ارتش لبنان دارد، بر همگان آشکار است و مخالفان لبنانی از چندان قدرتی برخوردار نمی باشند تا این گروه نظامی را در کشور حل نمایند. این واقعیتی است که ابرقدرت ها بعداز چندین سال درگیری ها و صرف هزینه ای زیاد، آن را ظاهرا پذیرفته اند. تنها کاری که آمریکا توانسته است انجام دهد، این است که با کودتای نظامی بر ضد منتخب مردم در مصر، این کشور و عربستان سعودی را با اسرائیل بر ضد این بلوک جدید متحد کرده است. این اتحاد عملا با همکاری نظامی در سرکوب مردم یمن ظهور خود را اعلام نمود. ازاین به بعد آمریکا خواهد توانست مسائل خود با ایران را بدون دخالت مستقیم، از طریق خصومت بالقوه موجود میان این دوبلوک و در صورت لزوم با به فعل درآوردن آن، حل نماید. وازآن مهم تر این که این دو بلوک متخاصم برای حل و فصل مناقشات خود، به طور مستمر باید به آمریکا (داور جهانی) مراجعه نمایند.
اثرات توافق بر ایران
    "توافق" ی که هنوز نتیجه نهائی آن ازسوی دوکشور اصلی مذاکره کننده مشخص نشده است، با استقبال سرمایه های بزرگ روبرو شد و هیئت هائی از سرمایه گذاران تا کنون ازایران دیدن کرده اند. درست است که یکی از فرآورده های سرمایه گذاری ایجاد کار و رونق اقتصاد در زندگی قشری که درخدمت آن سرمایه هستند، می باشد. اما ورود این ابرسرمایه ها به کشور را نمی توان با ورود تکنولوژی برابر دانست زیرا سرمایه و تکنولوژی دو مقوله جدا از یکدیگر هستند. این سرمایه ها به اقشار مختلف مردم به عنوان مصرف کننده می نگرند، در غیر این صورت دلیل دیگری برای ورود خود نمی توانند داشته باشند. بنابراین با سرمایه گذاری خارجی نمی توان انتظار "شکوفائی اقتصادی" را داشت و محور اقتصاد کشور همواره مصرفی و وابسته خواهد ماند. به این معنا که خوب و بد وضعیت اقتصادی کشور همواره وابسته به خوب و بدی وضعیت جهانی خواهد ماند. تاثیرات "توافق" از نظر اقتصادی را باید به متخصصین آن ارجاع داد، اما در این جا می توان گفت که قدر مسلم منافع مردم ایران نه تنها بعداز منافع آمریکا، که بعد از منافع دیگر طرف های مذاکرات یعنی چین و اروپا و روسیه قرار خواهند گرفت.
    اما قدرت پول به این جا ختم نمی شود. همان طور که دیدیم، ورود اروپا به بازار جهانی، وابستگی سیاسی این اتحادیه را به آمریکا در پی داشته است. دخالت های آمریکا در اوکراین یک مثال زنده می باشد. ژنرال فرانسوی، ژان برنارد پیناتل، متخصص مسائل ژئوپولیتیک در مصاحبه ای در مورد دخالت های آمریکا درراستای سیاست های سلطه گرانه خود در اوکراین می گوید: " بین سال های 2002 و 2004، آمریکا صدها میلیون دلار هزینه کرد تا اپوزیسیون نزدیک به غرب را در آن کشور به قدرت برساند. میلیون ها دلار هم از سوی نهادهای خصوصی نظیر بنیاد سوروس و دولت های اروپائی به این کار اختصاص داده شد. این پول ها مستقیما به احزاب سیاسی پرداخت نشدند. بلکه به خصوص از طریق بنیادها و نهادهای غیر دولتی که به اپوزیسیون مشاورت می دادند هزینه می شدند......"(6). پس از توافق وین، ما شاهد راه پیمائی ها و تظاهرات و متینگ ها و نامه نوشتن وپیام دادن و... به سود توافقی که هنوز کسی از محتوای واقعی آن خبردار نیست، از سوی "اپوزیسیون" داخل نظام و خارج آن بوده و هستیم. این استقبال بی پایه و اساس، خود گواهی برنامه ای از پیش مشخص شده می باشد و نشان می دهد که این "اپوزیسیون" پیشاپیش به استقبال سلطه آمریکا رفته و آرزوی برژنسکی را بدون کم ترین هزینه برآورده است. به این ترتیب، اثر دیگراین توافق بر ایران، بازگشت به مناسبات سیاسی قبل از انقلاب خواهدبود.
    از نظر قبولاندن فرهنگ سلطه گری توسط صاحبان سرمایه به فعالان سیاسی و مدنی عمده کشوردر جهت ایجاد امنیت اقتصادی برای سرمایه های خود، و اجرائی کردن "توافق"، کار زیادی در پیش رو ندارند زیرا همان طور که در بالا آمد، این قشر داوطلبانه خود، به استقبال آن رفته است. دلیلش وجود فرهنگ سلطه گری در بینش آنان می باشد که از نظریه و عملکرد ولایت مطلقه فقیه ناشی می شود. از قضای روزگار یکی این است که آمریکا، بنابر نظر برژنسکی به دنبال همین ولایت بر جهان می باشد. خصلت "ولایت پذیری" که از تفکر زور محوری پدید آمده است ایجاب می کند آن که زورش بیشتر باشد، استحقاق ولایتش مشروع تر است. "دوران طلائی امام" از همین بینش ناشی می شود زیرا میدان اعمال زورخمینی بسیار زیاد بود و با یک اشاره هر کاری که اراده می کرد، انجام می داد. آمریکا که ادعای سلطه بر جهان را دارد، چیزی بیش از این نمی خواهد و بیشتر از "دوران طلائی" را بازسازی خواهد کرد زیرا زور بیشتری دارد. لزومی هم ندارد که دست اندرکاران، سانسور را زیاد کنند و سایت ها را ببندند و قلم ها را بشکنند و... زمینه آماده است و عجله سرمایه گذاران خارجی هم برای ورود به ایران ازبابت همین زمینه موجود می باشد. سلطه سرمایه یا در حقیقت سلطه صهیونیزم بر جهان غرب با دردست گرفتن رسانه های عمده در اروپا و آمریکا شروع شد. در ایران هم باید منتظر ظهور رسانه های مقتدرتراز"کیهان"، واز میان رفتن تدریجی اندک رسانه های مستقل باشیم.
    از نظر اجتماعی هم همان طور که در بالا آمد، عمل کرد آن در چارچوب بسته ولایت حرکت می کند. به یمن سانسور چهل ساله، جامعه با تقکر استقلال وآزادی که زمینه ساز فرهنگ همبستگی اجتماعی، هم یاری، هم کاری، دوستی، محبت، دمکراسی، راستی، عدالت، دستگیری، میهن دوستی و.... می باشد غریبه است. چنان چه این توافق منجر به سلطه ولایت صهیونیزم بر کشور شود، این غربت، به نام آزادی و دمکراسی با تعاریف جدیدی از آن خصائص جایگزین می گردند که به مراتب خطرناک تر خواهند بود. به این ترتیب دوران شاهنشاهی که مردم ایران برآن انقلاب کردند، به نام اصلاحات بازسازی خواهد شد.   
    پیروزی تاریخی اوباما در این مذاکرات این است که بدون هزینه جنگ و یا توسط سرمایه (نظیر آن چه در اروپا اتفاق افتاد) توانست بالادستی آمریکا یا سلطه آن را با بهره گیری از نظام استبدادی حاکم، به ایران بقبولاند. نقش نظام استبدادی در این است که هرگاه به قول برژنسکی، آمریکا مجبور می شد برای تحمیل خود در برابر ملت قرار گیرد، شکستش حتمی می بود.
_______________________________________________________________________________


1- Briefing spécial sur le voyage au Moyen-Orient et en Europe de la Secrétaire d’État Condoleezza Rice, Washington, DC. Le 21 juillet
2- برای آشنائی بیشتر با اندیشه این نظامی سابق آمریکائی، کافی است به این جمله ازاو توجه کنیم، که در سال 2008 طی مقاله ای در(Arm chair General Magazine vol V #2)می نویسد " بهتر نیست به جای دنبال ازبین بردن اوسامه بن لادن و جریان فرماندهیش، مهندسان هسته ای مرتد(منظورش این است که تحت فرمان آمریکا نباشند- متخصصان ایرانی) را هدف قرار دهیم، این آخری برای امنیت دراز مدت آمریکا می تواند بهتر باشد.
3-                      Le grand échiquier> de Zbigniew Brzezinski – 4 mars 2011 Plurie 
4- منطقه ای شامل 92 کشور با جمعیتی بالغ بر 4.618 میلیون انسان در اروپا و آسیا.
5-  « Le vrai choix », Zbigniew Brzezinski, Ed° Odile Jacob, Paris- mars 2004, صفحه 53
6-

 






۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

ماهیت توافق دوجانبه و شکل آینده منطقه



سخن از تحولات منطقه خاورمیانه گفتن، با نادیده گرفتن وجود ونقش اسرائیل سخنی جدی نمی باشد. این امر نه به لحاظ وجود اسرائیل، بلکه به دلیل نیروی عظیمی است که صهیونیزم جهانی از سال 1948 میلادی پشت این کشور بی ثبات انباشته است. برای ادامه نوشته شاید لازم باشد به کوتاهی گذری بر ساختار صهیونیزم داشته باشیم:

در اواخر قرن 19، در سال1897 میلادی، روزنامه نگار یهودی مجارستانی، تئودور هرتسل که اعتقادی به دینش نداشت، به ترتیبی که بعضی اورا ضد یهود می دانند، در شهر بال اولین کنگره جهانی صهیونیست ها را تشکیل داد. او بر این عقیده بود که برای رهائی از فشارهای روزافزونی که بر یهودیان در اروپا می رفت، بایستی از راه های قانونی بین المللی "اقامتگاهی" برای یهودیان در فلسطین اختصاص داده شود. طی سال های نیمه اول قرن بیستم چندین گنگره جهانی صهیونیزم تشکیل شد و طی آن ها جریان های مختلفی از صهیونیزم شکل گرفتند که با نظریه هرتسل یا جریان "صهیونیزم سیاسی" که معتقد بود برای جمع کردن یهودیان در فلسطین، ابتدا باید شرائط قانونی و قضائی و رضایت کشورهای منطقه را فراهم نمود، اختلاف داشتند. ازاین میان می توان به "صهیونیزم عملی" که عقیده ای به راه حل حقوقی بین المللی و رضایت مسلمانان منطقه نداشت و به هر قیمتی مهاجرت یهودیان به فلسطین و تشکیل دولت اسرائیل را در دستور کار خود قرار داده بود و بر این بود تا با اعمال زور آرزوی خود را محقق سازد. و دیگری "صهیونیزم فرهنگی" که هدفش اشاعه دادن فرهنگ یهود وزبان عبری در سرزمین فلسطین بود. ودیگر جریان ، "صهیونیزم وطن خواه" است که خواهان ایجاد یک کشور یهودی در هر نقطه ای از جهان که باشد بود. آن چه اهمیت زیادی دارد و باید به آن دقت شود، این بود که در یکی ازاین کنگره ها، جریان های مختلف صهیونیستی تصمیم می گیرند تا با وجود اختلاف عقیده، به موازات یک دیگر برای تشکیل یک کشور یهودی تشریک مساعی داشته باشند. در ابتدای کار، سرمایه داران یهودی که بیشتر بانک ها را در اختیار داشتند میل زیادی به کمک به صهیونیزم از خود نشان نمی دادند و به موارد جزئی مانند کمک به یهودیان برای خریدن زمین در فلسطین بسنده می کردند. پس از جنگ اول جهانی و شکست آلمان، با اعمال تحریم بر صنایع آن کشور، صهیونیزم توانست آلمان صنعتی را در بحران اقتصادی بزرگی وارد سازد که زمینه ساز تقویت نازیسم و به قدرت رسیدن هیتلر گردید. زیر سایه این تحریم ها، هیتلر زیر ساخت صنایع آلمان را برای فراهم آوردن ماشین جنگی دیگر آماده ساخت و توانست در مدت کوتاهی زرادخانه عظیمی را فراهم آورد. به این ترتیب جهان وارد جنگی دیگر شد. 

از درون بحرانی عظیم که جنگ جهانی دوم پدید آورده بود، کشور اسرائیل توانست متولد شود. به وجود آمدن پدیده نازیسم در یک کشور دمکراتیک اروپائی، و وقوع جنگ دوم، سرمایه داران یهودی را برآن داشت تا به فکر یک پایگاه محکمی برای خود باشند. از آن پس که کاپیتالیسم وارد جریان شد، به دلیل قواعد سرمایه، یعنی زمان کم تر و سرمایه کم تر و سودبیشتر، جریان "صهیونیزم عملی" یا جریان خشن صهیونیستی تقویت شد. به دلیل نفوذ صهیونیست ها، حکومت های مختلفی که بر آمریکا حاکم شدند عمدتا از این جناح پشتیبانی می کردند. کندی اولین رئیس جمهور آمریکا بود که در برابر خشونت طلبی و زیاده خواهی های این جریان که در اوج قدرت اقتصادی خود بود، به خصوص در برابر مجهز شدن اسرائیل به سلاح هسته ای ایستاد، تا در دالاس ترور شد. اوباما دومین رئیس جمهور آمریکااست که با بهره گیری از بن بست های ایجاد شده توسط سرمایه داری مسلط در جهان وبه خصوص بحران ایجاد شده در منطقه خاور میانه، در برابر این جریان ایستاده است تا "صهیونیزم سیاسی" را تقویت کند.

به این ترتیب می بینیم آن چه را که صهیونیزم توانسته است در کوتاه مدت کسب نماید، در سایه بحران هائی بوده که یا خود به وجود آورده ویا به وجود آمده اند. بنا بر مثل مشهور "گرفتن ماهی از آب گل آلود"، بحران فضائی مناسب برای سلطه گری ایجاد می کند. دلیل آن هم روشن است، زیرا در یک محیط آرام و دمکراتیک بر پایه حقوق بشر نمی توان افکار فاشیستی و سامانه کاپیتالیسم سلطه گر و چپاولگر را به ملت ها تحمیل کرده و استمرار داد. لئو اشتروس فیلسوف امریکائی که تعداد زیادی از مدیران وزارت دفاع آمریکا را آموزش داده است، مبتکر تئوری "هرج و مرج" می باشد. از اوائل قرن حاضر، آمریکا سیاست تسلط بر دولت ها را رها کرده و با پیروی از این تئوری، بیشتر برسیاست اشاعه هرج ومرج تکیه داشته و عمل کرده است. اکنون به نظر می رسد که با تجربه داعش، اوباما به این نتیجه رسیده که اگرهرج ومرج های محدود منافعی برای آمریکا در بر داشته باشند، در صورت وسعت گرفتن اما می توانند از کنترل خارج شده و عواقب وخیمی برای منافعش ایجاد نمایند. هدف اوباما تغییر سیاست ایجاد هرج ومرج و بازگشت به دوران جنگ سرد می باشد. 

قبل از هر چیز نباید فراموش کنیم که "توافق" اخیر با گروه 1+5 در مورد مذاکرات هسته ای یک توافق است و "توافق" دو جانبه ایران و آمریکا توافقی دیگر می باشد. در واقع، مذاکرات دوجانبه ایران و آمریکا هم زمان با مذاکرات 1+5 صورت می گرفتند که ماهیتا از یکدیگر مجزا هستند. در این جا فقط مذاکرات دوجانبه را که اهمیتش به مراتب فزون تر از توافق هسته ای به نظر می رسد، مورد بررسی قرار خواهیم داد.

حال چنان چه اسرائیل (صهیونیزم سیاسی) را از نگاه آمریکا در مرکز تحولات منطقه قرار دهیم و به امور واقع نظری بیفکنیم، خواهیم دید که از همان زمان که مذاکرات محرمانه پیوسته در عمان انجام می شدند، زمینه های عملی ساختن محتوای مذاکرات دیکته شده توسط آمریکا به موازات آن مذاکرات آماده می شدند. به بیان دیگر، سیاست کلی توافق از مدت ها پیش از مذاکرات وین در حال پیاده شدن بوده است. به همین دلیل از قبل از امضاء توافق، اوباما اعلام کرد که " نتیجه مذاکرات (هسته ای) ازسوی ایران پذیرفته بشود یا نشود،اهداف توافق (دوجانبه) عملی خواهند شد". اقدامات ضروری برای اجرای توافق از دید اوباما را از ورای سخنانش چنین می توان نتیجه گرفت: کم کردن دخالت مستقیم نظامی آمریکا در منطقه، جلوگیری از بحران سازی اسرائیل در منطقه، کم کردن احتمال برخورد واقعی نظامی بین کشورهای منطقه، در نتیجه تضمین جریان نفت و گاز و دیگر منابع اولیه به طرف غرب و ضمانت بقاء اسرائیل. البته این امر مهم را هم نباید از نظر دور داشت که در پی موفقیت کامل طرح اوباما، احتمال دخالت چین در منطقه به مثابه یک ابرقدرت، به حداقل خواهد رسید که بررسی جداگانه ای را طلب می کند.

برای این منظور می بایستی جریان "صهیونیزم سیاسی" تقویت شده تا از یک سو تهدید های تندروهای اسرائیلی به حمله نظامی و عکس العمل های احتمالی دیگر کشورها فروکش کرده، و از سوی دیگر، اسرائیل بتواند با کشورهائی از منطقه نزدیک شده تا چشم انداز صلح را بتوان مشاهده نموده و آن را جدی گرفت. برای پایدار کردن چنین نزدیکی و هم کاری بین اسرائیل و بعضی کشورهای منطقه، باید یک قدرتی را به وجود آورد تا اسرائیل و دیگر کشورهای "دوست" محتاج یک دیگر بوده و نه تنها تنش بین آنها به حداقل برسد، بلکه یک بلوک واحد را تشکیل دهند. آن قدرت متخاصم بالقوه ایران است که با حضورش در سوریه و لبنان و عراق و یمن و به احتمال زیاد افغانستان می تواند تهدیدی دائمی برای اسرائیل و کشورهای عربی باشد. به این ترتیب تمامی کشورهای منطقه منجمله اسرائیل در یک موقعیت تخاصم و وابستگی نسبت به یک دیگر قرار می گیرند، این امرراه رسیدن به استقلال را برای کشورهای منطقه مشکل تر می گرداند.

کارهای عملی صورت گرفته برای تحقق سیاست های آمریکا یا محتوای"توافق"

1- در مورد ایران و کشورهای بحران زده و متشنج منطقه: 

بعداز سقوط صدام حسین، آمریکا را سیاستی دیگربود. برای جلوگیری از احتمال تشکیل گروه های شیعه مانند بسیج در عراق و نفوذ ایران از یک طرف، واز دیگر سو ایجاد هرج ومرج در داخل عراق به هدف تجزیه این کشور به سه منطقه متخاصم و دور کردن دست ایران از سوریه، دست به ساختن گروهی شبه نظامی زد. ابتدا در حالی که پادگان اشرف، مقر سازمان مجاهدین خلق تحت کنترل ارتش آمریکا بود، تعداد دوهزار نفر از جوانان عشایر عراقی به استخدام این سازمان درآمدند تا در آن پادگان فنون نظامی را فرا گرفته و مسلح شوند. از سرنوشت این افراد خبر زیادی انتشار نیافته اما به قولی، کشتاری که چند سال پیش در آن پادگان به وقوع پیوست، توسط تعدای ازهمین افراد انجام شده است. در سال 2012، داعش یک فرقه مسلح متشکل از 6 قبیله سنی عراقی و جنگجویان لیبیائی ناگهان هویدا شد و در کم ترین زمان توانست بخش بزرگی از خاک عراق را به تصرف خود درآورد. اوباما در جواب اعتراض خبرنگاری در مورد توانائی داعش گفت: "منابع اطلاعاتی ما در مورد حدود توانائی های داعش دچار اشتباه محاسباتی شدند". از آن پس، آمریکا بارها ضعف خود را در مبارزه با داعش اعلام کرده است. گسترش توانائی خارج از انتظار وغیر قابل کنترل داعش آمریکا را متقاعد ساخت که منطقه محتاج یک ژاندارم قابل کنترل می باشد. متن "توافق" و قطعنامه شورای امنیت در رابطه با آن، یکی از راه های کنترل این ژاندارم بالقوه می باشد. آمریکا در مورد نفوذ ایران در عراق و سوریه و لبنان وشاید یمن کوتاه آمده است و ایران هم از قراردر مورد نوارغزه کوتاه آمده و آن منطقه را پس از این جدا از فلسطین تلقی می کند. شاید درهمین رابطه، سفراخیر سران حماس به تهران لغوشده باشد. چنان چه این اقدام ایران جدی گرفته شود، به این معنا است که به نوعی موجودیت اسرائیل را هم به رسمیت شناخته است. این امر می تواند دلیلی باشد برای این که اسرائیل در مخالفتش با توافق زیاد جدی نباشد.

به این ترتیب، ایران و عراق و سوریه مجموعه ای را با جمعیتی بالغ بر 136 میلیون نفر با منابع زیر زمینی غنی و موقعیت استراتژیکی ممتاز و جمعیتی نسبتا جوان و متخصص را تشکیل می دهد که با وجود برقراری دمکراسی در آن، می تواند خطری عمده برای سلطه گران به حساب آید. ترس اسرائیل و محافظه کارهای آمریکائی هم از همین رو می باشد. بنابراین تهدیدهای بالقوه ای که در "توافق" و قطعنامه مربوطه آمده است، نه برای فعالیت های هسته ای، که برای کنترل و نگه داشتن منطقه در بحران سیاسی به هدف تقویت نظام های استبدادی می باشد.

2- در مورد اسرائیل و اعراب:

پس از سرنگونی مبارک در مصر و برپائی انتخاباتی نسبتا دمکراتیک که محمدمرسی را به ریاست جمهوری رساند، تصمیم آمریکا بر سر توافق هنوزقطعی نشده بود. به همین دلیل انتخاباتی به نسبت آزاد برگزار گردید که در آن، نماینده اخوان المسلمین به پیروزی رسید. در حالی که خطر داعش یک پارچگی عراق را تهدید می کرد، مرسی رئیس جمهور تازه مصر در ژوئیه 2012 به تهران سفر کرد. این سفر کوتاه، با وجود سخنان تحریک آمیز مرسی نسبت به شیعیان، زنگ خطری جدی بر سر راه سیاست های جدید آمریکا و امنیت اسرائیل تلقی شد که یک سال بعد، در سوم ژوئیه 2013 با یک کودتای نظامی، مانع اصلی (دمکراسی) در مصراز سر راه "توافق" برداشته شد. وضعیت وخیم اقتصادی مصر، ازاین کشوریک دست نشانده عربستان ساخته است، به ترتیبی که مجبور گردیده تا در بمباران کشور هم پیمان سابقش یمن، شرکت کند. اکنون حکومت های مصر و عربستان سعودی، دو کشور عمده عربی، پس از 67 سال برای اولین بارتا حد هم کاری به اسرائیل نزدیک شده اند. برای اولین بار عربستان نه تنها اسرائیل را دشمن نمی داند، بلکه ازهم اکنون همکاری های نظامی را با یکدیگر آغاز کرده اند. ارتش های دوکشور در پایگاهی در کشور کم تر شناخته شده و غیر رسمی "ارض الصومال" در کنار خلیج عدن، مستعمره سابق انگلستان و مستعمره امروز اسرائیل، حملات مشترکشان را به شهرهای مسلمان نشین یمن تدارک می بینند. خلبانان اسرائیلی با بمب افکن های سعودی برای تخریب شهرهای یمن یک جبهه واحد ازاین دوکشور سابقا متخاصم ساخته است. یکی از اهدف آمریکا از نزدیک کردن اعراب با اسرائیل، خارج کردن نیروهای نظامی خود از منطقه و مستقر کردن آنها در خاور دور می باشد. از این به بعد، پاسداری از اسرائیل به دولت های عربی واگذار خواهد شد. عصبانیت نتان یاهو از مفاد توافق، یکی از این جهت است که نمی خواهد تحت الحمایه اعرابی قرار گیرد که تا دیروز به عنوان دشمن تلقی می شدند. در واقع اما این اسرائیل خواهد بود که حاکمیت براعراب را در برابر ایران به عهده خواهد داشت. 
به این ترتیب ناحیه ای از سه کشور مصر و عربستان و اسرائیل، بدون احتساب اردن و کشورهای عربی خلیج فارس که مواضعشان تا به حال به صورت روشنی مشخص نشده است - زیرا عربستان اکنون درتلاش است تا بر متحدان خود بیفزاید- با جمعیتی بالغ بر 127 میلیون نفر، تقریبا برابر با جبهه ایران، شکل می گیرد.


سبز= ایران و عراق و سوریه و لبنان که برای ایجاد تشنج، احتمالا به نام بلوک شیعه نام گذاری خواهد شد.
نارنجی= عربستان و مصر و اسرائیل که محور سنی خوانده خواهدشد.


ضمانت اجرائی این طرح بزرگ:

عملی شدن موفقیت آمیزاین طرح از دیدگاه آمریکا چندان روشن نیست زیرا ضمانت آن برای امریکا، چه در توافق 1+5 و چه در توافق دوجانبه، وچه در قطعنامه مربوطه، حمله نظامی یا جنگی بزرگ با دور نمائی تاریک می باشد. کنترل تسلیحاتی ایران و به خصوص منع فروش جنگ افزار به این کشور، حاکی از تردید غرب در مهار کردن ایران می باشد. با این حال اما شواهدی در دست هستند که زمینه سازی های اصلی خوش بینی اوباما به آینده توافق را شکل می دهند:

1- درایران ساختار نظام بر اساس "حفظ نظام از اوجب واجبات است" بنا نهاده شده است. بنابراین، حفظ نظام بر استقلال و آزادی و دمکراسی مقدم می باشد که در نتیجه اجازه زیر سلطه رفتن را به آن می دهد. درعراق و سوریه، اوپوزیسیون مستقل و آزاد قوی وجود ندارد. کافی است حاکمان این کشورها را با فشار و ارعاب به تمکین به مفاد توافق نامه واداشت. به علاوه، کنش گران سیاسی و اجتماعی در ایران که بسیار قوی هم هستند، اعتقادی به دمکراسی ندارند چه رسد به استقلال و آزادی. گروه هائی که جزء نظام حاکم اند و رسانه های جهانی سعی دارند به نام اوپوزیسیون ایران جا اندازند، یعنی اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها و بخشی از اصول گرایان که خارج حاکمیت هستند، درکل هرزمان که ولی فقیه تصمیم بگیرد حاضرند در نمایش انتخاباتی ای که بوئی از دمکراسی نبرده است شرکت کنند. این کنشگران با استقلال و آزادی که زیر بنای حاکمیت مردم است فرسنگ ها فاصله دارند، و برعکس آن، با نظام موجود یعنی استبداد، قرابت و این همانی دارند، بنابراین نمی توانند خطری برای توافق داشته باشند. چنین کشورهائی در بینش سلطه گری، کشورهای باثباتی هستند. 
2- خصومت بین عربستان سعودی واسرائیل با ایران، خصومتی ریشه ای است که می توان با کم ترین هزینه هر لحظه که لازم باشد، تنش میان آن ها را بالا یا پائین آورد. این خصومت و تنش، وا بستگی دراز مدت اعراب و اسرائیل را به یک دیگر تضمین خواهد کرد. در واقع خصومت بین اسرائیل و مسلمانان، به خصومت بین ایران و اسرائیل واعراب کاهش می یابد و تثبیت اسرائیل در منطقه حاصل می شود و کمک های مالی آمریکا به اسرائیل هم کاهش می یابند.
3- وابستگی اقتصاد مصرفی و سرویس هر دو بلوک به غرب، با وجود حاکمیت های استبدادی حاکم برآن ها که اجازه چشم اندازی در جهت تغییرساختار موجود اقتصادی نمی دهد، ضامن استمرار روابط سلطه می باشد که خود این امر ضامن معتبری برای اجرای توافق به حساب می آید. بنابراین رابطه سلطه گر- زیرسلطه، ستون اصلی نگه دارنده توافق می باشد. به بیان دیگر، این کشورها باید در اقتصاد جهانی زیر سلطه و مصرفی ادغام شوند. در عمل، نظام موجود در ایران، از نظر سیاست اقتصادی مصرفی و وجود فساد فراگیر، کم ترین تردیدی برای ابرقدرت آمریکا در جهت تمایل ماندن درزیر سلطه بر جای نگذاشته است. چنان چه شعارهای مرگ بر آمریکا را کنار بگذاریم و به عمل بنگریم، ایران امروز بهترین نمونه ازیک بازار مصرفی زیرسلطه برای آمریکا می باشد. بنابراین، موقعیت ضعیف ووابسته ایران خود ضمانتی می باشد برای اجرای توافق. 


ضعف های توافق که تهدیدهای ابرقدرت ها را می توانند بی محل وآن را منجر به شکست گردانند:

یک اختلاف فاحش میان دو بلوک ایران و بلوک اعراب و اسرائیل وجود دارد که از اهمیت زیادی برخوردار می باشد. دو کشور عراق و سوریه باوجود بحران های عدیده ای که در آن گرفتارند، در موجودیت خویش ثبات دارند. چندین سال است که رسانه های غربی از سقوط قریب الوقوع بشار اسد می نویسند و می گویند، اما در عمل، اکثریت قاطع مردم سوریه هرچند با اسد مخالف باشند، اما برای ثبات کشور در برابر چندصدهزار نفر مسلحی که از خارج ارتزاق می کنند، ایستادگی کرده اند. اما دیگر کشورهای عربی هم پیمان اسرائیل که عربستان و مصر باشند، در ظاهر دارای حاکمیت های مقتدر و از ثبات برخورداند. اما مردم آن کشورها هنوز فرصت این را نیافته اند تا در حاکمیت خویش سهم خواهی کنند. یکی از دلائل امتناع اسرائیل از پذیرش توافق همین واقعیت است که هیچ قدرتی نمی تواند با اراده یک ملت درگیر شود. اسرائیل خوب می داند که قریب هفتادسال با پایمال کردن حقوق فلسطینیان، کینه و نفرتی دردل مردم منطقه کاشته است که با هم پیمانی با دولت های دست نشانده عربی موقعیت آنها را ضعیف تر کرده و سقوطشان را نزدیک تر می کند. 

درست است که در ایران کنش گران عمده سیاسی و مدنی اعتقادی به دمکراسی و استقلال وآزادی از خود نشان نمی دهند، اما ملت ایران که می تواند الگوئی برای مردم عراق و سوریه باشد، چه در انقلاب های پیشین و به خصوص در آخرین انقلاب، پیوند خودش را با استقلال و آزادی به روشنی نشان داده است. بنابراین، ایجاد کم ترین رابطه میان مردم وجریان اندک استقلال و آزادی که انقلاب 57 را به بار آورد، می تواند مجازات های مندرج در توافق نامه را با یک جنبش عمومی بی محل گردانده و این کشورها را از بند سلطه گری داخلی و خارجی رها سازد. 





۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

راز اصرار اوباما در ادامه مذاکرات باایران- واقعیت یک توطئه



وسلی کلارک Wesley Clark ژنرال چهار ستاره بازنشسته ارتش آمریکا و فرمانده اوتان در اروپا بین سال های 1997 تا 2000، در تاریخ 3 اکتبر 2007 طی سخنانی در (Commonwealth club of California San Francisco, CA) اظهار می کند(1): 11 سپتامبر، ما فاقد یک استراتژی بودیم. نه توافقی بین احزاب وجود داشت و نه فهمی از آن چه که برما گذشت. اما به جای آن ها یک کودتای سیاسی در کشوربه جاماند. یک ضربه، یک کودتای سیاسی. افراد بی رحمی مدیریت سیاست خارجی ما را به دست گرفتند بدون این که به خودشان زحمت دهند تا ما را در جریان آن قرار دهند. ده روز بعداز 11 سپتامبر من به پنتاگون رفتم، نمی توانستم به دور از ارتشمان بمانم. به آنجا رفتم تا با دونالد رامسفلد که در سال های 1970 همکار بودیم ملاقات کنم. من از او سئوال کردم " آیا مصاحبه من در سی ان ان خوب بود؟". او جواب داد "آری" و اضافه کرد: "کتاب شما را خواندم". کتاب مربوط است به جنگ کوسووو. پس از آن به من گفت: " هیچ کس به ما نمی گوید کجا و چه وقت می توانیم (کشوری را) بمباران کنیم، هیچ کس"! او ادامه داد: " فکر می کنم آن را <همکاری شناور> بنامم. نظرشما چیست؟ ". گفتم، آقا متشکرم از این که کتاب مرا خواندید و او سخن مرا قطع کرد: " متشکرم، من دیگر وقتی ندارم دراختیار شما بگذارم". گفتم واقعا؟ . درحالی که برای خروج از پنتاگون پائین می رفتم، یک افسر ستاد فرماندهی مرا به دفتر خود برد و به من گفت: "می خواهم که شما اطلاع داشته باشید که قصد داریم به عراق حمله کنیم". من سئوال کردم برای چه؟ . جواب داد "ما نمی دانیم". گفتم: آیا یک رابطه بین صدام و 11 سپتامبر به دست آمده است؟ جواب داد " خیر". 6 هفته بعد، در بازگشت به پنتاگون همان افسر را دیدم. سئوال کردم: آیا هنوز پیش بینی شده که به عراق حمله کنیم؟ جواب داد: " آقا خیلی بدتر از این هاست". یک پرونده برداشت وگفت: "من این یادداشت را از سوی وزیر دفاع دریافت کرده ام که می گوید ما برای ازبین بردن دولت ها حملاتی را به هفت کشور در مدت پنج سال در پیش داریم. ما با عراق شروع خواهیم کرد، بعد به سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران خواهیم رفت. هفت کشور در پنج سال! از او سئوال کردم: آیا این یادداشت خیلی محرمانه است؟ جواب داد "بله آقا". گفتم آن را به من نشان ندهید، او می خواست این کاررا انجام دهد : والا من از وجود آن سخن می گفتم. من این اطلاع را در طول 6 یا 8 ماه با خودم نگه داشتم. آنقدر به نظرم پوچ می آمد که اجازه سخن گفتن در موردش را به خودم نمی دادم. ونمی توانستم باور کنم که چنین چیزی واقعیت داشته باشد، اما این همان است که به وقوع پیوست. این افراد کنترل سیاست ایالات متحده را به دست گرفته اند، و من بالاخره فهمیدم. به یاد آوردم جلسه ای را که با پل ولفوویتس در سال 1991 داشتم. در سال 2001، او معاون وزیر خارجه بود، اما در سال 1991، معاون معاون، یا نفر سوم پنتاگون بود. او به من گفته بود: " ما 5 یا 10 سال فرصت داریم برای پاکسازی این رژیم های آلوده به شوروی سابق، سوریه، ایران، عراق، قبل از این که ابرقدرت آینده سربرآورد و ما را غافلگیر نماید". این یک اظهار شگفت انگیز بود: ارتش برای ایجاد جنگ و سقوط دولت ها مورد استفاده قرار گیرد ونه برای باز داشتن از جنگ! ما به کشورها تهاجم خواهیم برد. افکار من درهم می ریخت. این امر را در گوشه ای گذاشتم، مانند گنجی که در خاطره می ماند. یک گروه افراد کنترل کشور را درپی یک کودتای سیاسی در دست گرفته اند. ولفوویتس و شنی و رامسفلد، من می توانم بازهم نیم دوجین را نام ببرم، هم دستان پروژه برای قرن جدید آمریکائی (PNAC). آن ها می خواستند که خاورمیانه متشنج باشد، درهم ریخته باشد تا زیر کنترل ما قرار گیرند. این ها مارا به توضیحات 1991 هدایت می کنند. آیا شما از آنها آگاه بودید؟ نقشه به اطلاع عموم رسیده بود؟ آیا سناتورها و نمایندگان آن نقشه را انتقاد کرده بودند؟ آیا یک مناظره علنی صورت گرفت؟ تحقیقا نه. و هنوز هم نیست. آنان برای یکسره کردن کار عراق عجله دارند، برای این که بتوانند به سوریه بروند. اوه، سربازان ما به آنجا می روند. برای این نبود که آمریکائی ها جرج بوش را انتخاب کردند. در حقیقت اورا واقعا انتخاب نکردند. تبلیغات انتخاباتیش برای این نبود. او برای یک سیاست خارجی متواضعانه تبلیغ می کرد. اما ما شاهد یک سیاست مستکبرانه ای بودیم که در تاریخ ما بی سابقه است. تبلیغات او بر عدم مداخله گری استوار بود، اما ما در افغانستان هستیم، در عراق هستیم، این حیرت آوراست. خواه دمکرات باشید، خواه جمهوری خواه، به عنوان یک آمریکائی، باید خود را در استراتژی آمریکا در این ناحیه سهیم بدانید. هدف ما چیست؟ انگیزه های ما کدامند؟ برای چه آن جا هستیم؟ برای چه آمریکائی ها در آن ناحیه می میرند؟ این است سئوال واقعی- پایان سخنان وسلی کلارک.


در این بخش کوتاه از سخنان این ژنرال آمریکائی نکات مهمی نهفته اند که باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرند. از جمله این که دغدغه آمریکائی ها از دست ندادن سلطه بر منطقه، به دلیل وجود ابرقدرتی جدید ویا به عبارتی دیگر، از دست دادن نقش ابرقدرتی خود می باشد. اما نکته مهمی که به آن اشاره می کند، کودتا در دولت است، یعنی دردست گرفتن تمامی قدرت توسط جناحی که ریاست جمهوری را هم در اختیار داشت. می دانیم جرج بوش با حمایت نئوکان ها( محافظه کاران جدید) به ریاست جمهوری دست یافت، بنابراین، می توان به آسانی دریافت که منظور این ژنرال باتجربه از کودتا در یک کشور دمکراتیک، به دست گرفتن قدرتی ورای ریاست جمهوری می باشد. در حقیقت با استفاده از شوک وارده از حوادث 11 سپتامبرکه دست عربستان سعودی در آن ماجرا آشکار شد، صهیونیست ها توانستند افکار عمومی را با سیاست های خود هم سو گردانند وبخش زیادی از جمهوری خواهانی که مخالف بودند و بخش قابلی از دمکرات ها را هم باخود هم راه گردانند. برخوردهای بی سابقه اخیر، میان نهاد ریاست جمهوری و کنگره بر سر مذاکرات هسته ای، مؤید تغییر و تحولاتی است که در روند سیاسی و کشورداری در ایالات متحده مشاهده می شود. این تغییرات، بنابراظهارات ژنرال وسلی کلارک، از ارتش آمریکا، ارتشی تهاجمی ساخته تا سیاست خارجی آمریکا را رقم بزند.


البته این سخنان بخشی ناچیز ازواقعیتی است که در ابتدای قرن 21 شاهد آنیم. اکنون منطقه خاورمیانه به اوج بحران خود رسیده است. عربستان سعودی هم کشوریمن را به فهرست بالا اضافه کرده است. برنامه تندروهای آمریکائی که مجری شرارت های صهیونیسم اند، تا امروزدر مرزهای ایران متوقف مانده است. این توقف در برنامه برای آمریکا بسیار گران تمام خواهد شد زیرا هدف ازاین بحران سازی، به گفته پل ولفوویتس که در بالا آمد، کوتاه کردن دست "ابرقدرت جدید" از منطقه بوده است، که در این صورت نتیجه ای عکس برجای خواهد گذاشت زیرا درواقع، بحران سازی، منطقه را برای ورود آن ابرقدرت آماده ساخته است. دلیل آن وجود ایرانی است که در مخاصمه با آمریکا می باشد. ایران می تواند منطقه بحران زده را به سمت شرق یا غرب بکشاند. به این دلیل، راست گرایان آمریکائی موافق به زانو درآوردن ایران با نیروی نظامی اند. اما اوباما تصمیمش براین است که این کاررا با نزدیک شدن به ایران از راه دیپلماسی صورت دهد. به نظر می رسد اوباما می خواهد آمریکا را ازموقعیت بحران زائی که صهیونیست ها آن کشور را درآن گرفتار کرده اند بیرون آورد. اما دو مانع بزرگ بر سر راه اوباما قراردارند، یکی زیاده خواهی های صهیونیست ها که کنگره واقتصاد و رسانه های آمریکا را در اختیار دارند، و دیگری مردم ایران که اوباما در یکی از سخنرانی های اخیر خود بر ناسیونالیسم ایرانی تاکید کرد. اگر این خاصه ملت ایران نبود، بطور قطع اکنون ایران وضعیتی بهتر از سوریه پیدانمی کرد. اگر به سمت و سوی تحریم ها هم دقت کنیم، متوجه می شویم که هدف اصلی از آن ها فشار آوردن به مردم است، نه نظام حاکم. البته پیش ازاین هم خانم کلینتون به این امر اذعان کرده بود که هدف از تحریم ها فشار آوردن به مردم ایران می باشد. به این ترتیب، اوباما خوب آگاه است که درگیری نظامی باایران، منجر به کشتار بزرگی خواهد شد که کل منطقه را برای دهه ها به آتش کشیده و یقینا اسرائیل ازامواج آن بی بهره نخواهد ماند. که دراین صورت زمینه را برای حضور آسان "ابرقدرت جدید" در منطقه فراهم خواهد آورد. بنابراین، برای اوباما کم هزینه ترین روش، نزدیک شدن به ایران است که ازاین راه خواهد توانست بحرانی که آمریکا در منطقه ایجاد کرده را مهار سازد و همچنین با تقویت اقتصادی و صنعتی ایران، سدی بر راه ورود چین به منطقه ایجاد نماید.


به همین دلیل است که اسرائیل و عربستان و ترکیه که در پی سیاست های صهیونیست ها در ایجاد بحران در منطقه نقش مهمی را بازی کرده بودند، خود را رها شده می بینند و سعی خویش را در عقب انداختن مذاکرات تا انتخابات پیش روی ریاست جمهوری آمریکا به کار می برند. در صورت پیروزی مجدد دمکرات ها در انتخابات ریاست جمهوری، این کشورها و حامیان آن ها نظیر فرانسه، هزینه زیادی را برای نقش خود خواهند پرداخت.


با توجه به سخنان ژنرال آمریکائی، این کشور آن چه را که تا کنون ازبرنامه سلطه بر منطقه به دست آورده است، شعله ور کردن بحران و کشتار وحشیانه بی گناهان و آواره کردن بخش بزرگی از مردم بوده است. کم ترین پیروزی یا دستاوردی انسانی نظیر دمکراسی یا حقوق بشر و زیست محیطی و... در منطقه ویا اقتصادی برای مردم آمریکا ویا کوچکترین پیروزی نظامی در برنداشته است. برخورد نظامی باایران به طور قطع نه تنها دستاورد جدیدی را برای آمریکا به ارمغان نخواهد آورد، بلکه بر شکست های قبلی خواهد افزود. بنابراین نزدیکی باایران می تواند یک پیروزی در شکست برای اوباما تلقی شود که در انتخابات آتی ریاست جمهوری نقش بازی خواهد کرد. 


این تحولات موقعیتی استثنائی برای ایران به وجود آورده است که می تواند با تصمیمات تاریخی خود در تغییرمناسبات جهانی نقش ایفاء کند. آن نقش، دور نگاه داشتن منطقه از دخالت ابرقدرت هاست. ایران باید با محترم شمردن استقلال کشورهای منطقه و دور کردن خود و منطقه از تسلط مذهب و قومیت گرائی برانسان، آنها را وادار کند تا با ایجاد یک کنفدراسیون منطقه ای دست چپاولگران را از منطقه دور کرده و ثبات و زندگی را به منطقه باز آورد. این کار، با ایجاد اعتماد، ابتدا در داخل و به تبع آن در خارج مرزها قابل اجرا می باشد. ایران دردرون خود از موقعیتی استثنائی برخوردار می باشد. از بعداز انقلاب، ابر قدرت ها تمامی سعی خودرا برای ایجاد برخوردهای مذهبی یا قومیتی در داخل ایران به عمل آوردند، جنگ را به راه انداختند اما موفق نشدند. مشکل ایران، نظام سیاسی ای است که نزدیک به چهل سال پیش با رای مردم در کشور حاکم شده است. تجربه به روشنی نشان می دهد که این انتخاب نتیجه ای جز بی اعتمادی و فساد و خشونت های اجتماعی و فقرو بی عدالتی و دشمنی از خود برجای نگذاشته است. رهبر کنونی،خود از مخالفان چنین نظامی بود که اکنون درآن غرق می باشد. تا این نظام درایران حاکم است، به دلائلی که آمدند محال است بتوان رابطه ای سالم و خارج از سلطه گری با یک ابرقدرت برقرار نمود.


1- میتوانید این قسمت از سخنان او را در لینک زیر ببینید:















۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

دروغ سلاح هسته ای و تلاش اوباما

توافق هسته ای اخیر برخلاف آن چه می نماید، برای طرف آمریکائی از اهمیت بیشتری برخوردار است، و بیشتر به امور داخلی آن کشور بازمی گردد. اما در صورت موفقیت کامل که بعید به نظر می رسد، تاثیرات فراوانی بر نظام منطقه، بلکه بر نظام جهان خواهد داشت. پی گیری مطلب شاید به مقدمه کوتاهی نیاز داشته باشد:
از پایان جنگ دوم جهانی به این سو، صهیونیسم با بهره جوئی از جنایات رخ داده در آن جنگ، توانست با کمک سرمایه بر رسانه های همگانی، به خصوص در آمریکا، تسلط یابد. با زمینه سازی هائی که به کمک همین رسانه های همگانی فراهم نمود، کم کم با قدرت نیروی نظامی آمریکا بر سیاست جهانی تسلط یافت. صحنه سیاست جهانی، از آن پس با فساد و دروغ و توطئه آمیزش جست و افراد لایق و متمدن و مدیر، عمدتا به مثابه منتقد در حاشیه سیاست به فعالیت های مختصری قانع شدند، به نحوی که مزاحمتی برای بلندپروازی های سرمایه فراهم ننمایند. ازآن تاریخ به بعد، سیاست در خشونت فرو رفته و مدیریت جامعه معنائی دیگر به خود گرفته است. کندی، رئیس جمهور دمکرات و جوان آمریکا که با اتمی شدن اسرائیل به طور جدی به مخالفت برخاسته بود ترور شد. دخالت در حاکمیت کشورهای ضعیف از سوی سلطه گران به امری عادی، بلکه ضروری تبدیل شد. توسط همین رسانه های همگانی، افکار عمومی و بلکه دست اندرکاران سیاست  را متقاعد کردند که صدام حسین سلاح کشتارجمعی دارد تا جنگی خونین را به مردم عراق تحمیل نمایند( یادآوری می کنم که اوباما در مصاحبه اخیرش با فریدمن می گوید: "تحرکات ضد آمریکایی، ضد اسرائیلی و ضد یهود آنها(ایران) عمیقا نگران کننده است". در واقع "تحرکات ضد یهود" دروغی ساخته و پرداخته رسانه های صهیونیستی بیش نیست که به ایران هم اختصاص ندارد، اما شیوع این دروغ، رئیس بزرگترین قدرت جهانی را هم فریب داده است). باوجود گزارشات مکرر سازمان های اطلاعاتی مبنی بر توقف ساخت سلاح هسته ای توسط ایران، همین رسانه ها آن قدر این دروغ را تکرار کردند تا کنگره آمریکا بتواند به راحتی ایران را تحریم نموده و سازمان ملل و اروپا را بر ضد ایران بسیج نماید. طبیعی به نظر می رسد که سیاست خارجی جنگ و تخریب و خشونت آمریکا در جهان، به داخل این کشورهم سرایت نماید. جامعه آمریکائی به خشونتی همه جانبه کشانده شده است وبا سرعتی زیاد با دمکراسی فاصله می گیرد. برای مثال، به لطف تکنولوژی جدید، تصاویر و فیلم های گوشه ای از این خشونت و جنایت که پلیس آمریکا بر سیاه پوستان آمریکائی به صورتی روزمره اعمال می کند را در فضای مجازی شاهدیم. البته ابعاد خشونت وفساد در این جامعه فقط به کشتن انسان ها محدود نمی شوند که می توان گفت کم وبیش همگی از آن ها تا حدودی آگاهند.
سخنان اوباما درشب توافق، ابهام پا فشاری غیر عادی دستگاه دیپلماسی آمریکا را در مذاکرات اخیربا ایران روشن گردانید. مرکز سخنانش خطاب به جنگ طلبانی بود که با دروغ و نیرنگ، یعنی توطئه، بیش از شش دهه است که جهان را با جنگ وبحران و تشنج درگیر کرده اند. به بهانه این مذاکرات، او دروغ ساخت سلاح هسته ای ایران را به مثابه ابزاری برضد سازندگان دروغ تبدیل کرد و خطاب به آنان گفت: "کاری را که شما می خواستید با جنگ حل کنید، از راه سیاسی و گفت و گو حل کردم" و آن را برای خود یک پیروزی قلمداد کرد. در عمل، با وقوف به جامعه خشونت زده آمریکا، به مردم کشورش نشان داد که جنگ و خشونت لزوما چاره حل مسائل نمی باشند، یعنی همان سیاستی که از بعد از جنگ دوم جهانی، سیاست عمومی آمریکا گشته است. در صورتی اوباما بتواند با دست خالی این فرهنگ را در جامعه آمریکائی جا دهد، بزرگ ترین پیروزی را برای دمکراسی در کشورش به دست آورده است. متاسفانه با قدرت مالی و رسانه ای و خشونت بیش از حد صهیونیسم، موفقیت تجدید فرهنگ دمکراسی را در این کشورنمی توان جدی تلقی نمود. البته درمقام ریاست جمهوری آمریکا، اوباما هیچ وقت اصل سلطه گری را زیر سئوال نبرده است. اودر مصاحبه اخیر خود می گوید: " آمریکا با قدرت فوق العاده اش باید  برای مواجهه با خطرهای حساب شده ای که  می توانند زمینه های جدیدی را ایجاد کنند آمادگی داشته باشد. مانند تلاش برای محکم کردن یک توافقنامه با ایران که هم اجازه بدهد این کشور بخشی از تاسیساتش را حفظ کند و هم توانایی این کشور را برای ساختن بمب اتم حداقل برای ده سال  از بین ببرد". در واقع او سلطه گری خزنده، یا سلطه گری نرم را برای منافع آمریکا بهتر از جنگ و خشونت می داند. به همین دلیل نباید زیر بار کم ترین سلطه گری رفت. درعین حال نباید عمل اوباما را در امر خشونت زدائی تضعیف نمود و بلکه کمک به او را در این مورد، یک وظیفه انسانی دانست.
اما آن چه به ایران مربوط می شود، گذشته از منافع اندک جانبی نظیر برداشته شدن تحریم ها حتا در طول زمان نامعلوم و رفع ظاهری فشارهای خارجی و توقف فعالیت های غنی سازی (البته پژوهش های هسته ای، حتا در مورد غنی سازی نباید متوقف شوند)، خطر بزرگی را برای استقلال کشور دربر دارد. برای اولین بار بعداز انقلاب، ایران به سلطه گران اجازه می دهد تا خارج از معاهده های بین المللی در امور داخلی ایران نظارت، و به تبع آن، دخالت نمایند. درست است که این نظارت و دخالت در محدوده فعالیت های هسته ای می باشند، اما صرف پذیرش زیر سلطه قرار گرفتن، خطر آن را دارد که تحت همان شرائطی که این سلطه هسته ای را پذیرفتنی کرده است، بتوانند آن را گسترش داده و کشور را به موقعیت قبل از انقلاب برگردانند. هم چنان که از هم اکنون می گویند تحریم های مربوط به موشک و موارد دیگر برجا خواهند ماند و زمینه آن را از حالا چیده اند. اصل پذیرفتن تغییرات داخلی درپی فشار خارجی، فرهنگ وابستگی می باشد، چه از سوی قدرت حاکم باشد، وچه از سوی اپوزیسیون. پذیرفتن این فرهنگ برابر است با پذیرش وابستگی و سلطه گری سلطه گر، کم و زیاد هم ندارد. مدیرانی که "نظم جهانی" ساخته و پرداخته به دست سرمایه داری را به مثابه یک "واقعیت" نشئت گرفته از حقیقت می پندارند، سلطه گری را به راحتی می پذیرند و زیر سلطه قرارگرفتن را امری طبیعی تلقی می کنند. البته مدیرانی که تحت روابط سلطه گر- زیرسلطه تربیت یافته باشند و سامانه تفکرشان براین پایه استوار باشد، راحت تر به خفت زیر سلطه بودن تن می دهند. کسانی که سلطه ولایت فقیه را چه از لحاظ عقیدتی و چه از نظر سیاسی و قدرت پذیرفته باشند، دلیلی ندارد که تن به سلطه قدرت بزرگتری ندهند. به همین دلیل، بی هوده نیست که رهبر ایران اعتمادی به کارگزاران خود نداشته باشد و در جریان مذاکرات ایران و آمریکا رسما اعلام کند "چک سفید به کسی نداده ایم". و این رهبر شاید غافل باشد از این که عامل اصلی این بی اعتمادی، چیزی جز نظام ولایت مطلقه فقیه نمی باشد. زیرا در یک نظام دمکراتیک، مردم فرصت دارند از خادم و خائن بودن کارگزاران خویش آگاه شوند.
ایران نباید خارج از محدوده قوانین بین المللی زیر بار هیچ پروتکل جانبی و بازرسی ویژه برود. در مورد بازرسی های هسته ای، ایران نباید بهای بهانه "بدبینی" های بیگانگان را بپردازد. در صورتی کسانی نسبت به فعالیت های هسته ای ایران بدبین هستند، می توانند در محدوده قوانین بین المللی رفع بدبینی کنند، خارج ازآن، مسئولیت رفع بدبینی باید بر عهده خودشان واگذار شود. مردم ایران اقلا طی 36 سال، صدمات و سختی های فراوانی را برای استقرار استقلال و آزادی خودشان متحمل شده اند، می شوند و مسلما خواهند شد تا به هدف خویش برسند. مردم نباید اجازه دهند غوغا سالاران داخلی به کمک استبداد مستقر، نتیجه دست آوردهای اجتماعی خودشان را به باد فنا بسپارند تا سلطه گران داخلی بتوانند سرمایه هائی که با چپاول ملت گرد آورده اند را با سرمایه جهانی گره بزنند.

برداشتن تدریجی و یا یک جای تحریم ها، در برابر حفظ استقلال کشور اهمیتی ندارد. اوباما در مصاحبه اخیرش، یک حقیقت بزرگ را بازگو می کند که دست آورد ملتی زنده و بافرهنگ می باشد، او می گوید: " ایرانی ها در جنگ هشت ساله با عراق یک میلیون کشته دادند و ثابت کردند زمانی که مسئله غرور و بقای ملی شان مطرح باشد در برابر سختی ها مقاومت می کنند". هرچند این سخنان باز مصرف داخلی داشته و برای بازدارندگی تفکر جنگ طلبی آمریکائی اظهارشده، اما این واقعیت یک عزت ملی برای ما است که در جهان امروز نادر می باشد. این عزت ملی که تنها ضمانت در دست مردم برای حفظ ایران واستقرار استقلال و آزادی در کشور است را باید پاس داشت و زیر بار سلطه نرم نرفت.

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

تاریک و روشن آینده کشور

گمان نمی رود بر کسی پوشیده باشد که تشنج و بحران حاکم بر منطقه خاورمیانه و آفریقا بر اساس دو مؤلفه، یکی خواست و تصمیم قدرت های سلطه گر، و دیگری پذیرش آن از سوی مردم، یا بهتر است بگوئیم، دست اندرکاران یا نخبه های منطقه ودیگر نقاط جهان، تحت سانسور حساب شده رسانه ها، پدید آمده وادامه می یابد.
پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر2001 ، جرج بوش رئیس جمهور آمریکا، شروع "جنگ های صلیبی بر ضد تروریسم" را اعلام نمود. می دانیم جنگ های صلیبی که قرن ها طول کشیدند، در واقع نوعی زیارت مسلحانه بودند که به هدف بازپس گیری سرزمین های مقدس از مسلمانان، به دستور پاپ و پادشاهان صورت می گرفتند. بعدها این حرکات مسلحانه خزنده به جنگ های صلیبی شهرت یافت. به کاربردن ناشیانه این واژه از سوی رئیس جمهور وقت آمریکا، هدف سلطه گران را، این بار نه سرزمین مقدس، که ادامه دست یابی به نفت مقدس را تداعی می کند.  البته این جمله بوش به دلیل پسینه های خطرناکی که می توانست در پی داشته باشد، به صلاح دید عقلای آمریکائی، دیگر تکرار نشد. در عمل اما، آن چه مشاهده می شود، حاصل آن تفکر، توحشی می باشد که از نهان خانه تصمیم گیری ها نمایان است، که با تحریک صدام به حمله به ایران آغاز شد. کمک کردن به گروه های تروریستی در دستور کار آمریکا قرار گرفت. حمله وحشیانه به افغانستان در سال 2001 که به پراکنده کردن طالبان، دست ساز خودآمریکا، در منطقه منجرگشت. سال 2003، حمله به عراق که تا کنون این کشور را در خشونت و مرگ فروبرده است. دستگیری های غیر قانونی و شکنجه و... به نام مبارزه باتروریسم. پیش آوردن بحران هسته ای ایران و تهدید مداوم به حمله و جنگ ، حمله به لیبی که در حال حاضر به تجزیه کشورو فرورفتن در بحرانی عمیق منجر شده است، ایجاد جنگ داخلی در سوریه، ورود به شمال آفریقا و وارد کردن نیروهای نظامی به چاد، تونس، موریتانی، مراکش، مالی و... ورود به هم کاری های نظامی با اتحاد آفریقا، نظیر کشورهای کومور، جی بوتی، اریتره، اتیوپی، کنیا، سومالی، تانزانیا، اوگاندا ویمن. ودیگر دخالت ها که همگی به نام مبارزه با تروریسم انجام گرفته و می گیرند.
در واقعیت اما آن چه مشاهده می شود، تقویت گروه های تروریستی و مستبد می باشد. القاعده که منطقه ای بود، به یک گروه تروریستی جهانی تبدیل شده است. طالبان در افغانستان در حدی تقویت شده است که پیش بینی می کنند تا چندسال آینده بار دیگر بر تمامی افغانستان تسلط یابد. داعش ناگهان وهم زمان با حضور نیروهای خارجی "ضد تروریسم" در منطقه ظهور می کند و در کم ترین مدت، شهرهای میلیونی را به تصرف خود در می آورد. گروه های تروریستی در سوریه توسط همین مدعیان مبارزه با تروریسم تقویت می شوند و.... 
بشریت راه خطرناکی را در پیش گرفته است. افراطی گری ها و خشونت فراگیر که دهه ها از رونق افتاده بودند، بار دیگر از سوی "دمکراسی" سلطه گر، ایجاد، تشویق، و کمک می شوند. رسانه های همگانی غرب در خدمت خشونت و فاشیسم قرار گرفته اند. تازه اول کاراست و به زحمت می توان از لابلای اخبار تنظیم یافته، به این واقعیت پی برد که غرب در صدد صادر کردن بحران نهان خویش است تا بتواند هم چنان سلطه خویش را بر کشورهای زیر سلطه نگه دارد.
کشورما را هم از این بحران بی نصیب نگذاشته اند. از زمانی که انقلاب ایران بر اساس دو فروز یا خصلت ملی و دینی، که خمیره همبستگی و پیوستگی ملی شدند، به پیروزی رسید، با انواع حیل و توطئه، به نبرد بامردم برآمدند. از تحریکات قومی و مذهبی گرفته تا جنگ وتحریم و تهاجم فرهنگی بر ضد اصول استقلال و آزادی. با کمک نخبه های ضدانقلاب داخلی موفق به اسقرار مجدد استبداد شدند. می بایستی این استبداد را تا وابستگی بدون قید وشرط، یعنی باز گذاشتن دست سلطه گرجهانی سرمایه بر ثروت های ملی ادامه می دادند. ابتدا می باید دوسرچشمه همبستگی و پیوستگی اجتماعی، یعنی ملیت و دیانت، متزلزل و از میان برداشته می شدند. این مهم توسط رهبری خمینی و نظام استبدادی ولایت فقیه از یک سو، و بعضی مدعیان سکولاریسم وطنی داخل وخارج از کشور از دیگرسو، شروع گشته و هم چنان ادامه دارد. باوجود دشمنی ظاهری، به اتفاق، نیروهای خود را بر تهاجمی فرهنگی برضد جریان استقلال و آزادی متمرکز کردند. برای تقویت جناح هائی که بتوانند "منافع" سلطه گران را تامین نمایند، رسانه های همگانی صوتی و تصویری و نوشتاری برپا کردند و به  کمک خبرنگاران و نخبه های ایرانی، در عین سانسور جریانات مستقل و آزاد، تبلیغاتی گسترده را در این راستا رقم زده ومی زنند.     
با تاسف، حاصل این تلاش ها موفقیت آمیز بوده است. خشونت در تمامی زاویه های حیاتی رخنه کرده و مانند موریانه مشغول ازبین بردن آخرین تارهای پیوستگی اجتماعی و همبستگی ملی است. فرد گرائی چنان رواج یافته که در کانون خانواده، بین همسران و فرزندان هم امری عادی تلقی می شود. فساد که از عوارض فردگرائی است، به یاری استبداد در بالاترین حد ممکن خود رواج دارد. روابط انسانی جای خود را به روابط مادی داده تا حدی که ازدواج ، یعنی لطیف ترین، زیباترین، آرمانی ترین، احساسی ترین، شیرین ترین پیوستگی و همبستگی و سنگ بنای جامعه ملی، به یک معامله مادی خشنی تبدیل شده که در مدت کوتاهی از دادگاه و زندان سر بیرون می آورد. تبلیغات از سوی رسانه های فارسی زبان خارج، و البته تئوریسین های داخلی، چنان گسترده بوده است که موفق شدند انتخاب میان بد و بد تر را امری طبیعی جلوه دهند واینک مردم چاره ای غیر ازاین در برابر خود نمی بینند. یا استبداد بدتر، استبدادی که منافع غرب را در نظر نمی گیرد، و یا استبداد بد، استبدادی که با "تعامل" منافع ابرقدرت ها را واقعیتی می پندارد که باید با "عقل عملی" با آن کنار آمد. در برابر این دو انتخاب شوم و مهلک که هردودر فساد ژرفی غوطه ورند وبدون آینده ای روشن، جامعه به انواع خشونت، مواد مخدر و انواع فسادها و تن فروشی و تجاوز و نادیده گرفتن حقوق فردی و جمعی و... روی آورده است. دزدی و رشوه و رانت خواری جزئی از زندگی روزمره گشته ومردم به وجود فساد خو کرده اند. فعالیت های اقتصادی و سیاسی کلان، بدون فساد غیرممکن گشته و تنها شرط ترقی دراین امور، داشتن توان چاپلوسی ودانستن فن رشوه دادن و رشوه گرفتن می باشد. آیا این وضع همان نیست که در آیه 28 سوره ابراهیم می گوید : کشور دارد توسط حاکمانش ومردمی که از آن ها پیروی می کنند، به دارالبوار(نیستی و نابودی) کشانده می شود؟
وضعیتی که اکنون کشور درآن گرفتار آمده، نتیجه سیاستی است که به استمرار از ابتدای انقلاب در راستای تضعیف واز میان برداشتن جریان استقلال وآزادی انجام شده است. از مرتد شناختن جبهه ملی و خائن خواندن بازرگان و کودتای برضد بنی صدر گرفته تا به شهادت رساندن وحشیانه داریوش و پروانه فروهر و... همه وهمه برای استقرار استبداد به هدف تاراج ثروت های کشور بوده که نتیجه منطقی آن، خشونت و فساد جاری در تمامی ابعاد اجتماعی می باشد. کمی تفکر در چرائی به شهادت رساندن دو نماد سالخورده استقلال و آزادی در داخل کشور، که نمی توانستند عملا هیچ گونه خطری برای قدرت حاکم باشند، اهمیت استقلال و آزادی حتا به صورت نمادین آن معلوم می شود. استقلال و آزادی نقطه مقابل سلطه گری است. وجود این نماد ضد سلطه گری، هرلحظه آن، برای سلطه گر وزیر سلطه ملال آور ومخل رابطه سلطه گر-زیر سلطه و یاد آورناحق بودن آن می باشد. چه در محدوده ملی، و چه در صحنه جهانی آن. درکشورما هیچ گونه فعالیت فرهنگی، هنری ومدنی که خارج از دو جریان استبداد زده فاسد حاکم باشد غیرممکن یا گناهی نا بخشودنی تلقی می شود. برای برخورداری از امتیازات اجتماعی یا باید منتصب به اصلاح طلب بود و یا اصول گرا، شق سومی وجودندارد. تا جائی که فعالان فرهنگی به نام، اگر برنامه ای فرهنگی یا هنری، حتا درخارج از کشور برپاگردد که بوئی از جریان استقلال و آزادی درآن باشد را تحریم نموده و درآن شرکت نمی کنند. جامعه در آن حد آلوده در مادیات و منافع شخصی شده که از ترس از دست دادن موقعیت، کم ترین صداقت و متانت ودوستی و محبت و کردارنیک و نوع دوستی را، در تضاد با قدرت حاکم تلقی کرده، از آن دوری می کند. به این ترتیب، نخبه های ما استقلال خویش را به دست خود، هم راه با آزادی خود از دست داده و در استبداد حل گشته اند. در یک کلام، زیر سلطه بودن را پذیرفته اند. درنظامی با ادعای دینی بودن که باید پراز معنویت باشد، شاهد مناسبات مادی-مادی بی سابقه ای هستیم. این روند سقوط در فساد وخشونت از ابتدای انقلاب به صورتی مستمردر رشد بوده واکنون به حدی رسیده است که جامعه دیگر توان هضم آن را ندارد. در این اوضاع، هر ناظر خردمندی آینده تاریکی را برای کشور پیش بینی می کند.

خوشبختانه هنوز زنان و مردان مستقل و آزادی هستند که بتوانند کشور را ازچنبره این خشونت و استبداد وفساد خانمان سوز رهاساخته و از دوباره گرفتارشدن آن در دستان سرمایه داری سلطه گر نجات دهند. باید جریان استقلال و آزادی بتواند آزادانه در کشور فعالیت داشته باشد. مخالفت این جریان با نظام ولایت فقیه بسیار طبیعی می باشد زیرا این ولایت با اصول استقلال و آزادی در تضاد می باشد. انسانی که زیر بار سلطه ولی فقیه می رود، به مراتب این آمادگی را خواهد داشت که زیر بار سلطه قدرتی بزرگ تر، یعنی سرمایه داری سلطه گر هم برود. با حصر و زندان و شکنجه و اعدام نمی توان با این روند مقابله کرد. تنها راه، اشاعه فرهنگ استقلال و آزادی در کشور می باشد که می تواند در حین زدودن فساد و خشونت و سلطه گری از زندگی روزمره، دوستی و محبت و پیوستگی اجتماعی و همبستگی ملی را به کشور باز آورد و استقلال کشور را درتمامی وجوهاتش تضمین نماید. شاید رسیدن به دمکراسی هنوز دهه ها زمان لازم داشته باشد، اما در این مدت می توان کشور را از افتادن در "دارالبوار" نجات داد. باید به دوران مرجع انقلاب بازگشت و آن معنویت شگفت انگیز را به جوانان امروز نشان داد. شور و هیجان رشد و برادری و برابری را دوباره زنده کرد و روحی تازه به کالبد نیمه جان کشور دمید وبه کشور استقلال بخشید. در چنین حالتی است که می توان رشدی چشم گیر در مدتی کوتاه را به وجود آورد وایران ویران را آباد ساخت. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

اندر محتوای نامه خامنه ای به اوباما


گفته شده اخیرا خامنه ای نامه ای در مورد مذاکرات هسته ای برای اوباما فرستاده است. از قرار، وزارت امورخارجه ایران فرستادن نامه ای از سوی خامنه ای برای اوباما در چند هفته اخیر را تکذیب کرده و نه اصل فرستادن نامه را. زمان نامه اهمیتی ندارد، آن چه مهم است، مطلبی می باشد که خامنه ای را شخصا مجبور به دخالت در امر مذاکره کرده است.  تحلیل گران گمانه زنی های مختلفی در مورد محتوای نامه به عمل آورده اند.
می دانیم پشت تحرکات مسئله فعالیت های هسته ای ایران و تحریم ها، وجود اسرائیل و تفکر توسعه طلبانه حاکم برآن می باشد. چگونه می توان پذیرفت که اساس مذاکرات هسته ای بدون ارتباط با ریشه بحران هسته ای، یعنی اسرائیل بنا نشده باشد؟ و مسئله امنیت اسرائیل در مرکز این مذاکرات قرار نداشته باشد؟ شایعات پراکنده در رسانه ها در مورد اختلاف بر سردرصد غنی سازی و تعداد سانتریفوژها و غیره، بیشتر به بهانه های کودکانه شبیه اند تا به یک گفتگوی استراتیژیک سیاسی و نظامی والبته اقتصادی در یک منطقه بحران زده و حیاتی برای سرمایه داری سلطه گر. آمریکا خوب می داند که بر فرض توافق، آسان نیست کنترلی مستمر وواقعی بر تعداد سانتریفوژهای یک کشور پهناور مانند ایران که در ساختن آنها خودکفا می باشد داشت، ودر نتیجه، به همین ترتیب در مورد درجه غنی سازی مواد هسته ای می توان نظارتی کارساز داشت. اصل طرح سلاح هسته ای هم بهانه ای بیش نیست، زیرا نه سلاح هسته ای دردی را از ایران دوا می کند و نه بر فرض دارا بودن، توانائی استفاده از آن را، به دلیل تبعات عظیم فاجعه بار انسانی، سیاسی، اجتماعی، محیط زیستی و اقتصادی که ازخود بر جا می گذارد، خواهدداشت. در هرحال، تعداد سانتریفوژها و مقدار غنی سازی موضوعاتی نیستند که محتاج صرف این همه وقت از سوی سیاست مداران باشد. زیرا امری است فنی که بیشترباید توسط کارشناسان انجام شود، نه مسئولین سیاسی.
آمریکا معمولا درموارد در گیری با کشوری کوچک، یا وارد مذاکره نمی شود، مانند کره شمالی و کوبا (تا حدی که ناظران، مذاکرات اخیربا کوبا را تاریخی قلمداد می کنند)، و یا حوصله زیادی در مذاکرات از خودش نشان نمی دهد و با مشاهده مقاومت طرف گفت و گو، به انواع خشونت دست می زند. نظیر انجام کودتا و ترور و حمله نظامی و غیره. در این مورد استثنائی، جهان ناظر صبر و حوصله و تعامل خارج از معمول آمریکا می باشد.
علاوه بر بحران حاکم بر منطقه ونقش ایران درآن، آمریکا هدف مهمی را دراین مذاکرات دنبال می کند، وآن تضمین گرفتن ازایران برای امنیت اسرائیل می باشد. در صورت موفقیت، این امریک پیروزی بزرگی برای آمریکا خواهد بود، زیرا این کشور بابت توسعه طلبی های اسرائیل، شش دهه است که هرینه های گزافی را متحمل شده است. اما این توافق بر فرض به عمل درآمدن، چیزی نیست که نتان یاهو و افراطیون آمریکائی با آن موافق باشند. دلائل زیادی براین امر وجود دارند که مهم ترین آنها استراتژی توسعه طلبانه اسرائیل می باشد که جناح های قدرتمند اسرائیلی برسرآن توافق دارند. اسرائیل همچنین می‌خواهد مدیریت سیاست امریکا در خاورمیانه با خودش، اگرنه در راستای تأمین منافع اسرائیل باشد. این توسعه طلبی و تطابق سیاست امریکا در منطقه برمنافع اسرائیل نیزهدف صهیونیسم جهانی هم هست که هزینه های این بحران را می پردازد. در صورتی اوباما موفق به این کار شود، اکثرجمهوری خواهان آمریکا و بعضی دمکرات ها، دیگر از فرصت هائی که بحران اسرائیل برای آنها در انتخابات ایجاد می کند، بهره مند نخواهند شد. صهیونیست هاهم دیگر بهانه ای برای فشار آوردن بر دستگاه دیپلماسی آمریکا برای پرداخت هزینه بابت اسرائیل در دست نخواهند داشت. حملات مرگبارومهم اخیر حزب الله به ارتشیان اسرائیلی که به تلافی کشته شدن یک پاسدار ایرانی در جولان سوریه توسط اسرائیل صورت گرفت، وبی جواب ماندن بی سابقه آن از سوی اسرائیل، نشان از بحران عمیقی دارد که اکنون بین اسرائیل و آمریکا بر سر این مذاکرات حاکم می باشد. این بی پاسخ گذاشتن حمله حزب الله، به آمریکائی ها نشان می دهد، پرداخت هزینه برای مسلط کردن اسرائیل بر منطقه بی حاصل می باشد.
با این تفسیر، محتوای نامه خامنه ای که گویای مدیریت مستقیم او بر مذاکرات می باشد، ربط پیدا می کند به تضمین امنیت و در واقع توسعه طلبی اسرائیل و احیانا شناختن موجودیت کشوری به نام اسرائیل. بسیار بعید است نامه خامنه ای در راستای توافق چنین استراتژی ای باشد، هر چند در عمل، در طول افزون بر سه دهه، تضعیف ایران و تضعیف کشورهای منطقه، این هدف را برآوردنی نشان داده باشد. زیرا درصورتی قراربر توافق بود، محتاج نوشتن نامه نمی شد. بنابراین می توان حدس زد که خامنه ای این شرط آمریکا را مشروط به برپائی یک رفراندم در سرزمین های اشغالی کرده باشد. همان پیشنهادی که قبل ازاین از سوی احمدی نژاد هم مطرح شده بود.




۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

توهم دمکراسی و واقعیت انقلاب


در صورتی مفهوم اوپوزیسیون را در جامعه کنونی ایران به مثابه ضدیت با استبداد حاکم تلقی کنیم، می توان تلویحا به این نتیجه رسید که تفکر و نظر و خواست وآرمان اوپوزیسیون دمکرات، داشتن یک جامعه دمکراتیک می باشد. برداشت از مفهوم دمکراسی اما، در میان عموم، عوام و خواص، این است که مردم بتوانند آزادانه سخن گویند، بنویسند، و عقاید خود را ابراز دارند. حاکمان خود را انتخاب نمایند، و در صورت لزوم، بتوانند به دور از خشونت، آنان را از پستی که گمارده اند، برکنار کنند. با اندکی عدالت بتوانند تامین مالی داشته و آزادانه هر دین و مذهبی را داشته باشند و هر شغلی را که می خواهند انتخاب نمایند و....
در صورتی مفاهیم بالا را قبول داشته باشیم، دمکراسی یا مردم سالاری با قانون اساسی فعلی در تعارض قرار می گیرد. زیرا این قانون اساسی تمامی سرنوشت مردم و کشور را در چهارچوب مذهب شیعه به قشراندکی از آن، یعنی روحانیون، و باز هم قشری کوچک تردر داخل آن که قائل به ولایت فقیه هستند وا می گذارد. این سامانه حاکمیت استبدادی و کفرآمیز در اواخر قرن بیستم، درپی یک انقلاب مردمی با شعار استقلال و آزادی، برپایه یک رفراندم آزاد توسط ملت مورد تایید قرار گرفت. چرا ملتی پس از رسیدن به استقلال و آزادی که به قیمت جان خود به آن دست یافته، چنین ذلتی را برضد آرمان خود، با دستان خود، برخود تحمیل می کند؟ اگر چشم هایمان را بر واقعیت ها نبندیم، به بیان دیگر، کفرنورزیم، شاید با خردورزی و تامل بتوانیم بدون تعصب، کاستی ها را شناسائی و به رفع کم بودها همت کنیم بلکه مردم و کشوررا از نابود شدن رهاسازیم.
به تحقیق، انقلاب ایران انقلابی بی نظیر بود. بی نظیر بود زیرا تمامی اقشار در آن شرکت داشتند، حتا شخص شاه، که صدای انقلاب را شنید. نیروهای مسلح نظامی و انتظامی، کارگران، کارمندان، پیشه وران، شهری و روستائی، دانشجو و دانش آموز، معلم و استاددانشگاه، نویسنده و هنرمند و... همه وهمه یک صدا به دنبال گم شده خود، سراسیمه، در کوچه و خیابان استقلال و آزادی را صدا می زدند. در 22 بهمن قدم اول پیروزی را جشن گرفتند تا به خانه هایشان بازگردند و زندگی روزمره را این بار با احقاق حقوق خویش از سر گیرند.
توطئه های داخلی و خارجی بسیج شدند تا جای خالی مردم را پر کنند و آنان را به عزای استقلال و آزادی بنشانند. حسن آیت به نیابت حزب زحمتکشان مظفربقائی که پیش ازاین در کودتای 28 مرداد برضد مصدق، مطامع انگلیس را یاری رسانده بود، طرح اصل ولایت فقیه که در پیش نویس قانون اساسی وجود نداشت را تقدیم مجلس خبرگان کرد. این پیشنهاد به تصویب رسید و خیال دشمنان خارجی و داخلی دمکراسی در ایران آسوده گشت تا این که در انتخابات ریاست جمهوری، باردیگر مردم با قاطعیت به جریان استقلال و آزادی و به مخالفت با ولایت فقیه رای دادند. این امر سلطه گران و مستبدان داخلی را گران تمام شد زیرا متوجه شدند که مردم همواره به دنبال گم شده خود، استقلال و آزادی هستند. این بار جنگی سنگنین را به ملت تحمیل کردند تا در سایه آن، ودر غیاب مردمی که سرگرم دفاع از مام وطن بودند، و در پناه خشونت ناشی از جنگ، استبداد بتواند استقرار یابد. یکی از موانع جدی این استقرار، رای مردم، یعنی منتخب مردمی  بود که می بایستی از سرراه بر می داشتند.
به این ترتیب، کودتای خرداد 1360 که یک هدف بیشتر نداشت، وآن به سخره کشیدن انتخاب ملت بود، به دست اکثریت کنشگران و فعالان سیاسی به وقوع پیوست. نیروهائی که دراین کودتای ضد دمکراسی شرکت مستقیم و غیرمستقیم (نظیر سکوت) داشتند، یعنی اصول گرایان فعلی، اصلاح طلبان فعلی، حزب توده واقمارش نظیر بخشی ازچریک های فدائی خلق، ملی-مذهبی ها و نهضت آزادی و...مجموعه ای بزرگ را تشکیل می دادند که هرکس، حتا خمینی را از ایستادن در برابر آن باز می داشت. به این ترتیب، به دلیل غرابت عمده فعالان و کنشگران سیاسی با انقلاب مردم، پیروزی مردم نتوانست به اجرا درآید و به اعتماد مردم خیانت شد.
می دانیم شاه، به خصوص بعداز کودتای 28 مرداد، با تجاوز از قانون اساسی حکومت می کرد. این حاکمیت خلاف قانون، یعنی حکومت استبدادی خود را توسط کنشگران و فعالان سیاسی و اجتماعی کشور به اجرا می گذاشت. از افسران بلند پایه ارتش تا هیئت وزیران ومدیران و اساتید دانشگاه و... گرفته تا مقامات پائین تر چرخ استبداد را به حرکت درمی آوردند. دراین میان، سلطه گران هم همواره سامانه استبدادی را یاری می رساندند. پس از انقلاب، خمینی همان راه را به نام ضرورت های جامعه انقلابی ادامه داد. می دانیم اما این بار توسط افراد معدودی از کنشگران و فعالان سیاسی نظیر بازرگان و طالقانی و بنی صدر و... تذکراتی به اوداده می شد ومخالفت هائی صورت می گرفت. بااین وجود چرخه استبداد با سرعتی تندتر از خمینی در سطح جامعه و توسط جریان وسیعی ازکنشگران و فعالان سیاسی و این بار مذهبی، حرکت می کرد. حرکت این جریان استبدادی که جناح های مختلف را دربر می گرفت، چنان قوی و گسترده بود که قانون اساسی استبدادی ولایت فقیه در برابر آن تاب مقاومت برید و دست به اصلاح آن زدند و آن را به ولایت مطلقه ارتقاء دادند. این چنین از آن انقلاب استقلال و آزادی که پایه های اصلی دمکراسی را تشکیل می دهند، نظامی استبدادی، که برازنده اکثریت کنشگران و فعالان سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور می باشد ساخته شد.
این نظام نه می توانست توسط یک نفر(خمینی) ساخته شود، نه ساخته "آخوند" است و نه دین. تمامی نظام های استبدادی، حاصل مستقل و آزاد نبودن اکثریت نخبه های جامعه می باشند. آزاد و مستقل بودن یعنی به خود متکی بودن و به خود باور داشتن. خاصیت یک حاکمیت استبدادی در این است که مستبد، نقش مقسم قدرت را بازی می کند. در یک حاکمیت استبدادی، افراد بی عرضه با فریضه کردن چاپلوسی، به راحتی رئیس ووزیر می شوند، وکیل می شوند و به مدیریت های مختلف دست می یابند و ثروت های ملی را با همان راحتی صاحب می شوند. بی دلیل نیست که تفکر استبدادی، حاکمیت خمینی را به دو دوران تقسیم می کند. "دوران سیاه" دوران کوتاهی بود که در اولین انتخابات ریاست جمهوری، او به رای مردم احترام می گذاشت و از منتخب آنان حمایت می کرد. و "دوران طلائی" از زمانی شروع می شود که به سران حزب جمهوری اسلامی اجازه تقلب در انتخابات را صادر کرد.
بنابراین، محال است در کشور اجازه داده شود فردی مستقل به مقامی برسد و کشور را از فسادی که نتیجه محتوم استبداد است، رها سازد. در این جهت بود که بعداز کودتای خرداد 1360، اقمار استبداد، جوانانی که در "دفاتر همکاری های مردم باریاست جمهوری" فعال بودند را جذب، و آنان را به همراهی با استبداد توجیه نمودند که این خیانت مسلما در تاریخ ایران ثبت خواهد شد. به واژه های عوام فریبانه ای نظیر اصلاحات باور نداشته باشید. وعده های آنان چه بر اصلاحات و چه درفسادزدائی و عدالت و آزادی دروغ اند، زیرا این مفاهیم با نظام استبدادی جورشدنی نیستند و تجربه این 36 سال کافی به نظر می رسد برای اثبات دروغ بودن این وعده ها. این کنشگران که باتاسف هنوز عمده کنشگران کشور را تشکیل می دهند، در استبداد فرسوده شده اند وبا فریب دادن نسل جوان سرپا هستند. اینک جوانان ایران باید خود را از چنگال این استبداد زدگان رها سازند. استقلال و آزادی را تمرین کنند واز خود نسلی بسازند که کشور را در دمکراسی و عدالت اداره نماید. واین همان پدیده ایست که کشوربا سپری کردن بیش از یک قرن انقلابی همواره به آن احتیاج دارد.